BOLTS




Thursday, April 02, 2009

٭
آقای ب و قرمه سبزی
--------------------------------------
کسی که آشپزی نکرده باشد خيال می کند که پختن قرمه سبزی کار سختی است، اما نيست. برعکس خيلی هم ساده است و آقای ب در چند خط خيلی سريع آنرا به شما ياد می دهد.
اولين قسمت پختن قرمه سبزی، تهيه سبزی آن است. قديمتر ها که آقای ب کودک خردسالی بود، سبزی آماده هنوز اختراع نشده بود. هروقت که قرمه سبزی می خواستيم، سبزی قرمه سبزی می خريديم و پاک می کرديم و خرد می کرديم و سرخ می کرديم. آن قديم تر ها خيلی چيزهای ديگر را هم بايد در خانه تهيه می کرديم. مثلا باقالی و نخود که پاک کردنشان جزو تفريحات دوران کودکی آقای ب بود. نخود سبز را بايد از سرش گرفت و بعد به طرف مقابل کشيد، سر غلاف نخود سبز با الياف موجود در دو سر آن کشيده می شوند و غلاف را به دو قسمت جدا از هم تقسيم می کنند و آنوقت می شود نخودسبزها را جدا کرد و توی يک ظرف ريخت. باقالی هم مثل همين. با اين فرق که باقالی را بايد بعد يکبار هم با چاقو از وسط نصف کرد و بعد فشارش داد تا از پوست دومش هم بيرون بيايد

.مقدار سرخ شدن سبزی تاثير بسيار تعيين کننده ای در مزه قرمه سبزی دارد. بعد ها که در خانه پدری آقای ب بحث کلسترل مطرح شد، متاسفانه سبزی سرخ شده از قرمه سبزی حذف شد و سبزی به صورت خام در قرمه سبزی اضافه می شد. آقای ب هميشه اين عمل را يکنوع جنايت بر عليه بشريت به حساب آورده است

.آقای ب می گويد مرگ بر کلسترول.

به خاطر کلسترول آقای ب يک دوره تخم مرغ بدون کلسترول دارای امگا 3 می خورد که مزه تخم مرغهای قديمی زمان جنگ را می دهد و از خوردن تخم مرغهای با زرده های خوش عطر و رنگ محروم بود.

آقای ب از جنگ و هر چيزی که به آن مربوط می شود متنفر است : حتی از تخم مرغهای زمان جنگ.آقای ب يادش می آيد که روزی که جنگ شروع شد، هنوز مدرسه نمی رفت : از پدرش پرسيد: چرا جنگ شده است ؟ و پدرش گفت که يک رودخانه ای هست که ايران می گويد مال من است و عراق می گويد مال من است. آقای ب آن زمان نفهميد که موضوع از چه قرار است و با خودش فکر کرد که : اينکه دعوا نداره، خوب با هم نصف کنند.
آقای ب هنوز هم نمی فهمد که موضوع از چه قرار است و هنوز هم فکر می کند که بجای جنگيدن می شود چيزها را نصف کرد.

همان سال شروع جنگ بود که آقای ب قرمه سبزی خوشمزه ای را خورد که هنوز هم که هنوز است مزه اش را يادش نرفته : خانه عمه اش مهمان بود. هنوز پلو دم نکشيده بود و آقای ب گشنه بود. عمه مهربان آقای ب ، قرمه سبزی را برايش در يک کاسه کشيد و با مقداری نان به او داد. آقای ب هنوز هم فکر می کند که قرمه سبزی با نان خوشمزه تر از قرمه سبزی با پلو است.

گوشت قرمه سبزی را نبايد ريز کرد. آشپزهای بی سليقه ای که گوشت قيمه ای در قرمه سبزی می ريزند از آشپزی هيچ چيزی نمی دانند. يک آشپز بايد بداند که قيافه غذا گاهی حتی از مزه اش هم مهمتر است.

اول از همه در زودپز مقداری پياز داغ درست کنيد. شعله را زياد کنيد و بعد گوشت را بريزيد و يک تفت بدهيد. فلفل و زردچوبه را هم همينجا اضافه کنيد.لوبيا را هم که از قبل خيس کرده ايد و چند بار هم آب اش را عوض کرده ايد با گوشت تفت می دهيد.
اين تفت دادن خيلی مهم است. باعث می شود که گوشت مزه خودش را حفظ کند و به يک تکه موجود بی مزه و بی خاصيت تبديل نشود.

آقای ب معتقد است که تفت دادن در خيلی موارد مهم است. مثلا عشق. آقای ب می گويد عشقی که عاشق و معشوق در آن کمی تفت داده نشده باشند زود بی مزه می شود و آبکی از آب در می آيد. آقای ب اما نمی تواند اين تشبيه را کامل کند چون در عشق چيزی که جايگزين پيازداغ و لوبيا باشد پيدا نمی کند. اين مسئله هميشه آقای ب را زجر می دهد که تشبيهات جالبی پيدا می کند که بعدها معلوم می شود که اصولا هيچ شباهتی در آنها نبوده است. شايد بخاطر سرخوردگی ناشی از اين امر است که آقای ب به کل معتقد شده است که تشبيه چيز مزخرفی است. شايد هم بخاطر کتاب واژگان باشد که باعث شده آقای ب هر چيزی را به صورت يک موجود مستقل ببيند و نتواند شباهت آنرا با چيزهای ديگر در افکارش منظور کند.

گوشت که تفت داده شد، سبزی را در زودپز می ريزيد. آب هم اضافه می کنيد و درب زودپز را می بنديد. چيزی حدود دو دقيقه زير زودپز را زياد نگه می داريد و بعد زير آنرا کم می کنيد و می رويد تا حدود يک ساعت بعد. بعد درش را باز می کنيد و چند عدد ليمو عمانی را سوراخ می کنيد و در زودپز می اندازيد و از اينجا به بعد درب زودپز را باز می گذاريد تا خورشت خوب بپزد و جا بيفتد. نمک را هم همينجا اضافه می کنيد. نمک را اگر زود تر اضافه کرده باشيد، گوشت سفت می شود.

جا افتادن همان چيزی است که غذاهای ايرانی را از غذاهای بقيه ممالک دنيا جدا می کند : غذای ايرانی بايد آنقدر روی آتش بماند که جا بيفتد. و البته تمام ويتامينهايش هم در اثر اين عمل نابود شود.
آقای ب معتقد است که ريشه تمام مشکلات ما در همينجاست.قرنهاست که علم پزشکی اثبات کرده است که ويتامين ها برای سلامت انسال لازم اند و نبود آنها باعث بيماری می شود. پس عجيب نيست که جامعه ای که غذاهايش به کل بدون ويتامين هستند انقدر بيمار باشد
مشکل اصلی هم نبود ويتامين آ است.برای همين است که مردم ما تا نوک بينی شان را بيشتر نمی توانند ببينند.

Labels:




Comments:
پیاز در قرمه سبزی؟
اقای ب گمونم اشتباه میکنی تو قرمه سبزی پیاز نمیریزززززن!عزیزم
 
قرمه سبزی در زودپز؟ جنایت است آقا!!! از ریخت و قیافه و مزه میفتد. بهترین روش پختن قرمه سبزی روی حرارت بسیار کم و به مدت طولانی است.
 
به جناب Anonymous:
قرمه سبزی بدون پیاز؟ شما اصلا یک غذای ایرانی نام ببرید که بدون پیاز درست بشود! اصلا پختن مرغ و گوشت به روش ایرانی بدون پیار نمیشود قربان، اگر میشد من هم کمی تا قسمتی خوشحال میشدم.
 
wow, that was amazing!!
 
kheyli khoshgel bud :)
 
Nader, in shahkaar bood !

Leili
 
به جای زودپز از آرام پز استفاده کن. نتیجه بهتری میگیری.
 
به به ... به به ... البته یادتان رفت موضوع تحریم لوبیا چشم بلبلی را مطرح کنید
 
Like water for chocolate!!! :D
 
Post a Comment

٭
آقای ب و هاله
---------------------------
1- انقدری که آقای ب این روزها از دست هاله حرص خورده است، از دست رئیس جمهورتان نخورده است.

2- قضیه از یک عدد قابلمه شروع شد. یکجور قابلمه مخصوص که اسمش هست : Singing Bowl

3- این قابلمه کذایی طرز کارش این است که یک وسیله چوبی شبیه یکجور گوشت کوب نازک را آرام به دور تا دور لبه اش می کشند و صدایی شبیه به یکجور صدایی زنگ مداوم ایجاد می شود.

4-دوست خیلی عزیزی که با آقای ب در سفر اخیرش به نپال همسفر بود، دربه در دنبال این قابلمه آوازخوان بود. آقای ب پرسید که این قابلمه به چه درد می خورد و دوست خیلی عزیزش جواب داد که همسرش این قابلمه آوازخوان را برای "پاک کردن هاله" اش لازم دارد.

5- آقای ب معمولا سعی می کند که احترام مردم را نگاه دارد، اما اینبار نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و صاف در صورت دوست عزیزش زد زیر خنده.

6- دوست عزیز آقای ب در یکی از بهترین دانشگاههای ایران، مهندسی خوانده است. همسر این دوست عزیز هم لیسانس مهندسی و فوق لیسانس مدیریت از بهترین دانشگاه ایران دارد (یعنی شما فهمیدید که آقای ب وسط این قضیه یک تعریفی هم از دانشگاهش کزد؟) هر دو این دوستان هم آدمهایی بسیار باهوش هستند و در زندگیشان هم خیلی موفق اند.
با این وجود فکر می کنند که گاهی هاله آدم کثیف می شود و باید چوب کشید بر لبه قابلمه آوازخوان تا هاله آدم پاک شود.

7- آقای ب از سفر که برگشت این ماجرا را به عنوان سوژه خنده برای دونفر از دوستان عزیز دیگرش هم تعریف کرد. هر دو آنها با یک نگاه عاقل اندر سفیهی به آقای ب نگاه کردند که یعنی : تو دیگه از پشت کدوم کوه اومدی. خب معلومه که آدم هاله داره.
یکی شان حتی با اصرار مطرح می کرد که از هاله آدم عکس هم می اندازند و در درمانهای پزشکی هم از این عکس هاله استفاده می کنند. تاکید هم می کرد که این هاله در اثر میدان الکترومعناطیسی بدن انسان است. اصرار می کرد که این یک مسئله صد درصد تایید شده علمی است.

8- آقای ب قبل از اینکه وارد بحث درباره میدان الکترو مغناطیسی بدن انسان بشود، یادآوری می کند که یک مطلبی در فیزیک نور هست به نام پدیده تفرق یا پراش که موضوعش این است که از لبه های یک جسم صلب، تشعشع نورانی صورت می گیرد. مطلب انقدر ابتدایی است که در کتاب فیزیک دبیرستان هم مطرح شده است. اصلا اگر یادتان باشد یکی از راههای تعیین خاصیت موجی نور همین پدیده پراش بود.( یادتان هست : یک فیلم عکاسی را می گرفتیم و دو تا خط روی آن می انداختیم بعد آنرا جلوی منبع نور می گرفتیم بعد سایه اش موجدار می شد)
اگر گاهی یک جسمی (مثلا حتی یک آدمی) را نگاه می کنید و بعد خیال می کنید که دورش یک هاله ای چیزی هست، چه بسا باید این بخش از فیزیک دبیرستان را به یادتان بیاورید.

9- اما ماجرای میدان الکترو مغناطیسی بدن انسان : همه ماجرای هاله، ماجرای تله پاتی، ماجرای انرژی درمانی و همه اینجور کلاهبرداری ها بر مبنای این فرضیه است که سیستم عصبی بدن انسان دارای جریان الکتریکی است و این جریان الکتریکی ایجاد میدان مغناطیسی می کند بعد این میدان باعث همه موضوعات فوق ( هاله، تله پاتی، انرژی درمانی، مانیتیسم،...) می شود.

10- البته نمی شود تبادل اطلاعات در سیستم عصبی را به همین سادگی یک نوع جریان الکتریکی دانست. در حقیقت این امر ترکیبی است از جریانهای الکتریکی و واکنش های شیمیایی. کل پروسه چیزی حدود 50 سال پیش توضیح داده شده و مدل ریاضی اش هم ساخته شده و از قضا به کاشفان این امر هم جایزه نوبل اهدا شده. http://en.wikipedia.org/wiki/Hodgkin-Huxley_model
اما می شود یکجورهایی با ساده سازی هایی مسیر سیستم عصبی را شبیه یک سیم دانست. با یک چنین ساده سازی ای، آنوقت می شود میدان مغناطیسی حاصل ار ایجاد جریان در یک چنین سیمی را هم تعیین کرد.

11- یک فرمول ساده دیگر از فیزیک دبیرستان : شدت میدان مغناطیسی ناشی از عبور جریان در یک سیم با شدت جریان رابطه مستقیم و با فاصله نقطه از سیم رابطه معکوس دارد. (عدد ثابت این رابطه هم برای هوا برابر 2 در 10به توان -7 است)

12-مقاله مفصل ارائه شده در این مرجع (http://electroneubio.secyt.gov.ar/Electric_processes_in_neurons.htm( نه فقط یکبار کل ماجرای فیزیک را درباره الکتریسیته و مغناطیس دوره می کند، که تبادل های سیستم عصبی را هم مطرح می کند و محاسباتی هم درباره ولتاژ، شدت جریان، و شدت میدان مغناطیسی در سیستم عصبی انسان ارائه می کند.

13- جایی در آخرهای این مقاله 62 صفحه ای، مجاسبه می شود که شدت جریان در سیستم عصبی انسان، چیزی حدود 0.6 آمپر در متر مربع است. و لابد اگر فرض کنیم که سطح مقطع نخاع حدود 1 سانتی متر مربع باشد، شدت جریان عبوری از نخاع در شرایطی که کل اعصاب بدن انسان در حال تحریک باشند (مثلا درسته افتاده باشد در دیگ روغن داغ) می شود 0.00006 آمپر.
فرض کنیم که نخاع تا پوست بدن هم 2 سانتی متر فاصله داشته باشد. بنابر این شدت میدان مغناطیسی در پوست انسان درست در جوار نخاع می شود : 6 در 10 به توان -10 تسلا. یعنی چیزی در رده میلیونیم شدت میدان مغناطیسی کره زمین. برای همین است که سوزن ته گرد به بدن آدم نمی چسبد. وقتی هم که کسی از جلوی قطب نما رد بشود، قطب نما منحرف نمی شود. تازه این برای نخاع است، عصب دست و پا را حساب کنید ، کلی کمتر از این می شود.
(خیلی خوب قبول، مچ من را گرفتید، همان عدد ثابت رابطه شدت میدان برای هوا را برای محیط بدن آدم حساب کرده ام، هیس صدایش را در نیاورید)

14- فیوز برق خانه های ما گاهی 16 آمپر است و گاهی 25 آمپر. فرض کنیم که استفاده معمول یک خانه فقط 5 آمپر باشد. ( می شود میزان مصرف یک اتو ) باز فرض کنیم که جایی که فرد ایستاده است تا سیم برقی که این 5 آمپر از آن عبور می کند 10 متر فاصله داشته باشد. آنوقت شدت میدان مغناطیسی ناشی از عبور این برق برابر خواهد بود یا 10 به توان -7 تسلا یعنی تقریبا 200 برابر میدان مغناطیسی بدن این فرد. در واقع برای اینکه میدان مغناطیسی بدن فرد در میدان مغناطیسی ناشی از سیم برق گم نشود، باید یک فاصله 2 کیلومتری از نزدیکترین اتو یا جاروبرقی یا سشوار داشته باشد.

15- قبول دارم، همه این محاسبات خیلی تقریبی است، بر مبنای خیلی فرضیات ساده شده ای هم هست، چیزهایی مثل جریان الکتریکی در عضلات را هم نادیده گرفته است. اما فکر کنم که برای روشن شدن ماجرای هاله ( و تله پاتی و انرژی درمانی و مابقی اینجور حقه بازی ها) کافی باشد.

16- اصلا فرض کنید که همه محاسبات فوق هم بی خود. اصلا فرض کنید که میدان مغناطیسی بدن انسان خیلی هم زیاد باشد. چه ربطی به هاله دارد؟ مگر شما وقتی به آهنربا نگاه می کنید یا وقتی به ترانسفورماتور پشت یخچالتان نگاه می کنید، دورش هاله می بینید؟

17- مجبورید مگر؟ بگویید صدای زنگ قابلمه آوازخوان را که می شنوم احساس آرامش می کنم، بیخود بحث پاک کردن هاله را نکشید وسط .
همان یک دانه هاله نور داشتیم که جورابش افتاد توی سد کرج وبا آمد،پایش را گذاشت در استادیوم بعد 40 سال به عربها باختیم، برای هفت پشتمان بس است

Labels:




Comments:
قابلمه هاله پاک کن؟ عجب دوستایی داری. اونوقت روت می شه بیای به من گیر بدی؟
 
آقای ب عزیز، خرافات ربطی به تحصیلات ندارد. این جماعت همانطور تربیت شده‌اند که والدینشان. فقط لفاظی و لغات دهن پر‌کن اینها بیشتر است. مادرانشان به جن، جن می‌گفتند ولی اینها "بیوارگانیک" می‌گویند. آنها حاجتشان را از حضرت خضر می‌گرفتند، اینها از آقای دکتر(استاد) محمد علی طاهری! اگر کسی تب و لرز می‌کرد، آنها پالان الاغ سیاه را در رختخوابش میگذاشتند تا مرض به ان الاغ بخت‌برگشته منتقل شود، اینها انرژی درمانی می‌کنند. آنها دست به دامن جن‌گیر می‌شدند و اینها قابلمه نپالی می‌خرند. آنها برای رفع چشم‌زخم یواشکی ماتحتشان را می‌خاراندند، اینها را نمی‌دانم با این یک قلم چطور مبارزه می‌کنند

اصل قضیه که همان اعتقاد به خرافات است پابرجاست، فقط دسته‌ای از خرافات از بین رفته‌اند و اعتقادات تازه جایش را گرفته‌است. اما آن قدیمها این اعتقادات سینه به سینه منتقل می‌شد و فوقش رمالها این وسط به نوایی می‌رسیدند در حالیکه حالا بابتش کلاس می‌گذرانند و پول هم می‌پردازند! این دیگر خیلی حرف دارد
 
رفیق نادیده،
ب عزیز؛

این مورد خاص تنها از این جهت عرض می‌شود که حس می‌کنم عده‌ای از خوانندگان شما از نوشته‌های جنابعالی واقعاً تأثیر می‌گیرند و از این نگرانم که نوع استدلالات شما، آنها را از نظراتی اشتباه، به نظرات اشتباه دیگری سوق دهد.

برای مثال در این نوشته، شما تله‌پاتی و انرژی‌درمانی را با استدلالات فیزیکی نفی کرده‌اید. به عنوان اهل دانش و افرادی دانشگاه رفته، ما تنها می‌توانیم استدلال کنیم که با دانش امروزین فیزیک ما (به معنی شناخت ساختاری ما از هستی)، چنین مفاهیمی معنی ندارند. متأسفانه اطلاعات ما در این موارد ناقصند و کارهای تحقیقاتی زیادی هم به دلیل عدم اولویت، در این موارد انجام نشده‌اند. از آنجا که ما نمی‌خواهیم و نمی‌توانیم علم را در جای مذهب بنشانیم و با جزمیت در مورد موضوعی اظهار نظر کنیم، نمی‌توانیم با اطمینان موارد مذکور را نفی کنیم. این البته یکی از مشکلات بشر است که معمولاً در افراد، «خرد» با «اطمینان» رابطه عکس دارد و اهل علم به دانش خود اطمینان زیادی ندارند!

معتقدم در چنین مواردی، می‌باید اولویت بیشتری به فلسفه داده شود تا آنچه «خرد» نامیده می‌شود و بر پایه «عقل سلیم» قرار دارد، بر ناآگاهی و اعتقادات ناشی از ترس و تکرار فائق آید. در غیر این صورت، شما غیرمستقیم و غیر مسئولانه، علم را در مقامی نشانده‌اید که در نظر عام نادان، منجر به بی‌اعتباری آن خواهد شد.

امیدوارم تا این جا، معلوم شده باشد که بنده در اکثر مواردی که منجر به دوانیده شدن ماموت خاردار بر اعصاب حضرتعالی می‌شود، با شما اتفاق نظر دارم. با این وجود متأسفانه استدلالات علمی، به سختی می‌توانند موجب نفی موضوعات مورد اشاره‌ی نوشته‌ی شما، و تغییر نظر عام نادان شوند.
 
جناب دلگرم
معلوم است كه شما به تازگي به خوانندگان اين بلاگ پيوستيد.

آقاي ب قبلاً گفته اند كه همين طور كه ندانستن چيزي دليل بر نبودن آن نيست به طريق اولي دليل بر بودن آن هم نمي تواند باشد.

هومن
 
دوست عزيز، جناب دلگرم

علم تعريف مشخصي دارد. ميزان قطعيت و حتميت پيش بيني هاي علمي هم همينطور.
تلاش علم در اين است كه با تقريب مناسبي، وقايع دنيا را توضيح بدهد و با احتمال قابل قبولي، پيش بيني كند كه در صورت تكرار شرايط، چه اتفاقي خواهد افتاد.
همينكه واژه هاي تقريب و احتمال مطرح مي شود، نشاندهنده آن است كه علم را نمي شود در جاي مذهب نشاند و از جزميت در آن صحبت كرد.

اگر كسي به نيوتن ناسزا بگويد، اعدامش واجب نمي شود. وقتي هم كسي مدعي شود كه مجموع زواياي مثلث 180 درجه نيست هم زنش بر او حرام نخواهد بود. اما موارد مشابه در مورد اعتقادات مذهبي مي تواند عواقب بدي داشته باشد.

من نفي يا اثبات انرژي درماني و تله پاتي از نظر علمي را در اين مي دانم كه بشود نشان داد تاثيرات قابل اثباتي دارند.
اثبات كاركرد صحيح تلفن در آن است كه اگر دو نفر در دو سوي يك مسير تلفني نشسته باشند و اطلاعاتي تصادفي را كه طرف ديگر از آن مطلع نيست با يكديگر رد و بدل كنند، ميزان قابل توجهي از اين اطلاعات درست منتقل مي شود. آيا شما گمان مي كنيد چنين مطلبي در مورد تله پاتي هم صحيح است؟
اگر كسي را مي شناسيد كه مدعي تله پاتي است، من به شخصه حاضرم مبلغ قابل توجهي به كسي كه بتواند يك متن كوتاه (مثلا 30 جمله) را از طريق تله پاتي منتقل كند نقدا بپردازم. مطمئن باشيد كه دستگاههاي جاسوسي و نظامي براي چنين امري حاضرند ميلياردها دلار بپردازند.
در مورد عملكرد انرژي درماني هم مي شود آزمايش ساده اي كرد. البته لازم است ضوابط آماري در اين مورد به دقت رعايت شود يكي از شيوه هايي كه مرسوم است اين است كه نمونه برداري به صورت Double blind باشد. مثلا اينكه چهار دسته بيمار مشابه انتخاب كنيم (به صورت تصادفي، مثلا بر اساس رقم چهارم شماره ملي شان، يا دهگان دقيقه اي كه به بيمارستان مراجعه كرده اند) ، فرض كنيد كه بيماراني را انتخاب كنيم كه همگي در اثر سرماخوردگي معمولي زمستاني دچار تب هستند، به دسته اول آب مقطر تزريق مي كنيم، بدون آنكه به آنها انرژي بدهيم، به دسته دوم آب مقطر تزريق مي كنيم و به آنها انرژي مي دهيم بدون آنكه بدانند و به دسته سوم اطلاع مي دهيم كه به آنها انرژي داده ايم اما نمي دهيم، به چهارمين دسته هم اطلاع مي دهيم و هم انرژي مي دهيم.
گروهي از پرشكان كه از دسته بندي ما بي خبرند را انتخاب مي كنيم كه چگونگي بهبود بيماران و كاهش تب آنها را بررسي كنند، چنانچه تفاوت معناداري بين آنها كه انرژي گرفته اند و آنها كه نگرفته اند ديده شد، قبول مي كنيم كه در محدوده اين آزمايش انرژي درماني اثر مثبت دارد.

بنيادي هست به نام James Randi Educational Foundation كه جايزه اي يك ميليون دلاري براي كسي كه بتواند هر گونه نشانه اي از فراواقعيت نشان دهد در نظر گرفته اند، اگرچه اين بنياد در سال 1996 بنيان نهاده شده، اما اين جايزه از سال 1968 (با مبلغ كمتر) برقرار بوده است. در 41 سال اخير كه كسي نتوانسته نشانه قابل قبولي درباره وجود امر ماوراطبيعي مطرح كند و جايزه يك ميليون دلاري كذايي را ببرد.

من هم با شما هم عقيده ام كه تاكيد بر خرد و منطق و همچنين بر روش علمي تاثير تعيين كننده اي بر نگرش انسان دارد. اميدوارم كه روزي در كشور ما ، موارد فوق هم جزوي از برنامه آموزشي كودكان ما باشد.
 
نادر جان،

وبلاگت رو مرتب می‌خونم و مرتب اعصابم خورد می‌شه که هر بار که مطالبی مثل مطلب این‌بار می‌نویسی آخرش باید علم رو برای مردم تعریف کنی و توضیح بدی که روش علمی چی هست؟!
 
آقای نادر,
زمانی که گالیله گفت زمین گرد است و دور خورشید میچرخد هم علمای زمان او را مسخره کردند همانطور که شما دوستانتان را. اگر علم شما امروز قدرت تفسیر برخی حقایق و اتفاقات پبرامون را ندارد دلیل بر عدم آنها نیست. همانطور که عدم پذیرش علمای قرون وسطی صرفا به دلیل ناتوانی در توجیه بود. گرچه باید ازعان داشت برخی خرافات همچون پاکسازی هاله با قابلمه هم دیگر افراط است ولی شما هم بر دیواری تکیه زدی که بر خلاف ظاهر قدرتمندش بسیار سست است. روشهای علمی را باید گذاشت در همان قابلمه و پاکسازی کرد. شما که به نظر میرسد اهل مطالعه و علم هستید بهتر است بدون پیش داوری کتب و مقالات معتبری که در این زمینه منتشر شده را مطالعه کنید و بپذیرید که عصر فلسفه نیوتن به پایان رسیده و اکنون فلسفه های جدید تری رواج دارد. در عصر اطلاعات حیف است آدم اهل مطالعه ای مثل شما هنوز در قرون گذشته بوده و خود را پشت دیواری از اعداد پنهان کند.
 
جناب قلم،
اينكه علم توانايي تفسير واقعه اي را نداشته باشد، عجيب نيست. خاصيت علم است كه ناقص و ناتمام باشد. خاصيت علم است كه هرروز تغيير كند،‌با هر آزمايش تازه اي كاملتر شود و تفسير دقيقتري از جهان ارائه كند.
اما ارتباطي بين توانايي علم در تفسير وقايع با وجود آنها وجود ندارد.
از طرف ديگر،‌همينكه حرفي عجيب زده شود كه با علم موجود در تضاد باشد، دليل بر درستي ادعا و نقصان علم نيست. از قضا در عموم موارد، عكس اين امر صادق است.
بحث من در اين مجموعه نوشته ها، هرگز اين نبوده است كه علم كامل و بي نقص است،‌اما ادعا كرده ام كه بهترين ابزار در دست براي بررسي جهان است: اگر مقايسه كنيم بين مجموعه چيزهايي كه از روش علمي شناخته شده اند و مجموعه راه حلهايي كه به كمك علم بدست آمده اند،‌ و چيزهايي كه از روشهاي غير علمي حاصل شده اند، شما هم با من هم راي خواهيد بود كه علم قابل اعتمادتر از غير-علم است.
من قبول دارم كه بر خي بيماران با انر‍ي درماني بهبود پيدا كرده اند، اما گمان مي كنم كه تعداد بيماراني كه از روشهاي شناخته شده پزشكي درمان شده اند يا بهبود وضعيت داشته اند، بارها بيشتر از روشهاي جايگزين است.
توصيفاتي هم كه علم فيزيك از وقايع دنيا ارائه مي دهد، بارها دقيقتر از روشهاي عرفاني و شبه عرفاني است.
من به شخصه از مطالعه متون عرفاني لذت وافري مي برم، اما مطمئنم كه هواپيمايي كه بر اساس اصول آيروديناميك طراحي شده است، خيلي ايمنتر از آني است كه بر اساس ادعيه و اوراد ساخته شود.

به عنوان يك نكته جانبي (و البته بدون مباناي علمي و فلسفي) در زمينه اعتبار ادعاهاي عجيب هم، شايد بد نباشد به اصل پايه دنياي سرمايه داري نگاه كنيد :‌هر چيزي فرصتي براي كسب ثروت است.
در نتيجه اگر كسي راهي مي شناسد كه از انرژي فكري انسان استفاده كند،‌لابد خواهد توانست برق ارزانتري ايجاد كند،‌كسي كه مي تواند تله پاتي كند، بدون هزينه لازم جهت سرمايه گذاري در زير ساختهاي مخابراتي موفق به انتقال اطلاعات خواهد شد، بيمارستاني كه بدون استفاده از دارو بيماران را شفا دهد، با قيمت كمتري موفق به درمان خواهد شد و در نتيجه سود بيشتري خواهد برد.
اگر هركدام از ادعاهاي مواراي طبيعي درست باشد، مطمئن باشيد كه كساني از‌آن استفاده مستقيم خواهند كرد و در نتيجه صحت ادعا با قوت اثبات خواهد شد.
همينكه شركت نوكيا و لابراتوارهاي بل مبدل تله پاتي به فكس نمي سازند،‌نشانه خوبي است براي اينكه ادعاي تله پاتي به حقيقت نزديك نيست. و مشابه همين حرف هم براي ديگر ادعاهاي ماوراي طبيعي صادق است.
 
آقای نادر
ایده ات را خیلی پسندیدم. گرچه به اندازه قصه های ژول ورن دست نیافتنی به نظر میرسد ولی شاید یک روز تله پاتی را به فکس تبدیل کنند.
دو مورد را دوست دارم یاد آوری کنم :
1- As far as the laws of mathematics refer to reality, they are not certain; and as far as they are certain, they do not refer to reality. ~Albert Einstein~
2- در کشورهای مختلف از جمله هند و آمریکا بیمارستانهایی است که بیماران نا علاج و رانده شده توسط علم پزشکل را مداوا میکنند. موفقیت 100% نیست ولی بسیار در خور توجه است.
اگر اینها را ماورا الطبیعه نامیده اند نه به این دلیل است که منافاتی با طبیعت دارند بلکه فقط به این دلیل است که نتوانسته اند توجیه کنند. همانطور که قابلیتهای عجیبی که در حالت هیپتنوتیزم به دست مسآید را ماشین حساب آقای ب نمیتواند حساب کند.
من این را غیر از علم نمیدانم. این هم علمی است کمتر توسعه یافته و همچون سایر علوم در برخی دانشگاه ها که تعداد زیادی از آنها در آمریکا هستند در حال بررسی و پژوعش است. انرژی درمانی مبانی ساده ای دور از خرافات دارد و بر پایه فعالیتهای مغز است ولی به غلط انرژی درمانی نامیده میشود. بسیاری از آنچه شما از آنها خرافات نام بردید هم چنین است. همانطور که پیشتر هم اشاره شد بهتر است پیش از تخطئه و مغلطه کمی به دور از پیش داوری در این زمینه مطالعه کنید. آنوقت میبینید که مقایسه شما در خصوص طراحی هواپیما مشابه این است که در صورت دل درد به یک مهندس مکانیک سیالات مراجه کنید زیرا که مهندس میتواند با ماشین حساب کار کند ولی کار پزشک ماشین حساب نمیخواهد. آیا این کار را میکنید؟ در هر آنچه هنوز کاملا شناخته نشده خرافات راه پیدا میکند ولی این که به این دلیل کل مبحث را زیر سوال ببریم و دوستانمان را تمسخر کنیم عاقلانه نیست.
اگر فیزیک نیوتنی نتواند رفتار اجسام در سرعتهای نزدیک به سرعت نور را توجیه کند دلیل بر چه میدانی؟
 
Post a Comment

........................................................................................

Monday, February 16, 2009

٭

هوي کره بز! کوفت با سس سير که غذاي ايتاليايي نيست

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آقاي ب مي گويد، همان لحظه اول که وارد رستوران مي شويد، قدم اول به دوم معلوم مي شود که اين رستوران چند مرده حلاج است. اگر همان اول، گارسون به شما خوش آمد گفت و پرسيد ميز چند نفره مي خواهيد، بعد شما را به ميزتان هدايت کرد، صندلي خانم را برايش عقب کشيد تا بنشيند، بعد دستمال سفره هايتان را باز کرد و انداخت روي پايتان معلوم است که خوب جايي آمده ايد. معلوم است که غذاي خوبي هم در انتظارتان است. اما اگر وارد رستوران که شديد، گارسونها عين بز شما را نگاه کردند تا خودتان يک ميز پيدا کنيد و بنشينيد، بترسيد، احتمالا غذا هم به همين بدي خواهد بود.

آقاي ب مي گويد: اصلا يک کاغذ سفيد برداريد و خوب رويش تمرين کشيدن اسکلت بکنيد. بعد يک نقشه تهران برداريد و بين ميدان کاج و ميدان فرهنگ، روبروي بيمارستان پارسيان، نبش کوچه، درست روي رستوران ايتاليايي رومانا يک عدد اسکلت بکشيد، يعني اينکه کلاهتان هم افتاد، وارد اين رستوران نمي شويد.

رستوران ايتاليايي رومانا تمام تلاشش را براي گرفتن حداکثر نمره منفي از آقاي ب بخرج داد. اگر شوق ديدن آقاي ج که بعد از چند هفته مفقود الاثر بودن، دوباره پيدايش شده بود، نبود، لابد آقاي ب رستوران رومانا را به آتش مي کشيد، شايد هم اصلا به کلانتري محل شکايت مي کرد بخاطر سوئ قصد: توطئه بر عليه حس چشايي و بويايي آقاي ب.

آقاي ب يک نکته فلسفي هم مي خواهد بگويد : از زمان آقاي افلاتون، خيلي از فيلسوفها معتقدند که انسان هم جسم مادي است و هم روح. اما آقاي ب معتقد است که بعضي انسانها روح ندارند، مثلا همين سرآشپز رستوران رومانا. اگر هم دليل مي خواهيد، آقاي ب به شما اثبات مي کند : فقط کافي است که يک تکه کوچک هويج پخته دست پخت ايشان را بخوريد.

هويج از آن چيزهاست که خيلي سريع آشپز را لو مي دهد، ظاهرش ساده است، تازه کارها هم خيال مي کنند که پختنش هم ساده است، مي اندازي توي آب يا مي گذاري در بخار پز و خودش مي پزد. حال آنکه اينطور نيست. هويج پخته خوب مي خواهيد، رستوران پرديس، خيابان ولي عصر بالاتر از محموديه. يکبار که مزه کنيد مي فهميد منظور آقاي ب چيست.

البته بي مزه­گي هويج کمترين خطايي است که از اين رستوران سر زده است. همانطور که گفتم، رستوران ايتاليايي رومانا تمام تلاشش را براي کسب حداکثر امتيازات منفي انجام داد و الحق اين همه تلاش واقعا شايسته تقدير است.

از همان اول شروع کنم: در هنگام ورود اصلا معلوم نبود که اين همه گارسون وسط رستوران مشغول چه چيزي هستند که هرکاري مي کنند بجز رسيدگي به مشتري. بعد مي رسيم به منو که پربود از غلطهاي ديکته اي، هم فارسي و هم انگليسي. دستمال سفره هايشان هم خيس بود.

آقاي ب و دوستان مخلوط متنوعي از غذاها را سفارش دادند : يک سالاد سزار، يک پيتزا، يک کالزون مرغ تنوري، يک ويل کوردون بلو، يک استيک، يک سوپ سبزيجات و يک سوپ چيکن ورميشل.

آقاي ب چشمش به سالاد که افتاد با خودش گفت : اي ددم واي.

فکرش را بکنيد : سالاد سزار با سس مايونز سير.

آقاي ب در دلش گفت : بي شعور آخر کدام احمقي سالاد ايتاليايي را مايونز مي ريزد. آنهم مايونز با طعم سير. سالاد ايتاليايي با سرکه بالزاميک سرو مي شود و با روغن زيتون.

بعد نوبت غذاها شد: پيتزا آغشته به سسي بود که مخلوطي بود از سير و چيلي. ويل کوردون بلو يک تکه استيک خيلي نازک بود که يک برش ژامبون درجه دو داخلش پيچيده بودند با مخلوطي از سير و سبزيجات لهيده. کالزون مرغ تنوري يک تکه خميز پيتزا بود که داخلش مرغ گذاشته بودند با سس سير، نمک هم يادشان رفته بود. استيک با سس قارچ هم فقط چند قطره اي سس رويش ريخته بودند و البته اين آخري تنها چيزي بود که مي شد فرو داد بجز سيب زميني هاي سرخ کرده که آقاي آشپز هرچقدر سعي کرده بود ايده اي براي گندزدن به آنها پيدا نکرده بود. سوپ ها هم يک مخلوط لهيده اي بود از يک ماده تند فلفلي.

بعد همه اينها هم به همراه سس کچاپ سرو شده بود.

هر کسي که يکبار وارد يک رستوران در ايتاليا شده باشد مي داند که کچاپ براي غذاي ايتاليايي از فحش ناموس هم بدتر است. پيتزا ايتاليايي با سسي پخته مي شود که شبيه رب گوجه است، اما کمي رقيق تر. الباقي غذاهاي ايتاليايي هم با سس هاي مخصوص خودشان خورده مي شوند. در يک رستوران ايتاليايي، اگر کچاپ بخواهيد، سخنراني طولاني اي خواهيد شنيد در مورد اينکه آمريکايي ها بي شعورند و به همه چيز کچاپ مي زنند (و اين تازه در صورتي است که فکر کنند که شما آمريکايي هستيد) بعد هم با کمال خشونت به شما يادآوري خواهند کرد که در رستورانشان کچاپ ندارند.

آقاي ب مي گويد: درست است که سير يک جزئ اصلي از غذاهاي ايتاليايي است، اما هر کوفتي که سس سير به آن بزنيد که غذاي ايتاليايي نمي شود. آن هم سس هاي بي ربط ، مايونر سير، سير با چيلي، سير با کچاپ. لااقل نکرده بودند بجاي سس سير، از خود سير تازه استفاده کنند. بعد ظاهرا هيچکس هم چيزي در مورد روغن زيتون بکر بودار يا پنير موتزورلا و پارمسان و از بازيليکوم که اجزاي ديگر غذاهاي ايتاليايي هستند، به آقاي آشپز نگفته بود. آقاي ب مي گويد : پدر جان، قبل از اينکه سر آشپز بشوي رستوران ايتاليايي نرفته باشي ايراد ندارد، يک کتاب آشپزي بخر، دستور غداهايش را نگاه کن. نمي خواهي پول کتاب بدهي، لااقل دستور غذاها را از اينترنت دانلود کن.

کم هستند رستورانهايي که آقاي ب وقتي که به خانه بر مي گردد، اولين کارش اين باشد که نخ دندان بزند، دهان شويه قرقره کند و مسواک کند تا مزه غذا از دهانش بيرون برود. رستوران ايتاليايي رومانا از معدود رستورانهايي است که به اين افتخار نائل شده.

Labels: ,




Comments:
تازه پاستا با مرغ هم سرو می کنن که یک بار نزدیک بود بخاطر درخواستش در رستورانی در ایتالیا کتک بخوریم
 
اينها را كه خواندم ياد آن يارو منتقد غذا در راتتويي افتادم ..ميشناسيدش يا نه ؟ در ضمن اين جور رستورانها را براي امثال ما درست ميكنند كه بلانسبت سرمان را مثل گاو مي اندازيم پايين و هرچه جلويمان گذاشتند با كچاب و بي پارمزان ميخوريم ..بعد هم همه جا مينشينيم و ميگوييم به رستوران ايتالياي رفته ايم
 
با پاراگراف اولتون کاملا مخالفم.
حداقل در ایران که در بیشتر از نیمی از رستورانها اوضاع برعکس است.
یعنی بسیاری از رستورانهای لوکس (به خیال خودشان) با کلی اهن و تلپ و دوتا خوشامدگویی اجباری گارسون و گذاشتن دستمال سفره و قیمتهای آنچنانی به خود حق میدهند که هر چیزی را به عنوان غذای خوب به مشتری قالب کنند و مشتری هم بسان مردم شهر آن پادشاه لخت باید به به و چه چه کند وگرنه بی کلاس!! است. بهترین غذاها را در رستورانهای بی تکلف و کم ادعا و ساده، از همانهایی که خودمان باید برویم یک میز پیدا کنیم و بنشینیم، خورده ام.
و کاملا با این مطلب وبلاگ "آقا اجازه" موافقم:
http://aghaejaze.wordpress.com/2008/12/28/gastronomy-1/
و البته کاملا با بقیه مطلبتان موافقم.
 
رستوران کوکو وزرا.جنب سینا ازادی روبروی کانون پرورش فکری رو حتما امتحان کنید قول میدم جبران بشه
 
yad e ratatouille oftadam! :)
vali rast migi be khoda! be khosus enteghadet nesbat be sos e sir e bi rabt ro hastam.
 
البته سس سالاد سزار رو تقریبآ درست آورده. سالاد سزار رو با سرکه و روغن زیتون نمیخورن.
اطلاعات بیشتر: http://www.foodtv.ca/recipes/recipedetails.aspx?dishid=5594
 
خطاب به کسی که کامنت بالا رو نوشته: ببخشید؟! مگه میشه روغن زیتون و سرکه رو حذف کرد و با مایونز خورد؟! رجوع کنید به

http://en.wikipedia.org/wiki/Caesar_salad

استفاده از مایونز یه بدعته مثل بقیه کثافت کاریایی که آمریکایی ها تو غذاها می کنن. این سایتی هم که شما مثال آوردین مال یه سایت کاناداییه که اونا هم دست کمی از آمریکایی ها در عادات غذایی ندارن، چون اونا هم چیزی از خودشون ندارن و همش تقلیده و باید طوری غذاها رو عوض کنن که به مذاق مردم کشورشون خوش بیاد.
 
سالاد سزار با سرکه بالسامیک و روغن زیتون درست نمیشه! (سالاد ایتالیایی رو نمی دونم منظورتون چیه). سس سالاد سزار مخلوط سس مایونز و پنیر پارمزون فراوون با سیر است.

نخوردی بخون اقلاً آقای ب کلاه سرت نگذاره
 
سالاد یونانیش هم خیلی خنده داره حتما سفارش بدین. مملو هست از پنیر لیقوان
 
کاملا موافقم
آشغال بوده غذاش،چون خودم هم تجربه کردم
این رستوران خواسته ادای ناپولیه قیطریه رو در بیاره که با عرض معذرت ریده!
 
pasta baa chicken dar Aamrica besyaar shayeh ast, kheylee bishtar az gooshteh ghermez
 
آقا رستوران لوپه تو خیابون شیخ بهایی رو امتحان کن .
 
اصرار به اینکه مایونز جزو سس این سالاده واقعاً مضحکه! یه جستجوی ساده ظرف چند دقیقه بهتون نشون میده که دستور اصلی این سالاد مایونز نداره و روغن زیتون و سرکه داره، سرکه توی سس انگلیسیه که جزو سالاده. اگه برای دوستان تایپ کردن و گشتن سخته به همون لینک بالا از ویکی پدیا یا لینکای زیر مراجعه کنن.

http://www.reluctantgourmet.com/caesar.htm

http://www.relishmag.com/recipes/view/21507/the-original-caesar-salad.html

http://recipes.epicurean.com/recipe/16775/the-original-caesar-salad.html

و ده ها منبع دیگه که همه تقریباً همینو نوشتن. این گندی که سلیقه احمقانه و بازاری آمریکایی ها به همه چیز میزنه باعث میشه که خیلیا به اشتباه بیفتن و از اشتباهشون با حرارت دفاع کنن!
 
من امروز کلی از ارشیو وبلاگت رو خوندم یه نظر کلی دارم از رو
شناخت کوچولوی که پیدا کردم ازت نمیدونم چقدر برات جالبه در مورد مسائل سیاسی و ماشین حسابت کلا کارت حرف نداره و بینظیره کمتر کسی رو مثل تو دیدم راجع به مسائل اجتماعی احساسی بیشتر منطق ریاضی داری که خیلی جالب به نظر نمیرسه یه جورای کلان خودتو عقل کل میدونی و فکرمیکنی تمام فرضیات و نظریات تو منحصر به فرد و بینظیره و دنیا باید از دریچه چشم ادم منحصر به فرد و خاصی مثل تو بگرده!
البته این طرز فکری هست که خودت نسبت به خودت داری اینکه دانای کل هستی و خودبینی فوق العاده زیاد که اگر راحت تر بگذارند دوست داری دنیا رو انگشتان و در جهت افکار تو بچرخه خیلی زیاد دوست داری بگی ارررره اینجوره .اینطوریه که من میگم در غیر اینصورت اشتباهه غلطه نا ممکنه و.... خیلی دوست داشتم و گشتم که مسائلی راجع به عشق احساس دلبستگی و خیلی مسائل اینطوری پیدا کنم که موفق نشدم.
ادمی هستی که تو یه حباب بزرگ زندگی میکنی و توی اون حباب تو هستی دوستانت که تائیدت کنن و شاید خانوادت .دنیا رو از توی اون حباب بزرگ که خودت ساختی میبینی .میخوای . و لمس میکنی .یک دنیای محدود.با یک سری ادم محدود.تو جامعه اطرافت رو لمس نکردی فقط دیدی از تو همون حبابه. تمام مسائل سیاسی رو بسیار عالی انالیز میکنی گاهی فکر میکنم تو سیاست ادم فوق العادهای میشدی که به ندرت کسی بتونه رو دستت بلند بشه ولی تو مسائل دیگه شدیدا لنگ میزنی شدیدا.شاید به خاطر اینکه یاد گرفتی همه جا اون ماشین حساب در بیاری و 2*2=4 بکنی .بعضی نوشته هات واقعا اعصاب ادمو خرد میکنه این از حس تافته جدا بافته بودنت این حس از خود متشکر بودنت این حس دانای کل بودنت
اینکه تو حضرت پروردگار هستی و میخوای با اون ماشین حساب نا قابلت همه چیزو تغییر بدی میزان عشق رو محاسبه کنی میزان دلتنگی رو محاسبه کنی میزان دلواپسی رو.... ببخشید که طولانی شد خودش یه پست شد البته کاملن قبولت دارم وگرنه زحمت تایپ اینو نمیکشیدم
 
انانيموس عزيز
راستش خيلي سخت است كه به همين سادگي كسي را از وبلاگش تحليل كني. آدمهاي زيادي را مي شناسم كه چندتا وبلاگ دارند و هر كدامشان حال و هواي متفاوتي دارند.
همين وبلاگ كوچك من هم در اين 5-6 سال كلي حالتش عوض شده است. آقاي ب دو سه سال بيشتر نيست كه جزو شخصيت هاي اين وبلاگ شده، قبل ترش كلي آدمهاي ديگر هم اينجا بوده اند، مثلا "صيدا و تات" يا "ليث و مروه" كه موضوع نوشتنشان تحليل موقعيت هاي انساني (عاشقانه) بوده است.

آقاي ب ، و ماشين حسابش، برخي از خصوصيات احلاقي من را ارث برده اند. مثلا اينكه چيزها را با معيارهاي رياضي مي سنجم، مثلا اينكه شيفته علم هستم و اينكه باورهاي ماوراي طبيعي قابل ذكري ندارم.
ماشين حساب آقاي ب به لطف آقاي رئيس جمهور براي خودش كلي مطلب پيدا كرد. آقاي رئيس جمهور انقدر اعداد بي معني و چرند سر هم كرد كه ماشين حساب آقاي ب را حسابي رونق داد.

متاسفانه تصور من از انسان هم خيلي شامل مفاهيم متعالي اي نمي شود. اين اندك دانش بيولوژي كه به صورت پراكنده مي دانم به اين تصور من دامن مي زند كه انسان بسيار بيش از آنكه خيال مي كند تحت تاثير هورمونها و مواد شيميايي و عوامل محيطي است. به همين دليل بعيد نمي دانم كه بشود با اندازه گيري فاكتورهاي زيستي در انسان ميزان عشقش را سنجيد يا با تزريق موادي، احساساتش را تشديد كرد.

بدون ترديد، نمي شود از نوشته هاي من اين ايده را گرفت كه من "حضرت پروردگار" هستم. چرا كه در هستي خودم ترديدي ندارم اما نامبرده وجود و اوصافش به نظرم موضوع سوالات جدي است.

در اينكه تعداد آدمهاي مورد مصاحبت من هم (مثل تمام ابناي بشر) محدود است، شكي نيست. به نوبه خودم، كمي دنيا و ايران را گشته ام. سعي هم در تنوع معاشرين داشته ام، اما انكار نمي كنم كه در معاشرت حلقه دوستان نزديكم لذت وافري مي برم. بديهي است كه چنين امري ، همانطور كه گفته ايد، به ايجاد حبابي مي انجامد. كه گمانم ناگزير باشد.
 
من همیشه فکر می کردم که فقط شمالیها هستند که می دونن مزه یعنی چه! که اشتباه می کردم خب!
 
استاد همه اينها را گفتي كه بگي مايه داري و همه رستورانها را هم سر مي زني كه هيچ؟ اما چرا توهين مي كني؟ بااددب. بز. ......
 
استاد كجا و چي درس ميدين. بفرماييد ما هم از فرمايشات شما تلمذ كنيم..
 
اولا- ببین من زیاد این چیزا سرم نمیشه و نمی دونم سالاد سزار چی هست، اما ویکی پدیا می گه با آبلیمو و روغن زیتون- اسم یه سس دیگه رو هم گفته ک یه چیزی شایر هستش، که همون سس انگلیسیه و فکر کنم توش سرکه بالزامیک داشته باشه، از رنگش حدس زدم- حالا اما یه سوال، ابلیمو و سرکه بالزامیک که با هم خوب نمیشه- اما این ویکی هی تاکید کرده آبلیمو هم تو سالاد هست

دویما- این قضیه دولا راست شدن گارسون ها رو هم زیاد قبول ندارم، حالا همین فوقش بهت میز نشون بدن، دیگه باید خیلی سوسول باشن که دستمال بندازن رو پات- نمی دونم تو ایتالیا چه جوریه البته
 
كجايي آقاي "ب"؟!! يه چي بگم؟ موبايلم فرمن شده شماره ي خونه تون و موبايل كه ازتون داشتم پاك شده رفته... اگه اينجا رو مي خوني يه تماسي با من بگيرين
 
سال نو مبارک!
 
salad ceaser ( ba talafoz e SEEZER )ke be eshtebah be farsi SEZAAR behesh gofte mishe !!! tashkil shode az mayonese,tokhme morgh,panir,khardel,limo,sir ....
pas aghaaye B doroste ke salad haye italy bishtar balsamic daran ama har gerdi gerdoo nist,manam nomreye khoobi be rest. Romana nemidam ama ceaser salad hamine,hame jaye donya :)
 
Your blog keeps getting better and better! Your older articles are not as good as newer ones you have a lot more creativity and originality now keep it up!
 
Post a Comment

........................................................................................

Friday, January 23, 2009

٭
آقای ب و نطفه های مرگ
--------------------------------------

آقای ب می گويد :
هر کسي، چيزي ، کسي ، جايي يا کاري دارد، که به آشوبش مي کشد،
نگرانش مي کند، نا آرامش مي کند.
تلخش مي کند به غايت و به زهر مي آميزدش.

Labels:




Comments:
اسم پست منو کلی ترسوند ولی نوشته اش بهم آرامش داد!ه
 
Post a Comment

........................................................................................

Sunday, August 31, 2008

٭
آقای ب و احترام به آداب و اعتقادات مذهبی
--------------------------------------
1- آقای ب می پرسد : چرا باید به اعتقادات و آداب مذهبی احترام گذارد؟

2- چرا هیچکس در عوض به اعتقادات و افکار غیر دینی دیگران احترام نمی گذارد.
مثلا چرا بی اعتقاد ها، جلوی فامیل مذهبی شان روسری سر می کنند اما با اعتقادها جلوی فامیل بی دین شان مینی ژوپ نمی پوشند؟
چرا فکر می کنید که نباید جلوی آدم مذهبی در مورد اشتباهات عقاید دینی حرف بزنید اما جلوی آدم کمونیست به کمونیسم فحش می دهید؟

3- آقای ب فکر می کند که وقت آن است که این تابو شکسته شود: آداب دینی هیچ چیز ویژه ای ندارند که شایسته احترام ویژه باشند.

4- هیچ دلیلی ندارد که جلوی روزه دار غذا نخوریم یا سیگار نکشیم یا آب ننوشیم.

5- اصولا آقای ب هیچ ویژگی شایسته احترامی درغذا نخوردن نمی بیند. هیچ خاصیتی هم برای روزه قائل نیست.

6- خیلی ها مدعی اند که روزه برای سلامتی مفید است. این ادعا هیچ اساس علمی ندارد. تنها چیزی که می تواند چنین ادعایی را اثبات کند آن است که نشان داده شود که میزان مراجعات مردم به پزشک بعد از ماه رمضان کمتر از قبل از آن است. فکر می کنم که تمام ما می دانیم که چنین مطلبی صحت ندارد. آن چیزی که می تواند برای سلامتی مفید باشد ،خوردن غذای سالم و احتمالا در مورد بعضی ها رژیم گرفتن است. اما آب نخوردن به مدت 12 ساعت هیچ کمکی به بهبود سلامتی نمی کند. ( آقای ب پزشک نیست اما انقدرها می فهمد که کلیه برای کارکردن احتیاج به آب دارد و نمی تواند تصور کند که در چه مورد خاصی ممکن است بدن بدون آب بهتر کار کند)

7- آقای ب علی الخصوص حرصش می گیرد از کسانی که در ماههای دیگر سال همه جور فسق و فجور می کنند اما در ماه رمضان روزه می گیرند. آقای ب حتی یک نمونه خیلی جالب سراغ دارد که اصلا به وجود خدا اعتقاد ندارد اما روزه می گیرد.
آقای ب می تواند درک کند که کسی به دینی معتقد باشد و آداب آن دین را رعایت کند اما اصلا نمی پذیرد که توجیهات بی ربط علمی برای عمل به این آداب مطرح شود. ( مثل ارتباط اشعه کیهانی و وارد شدن به توالت با پای چپ یا تشعشع اشعه از موی نامحرم)

8- آقای ب می گوید : اگر آدمها اقلا به اندازه یک نخود از مغزشان استفاده می کردند، دنیا جای بهتری بود..

Labels:




Comments:
آقای ب عزیز

باید همان بند 2 و 3 را اصولی ادامه داد. دقت کرده باشی در همه چیز جامعه مان همین است. مثلا مطلبی می نویسی باب مساله ای و چون آخرش نتیجه را سر راست می گویی همه می گویند چرا توهین می کنی؟

یا همین که شما گفتید. باید پی این قضیه را گرفت و پرسید اصولا چرا چیزهایی که مثلا منطقی نیستند باید مورد احترام واقع شوند؟
 
salam.postet baram jaleb bud chun daghighan hamin diruz dashtam ba dusti harf mizadam ke eteghad dasht bayad baraye ehteram gozashtan be afrade mazhabi hengame huzure una rusary sar kard va man man mesale moshabehy zadam ke khob pas age bahse ehterame unha ham bayad dar jame ma chador va rusary ro az sar bardaran va injury be eteghade ma ehteram bezaran,ke albate un duste aziz ghabul nakard ... hala ina ro goftam ke begam postet kheyly behem chasbid.vasam kheyly jaleb bud ke mozuii moshabe ba chizy dare ke fekre mano mashghul karde....be nazare man ehteram gozashtan be eteghad afrady ke dar jameshun hastim shayad rasme adab bashe va kare mosbaty bashe vali dar suraty ke fekr nakonim in faghat adam haye mazhabi an ke layeghe in ehteram hastand
 
منظور من دقیقا همین است. من مخالف به جا آوردن رسم ادب نیستم. اما نمی توانم متقاعد شوم که چیزی را صرفا بخاطر آنکه دستوری مذهبی است رعایت کنم.
متقابلا فکر می کنم که این "به جا آوردن رسم ادب" باید متقابل باشد، وقتی وزیر سویسی در ایران حجاب سر می کند، آقای خاتمی هم باید در مراسم رسمی شام در فرانسه شراب بنوشد.
 
در ضمن فکر می کنم که موضوعی که هر گونه نقدی به آن به منزله "توهین" تلقی شود، شایسته توهین هست.
 
فقط نارسایی کلیه و مراحل انتهایی بیماریهای کبدی از نخوردن آب سود می برند و چند تای دیگه که خیلی نادرند .:)))
 
ببین من کلین حرفت رو قبول دارم ولی اول در مورد اون مثال آقای خاتمی و وزیر سویسی این هست که آقای خاتمی اعتقاد دینی‌اش باعث می‌شه که اصلا نتونه شراب بخوره ولی وزیر سویسی اعتقاد نداره که نباید روسری بپوشه. و همین طور فرانسه این قانون رو نداره که همه باید حتما شراب بخورن.
تا یه حدی این در مورد روابط خانوادگی هم هست. منی که حجاب ندارم مخالفتی هم با حجاب ندارم. به نظرم احترام نیست
compromise
بیشتر می‌شه اسمش رو گذاشت.
 
خوب دیگه اینجا ایران است. من یک نمونه ی قشنگ تر هم میشناسم. طرف گی بود و ادعای مسلمانی میکرد. به خودش میگفت روشنفکر دینی. مماکت قشنگی داریم.
 
خدا پدر این برادر ریچارد را بیامرزد که هر وقت ما می آییم در این وبلاگ یک چیزی را از کتاب توهم خدای ایشان شما تقریر می فرمایید
 
اگر يك نفر بياد به شما بگه سوپرمن وجود داره و حتي بعد پرواز رو پشت بوم اونا فرود مياد چيكار مي كنين؟
من اگر تو مود خيلي خوبي باشم به روش نميارم بعدا ميگم عجب مشنگي بود
مذهب هم همين طوره و اگر جدا از باياس سيستم حاكم تحقيق بكنيم شواهد صحه گذارنده رو حقانيت مذهب در حد وجود سوپر منه.... حالا اينكه چرا كسي بخاطر نقد اين عقيده بايد بميره يا بايكوت يا مؤاخذه بشه سواله و اينكه اگر كسي واقعا تحمل نقد شدن رو نداره نبايد ديگران رو نقد كنه كه اين صريحا مخالف حكم مذهبه
 
ب جان

اولن كه راست ميگي چرا اونا به ما احترام نميزارن خوب ؟ چرا اين موضوع به ذهن من نرسيده بود كه احترام دوطرفه است ؟
دوما كه من هم خودم از اين جور آدما ميشناسم كه ميگي ..همين فردريك خودمون پارسال شب 21 رمضان كه در ديار شيطان بزرگ بوديم و بچمون بدنيا اومد يك عدد شامپاين باز كرد و نوش جان كرد !! حالا امسال ميگه بيا اين يك شيشه شراب قرمز كادوئي را نا ماه رمضان نيومده زود تمام كنيم ..آخر من به اين بشر چه بگويم !! ديگر اينكه من خودم براي رفتن به حال و هوا و تغيير و تنوع بدم نمي آيد يكي دو روز روزه بگيرم ..اما نمازهايش را ميدهم كس ديگري برايم بخواند .....والسلام عليكم و رحمت الله
 
javabesh kheili asoone ke. iran ye mamlekate eslamie. mardome iran ye roozi ray dadan ke oonja ba ghavanine eslami edare beshe. baraie hamin baiad be rooze girande ehteram gozasht va joloie maz'habi roosari sar kard. hame jaie donia ke injoori nist. mishe ba ye adame maz'habi ke chaador sareshe va roozast beshini sare ye miz va mashroobeto bokhori va fun ham dashte bashi. (wow cheghad man baahoosham:D hehe)
 
يك نكته جالب اينه كه من كسي رو مي شناسم كه روزه مي گيره و خونه دوست پسرش هم مي رهو مي گه همه كار مي كنم فقط بخاطر اينكه روزم باطل نشه ساك نمي زنم.
 
اینها منطق قشنگی نیست
به اعتقادات یکدیگر احترام بگذاریم الا به اعتقادات مذهبی هم.
یا من به اعتقادات مذهبی احترام نمیگذارم چون مذهبی ها به من احترام نمیگدارند.
یا من به دیگران نگاه میکنم بعد نصمیم میگیرم چگونه رفتار کنم
یا چون چیزهایی که دیگران دارند مثلا آداب دینی شان هیچ چیز ویزه ندارند ما به آن احترام نمیگذارم مثل بقیه که هیچ چیز خاص ندارند یعنی من فقط به چیزهای خاص احترام میگذارم
 
یا اینکه نه تنها آئینی چون روزه گرفتن که همان غذا نخوردن است بلکه هیچ آئین دیگری هم چیز ندارد که بدان احترام بگذاریم.
درک چنین از مذهب کمی شبیه ......
آنچه که شایسته احترام نیست شاید تندروی باشد در همه چیز.
 
من با بند 2 موافقم یعنی فکر میکنم که باید انقدر ظرفیت داشته باشیم که برای عقاید دینی و غیر دینی همدیگه احترام قائل بشیم که خوب کار خیلی سختیه.مذهبی نیستم و کاری به درست و غلط بودنش "سعی می کنم " که نداشته باشم ولی از طرفی توقع دارم که فرد مقابل هم همونقدر برای عقاید غیر مذهبی من به عنوان یک موجود بالغ احترام قائل بشه
 
این بند 8 رو خود آقای ب گفت؟!!!!!؟
 
1- اقای ب عزیز ؛ احترام گذاشتن میتواند از دو عامل مادی و معنوی ناشی شود ...عامل مادی بخاطر حفظ جان و مال و انگیزه هایی از این دست صورت می پذیرد ( مثلا کشوری مثل دانمارک برای حفظ بازار صادراتش به کشور های مسلمان ناگزیر است هرچند ناگوار باشد این مساله را رعایت کند.... یا شمای نوعی بفرض تک و تنها در قبیله افریقایی بدوی باشید ؛ایا انقدر شهامت دارید که به ایین های انان هرچند مسخره باشد ؛ بی احترامی کنید؟اینجا حفظ جان احترام اجباری میاورد.... خب عامل معنوی هم میتواند درک و شعور یک فرد باشد که بدون اینکه مجبور باشد بخاطر احترام و دوست داشتن طرف مقابلش به اعتقادات او نیز احترام بگذارد .
2- اگر اخباری سیاسی را دنبال کنی میبینی که مثلا بوش یا پوتین به ژاپن میروند و آنجا کیمونو میپوشند ؛ اما ایا انتظار داری که انان اگر به اسرائیل بروند ، انجا به خاطر احترام به میزبان ؛ خودشان را ختنه کنند؟ پس این احترام گذاشتن چه در مسائل مذهبی و چه در اداب و رسوم " بستگی " دارد ... ذهن خودت را از نظام سیاسی کشور خالی کن مثالهای زیادی از زندگی و احترامات متقابل در همین تهران بین مسلمانان و ... حداقل در قبل از انقلاب و در تاریخ معاصر کشور پیدا کرد ..... راجع موضوع کمونیست و ... این ذهنیت شماست . در کل پاسخ همان جواب بند یک است .
3- آقای ب بهتر است بداند که مساله احترام به مذهب تابو نیست که کسی بخواهد بشکند . این یک مساله عرفی است . شما با لحاظ موضوع بند 1منطقا میباید عرف جایی را که در آن زندگی میکنی رعایت کنی تا مشکلی برایت بوجود نیاید .اگر به دموکراسی اعتقاد دارید ؛پس میدانید که موضوع اکثریت و اقلیت مطرح است . چه خوشمان بییاید چه نیاید . گره ذهنی شما این است که عرف جوامع کشورهای جهان سوم را با کشورهای صنعتی میسنجید . نا گفته نماند که فکر و انتظار شما غلط نیست بلکه موضوعی ایده ال است که همانند جامعه امریکا همه ؛ باهر دین و مذهبی ؛ کنار هم زندگی کنند .
4- مسلما بااین نگاه ؛ واضح و مبرهن است که خوردن و آشامیدن در جلوی فرد روزدار اشکالی ندارد .اما اگربا توجه به بند یک ،با دیدگاه معنوی به موضوع نگاه کنید این عمل را حتی المقدور انجام نمیدهید .برای درک مطلب در نظر بگیرید که بخواهید در جلوی بیماری که خوردن اب برایش مضر است اما مدام اب میطلبد ؛ اب بخورید... ایا اینکار را میکنید هرچند که مختارید؟ ... پس باید از این زاویه به مساله نگاه کنید .
5و6- ببین دوست عزیز . نباید نگاه یک وجهی به موضوع روزه داشت . از نظر من هم ؛همین نخوردن و نیاشامیدن و ... میتواند مسخره و خنده دار باشد . اما حس میکنم انچه منظور و هدف این ایین مذهبی است ؛این است که منجر به تقویت اراده فرد شود ... نمونه هایی زیادی از توصیه های روانشناسان و روانپزشکان میتوان یافت که از فرد میخواهند که برخی از کارهای هنجار را انجام ندهد ... بنابراین از دید من موضوع روزه از زاویه تقویت و کنترل اراده قابل توجیه است و کاری به وجود خدا یا عدم وجود خدا ندارم ؛ نه اینکه اعتقاد نداشته باشم منظورم این است با این دیدگاه راجع روزه، میتوانید همانند حرف خودت شخصی لامذهب بود اما روزه گرفت .... به گمانم لازم به توضیح نیست که همانند یک برنامه ورزشی ساده که زمان شروع و پایان دارد و شامل دستورالعملی راجع چگونگی انجام حرکات است برای روزه هم دستورالعملی باشد .
7- حق باشماست .
8- شاید فکر کردی من ادم مذهبی هستم اما خیر .محض اطلاع ،بنده یک روز هم روزه نمیگیرم .... فقط خواستم بگویم این توصیه استفاده به اندازه یک نخود به من میگوید اینجور انتقاد کردن به روش شما دردی را دوا نمیکند .
 
این آقای ب عجب دنیایی شبیه آقای اووف در وبلاگ دنیای کوچک آقای اووف دارد.
این هن دوست داشتنی است. صریح. کوتاه. نکته سنج. منتقد. طناز.
قول میدی بری سراغ آقای اووف تا خاطرم جمع شود سهمی از آن زیبایی نصیب تو هم شده ؟
 
1- من گمان مي كنم كه شايد حرفم را درست ننوشته ام : حرف من خيلي ساده است :"مسئله احترام به عقايد، سلوك و روش زندگي ديگران، مستقل از اين است كه اين عقايد مذهبي اند يا نه. مذهبي بودن يك عقيده يا يك روش زندگي نبايد براي آن به عنوان نكته اي متمايز كننده منظور شود.
منظورم ساده است : اگر قبول داريم كه براي عاشورا مي شود ميدان محسني را بند آورد، براي 4 شنبه سوري هم مي توان. اگر يك هيات مي تواند با صداي بلند تمام كوچه را آزار بدهد، يك پارتي هم حق دارد كه همين كار را بكند.
اگرنه، هيچكدامشان نبايد مزاحم ديگران باشند. اينكه در هيات صداي نوحه مي آيد و در پارتي آهنگ رقص دليل برتري حقوقي نوحه بر پارتي نيست.
2- مسئله احترام و التزام با هم متفاوت است، دموكراسي اگرچه شرط اولش اجراي نظر اكثريت است اما اين شرط محدود به رعايت حقوق اقليت مي شود. مسلمانان ايران به حكم اينكه اكثريت دارند مي توانند حكم كنند كه در ادارات دولتي ناهار داده نشود، حتي شايد با اغماض هم بتوانند حكم كنند كه رستورانها بسته شوند، اما نمي توانند حكم كنند كه بنده به جرم روزه خواري بايد شلاق بخورم.
3- اصلا همين "شلاق" است كه باعث مي شود نظر من بر عليه دين انقدر جانبدارانه باشد، گمان مي كنم كه هركسي كه جاي 80 ضربه شلاق كذايي را بر بدن كسي ديده باشد، تصوري اين چنين از دين خواهد داشت.
4- آقاي ب معمولا به عقايد ديگران احترام مي گذارد، معمولا جلوي روزه داران غذا نمي خورد، همسر آقاي ب هم جلوي اقوام مذهبي اش روسري سر مي كند، البته آقاي به به همين نسبت جلوي سلطنت طلبها هم به شاه فحش نمي دهد، با كمونيستها هم از جنايات استالين حرف نمي زند. آقاي ب معتقد نيست كه كسي كه متفاوت با او زندگي مي كند را بايد شلاق زد يا كشت. نقطه افتراق آقاي ب و مذهب هم از همينجاست. يك مذهبي كه واقعا بخواهد به دستورات دينش عمل كند بايد ("بايد!") آقاي ب را بكشد، اما آقاي ب قرار نيست كسي را بكشد.
5- مسئله احترام به مذهب، يك سره شده است، همه بايد به مذهب و مذهبي ها احترام بگذارند اما مذهبي ها به هيچكس احترام نمي گذارند. اينجاي كار است كه اشكال دارد. من هيچ مشكلي با اينكه كسي عقايد مذهبي داشته باشد ندارم، اما نمي توانم قبول كنم كه كسي را بخاطر عقايد مذهبي اش از شغل يا از تحصيل در دانشگاه محروم كرد.
من به خاطر ندارم كه كسي از مذهبي هاي اين كشور در باره حق ديگران (مثلا فرض كنيد بهايي ها) براي تحصيل در دانشگاه چيزي گفته باشد. شما چيزي خاطرتان هست كه چنين چيزي را سر منبري شنيده باشد؟
6- مسئله عمل به احكامو مزاياي آن جاي بحث هاي زيادي دارد. درباره مزاياي روزه خيلي صحبت مي كنند، مي مي پرسم : آيا براي سلامت آدم بهتر است كه سالي يك ماه روزه بگيرد، يا هفته اي يكروز يا روزي 4 ساعت؟ آيا متابوليسم آدم انقدر به گردش ماه به دور زمين وابسته است كه گاهي 30 روز روزه گرفتن براي بدن مفيد است و گاهي 29 روز. مثلا آيا 26 روز روزه يا 34 روز روزه بهتر نيست؟ آيا متابوليسم همانقدر كه به ماه مربوط است به خورشيد هم مربوط است كه سلامت آدم در صورت روزه داري از طلوع تا غروب رعايت مي شود و مثلا از يكساعت و نيم بعد از طلوع تا نيم ساعت بعد از غروب بهتر رعايت نمي شود؟
7- جايي درباره سالهاي قمري مي خواندم كه سال قمري هم كبيسه دارد، هر سه سال يكبار يك ماه سيزدهم به سال اضافه مي شود. در نتيجه ماههاي سال قمري هم نبايد تغيير كند. اگر توجه كنيد كه اسم ماههاي عربي "ربيع الاول" يا "ربيع الثاني" دارد، نمي شود تصور كرد كه ماه ربيع الاول (سعني اول بهار) سر از وسط پاييز در بياورد. همانجا مي خواندم كه سال قمري هم اين كبيسه را داشته است و بعدها گويا توسط پيامبر كبيسه بودن سال حذف شده است و در نتيجه سال قمري شناور شده است.
اگر برگرديم به اينكه سال واقعي قمري چطور بايد باشد و اگر ربيع الاول را اول بهار بگيريم، رمضان تقريبا معادل مهرماه مي شود.
آيا خيلي دور از ذهن است كه فكر كنيم كه در مهرماه در عربستان قحطي و خشكسالي مي شده است و مردم ناچار بوده اند كه كمتر بخورند و كمتر بياشامند؟ مثلا توجه كنيم كه از خرداد تا مهر در منطقه مكه تقريبا هيچ بارشي صورت نمي گيرد و در نتيجه در مهرماه چشمه ها و چاهها به خشك ترين حالت خود مي رسند...
http://www.weather2travel.com/climate-guides/index.php?destination=mecca
8- آقاي ب اصولا از اينكه چيزهاي بي ربط به هم به هم ربط داده شوند حس خوبي ندارد، گردش ماه به دور زمين و گردش زمين به دور خودش با عملكرد دستگاه گوارش ما چقدر مربوط اند؟ چرا بايد با تناوبهاي مشخصي از گردش ماه، در فاصله مشخصي از گردش زمين به دور خودش، دستگاه گوارش ما اگر خالي باشد براي سلامتي مان بهتر باشد و در مابقي اوقات اگر پر باشد؟
9- قضيه آن يك نخود همين است : اگر دروغگويي بد است، در تمام ماهها بد است. اگر مال مردم خوري بد است ، هم همينطور. پرخوري هم هميشه بد است و هميشه بايد به فكر فقرا هم بود.
10- قضيه عرف ذهني من و علاقه من به جوامع صنعتي هم همينطور : من با تمام وجود علاقمند به روش زندگي ليبرال و آزاديهاي ليبرالي هستم. از قضاي روزگار اينطور به نظر مي رسد كه اين روش با پيشرفت و صنعتي شدن هم ( كه علايق بعدي من هستند) ارتباط تنگاتنگ دارند. در نتيجه : بله. من اعتراف مي كنم كه واقعيت هاي زندگي در كشورهاي توسعه نيافته را با نرم هاي زندگي در جوامع توسعه يافته مي سنجم. و اميدوارم كه اين نرم ها، روزي به عرف رايج در كشور من هم تبديل شوند.
10- من هم كاملا موافقم كه تندروي كار خوبي نيست، طرفدار پر و پا قرص اعتدال هستم. بخصوص اميدوارم كه در شلاق خوردن بخاطر روزه خواري اعتدال برايم رعايت شود.
 
جانا سخن از زبان ما ميگويي :).... دوست خوبم اين چيزي كه الان اشاره كردي كه مو لاي درزش نميرود... يك جايي بوده به اسم عربستان و پيامبري باهوش امده و براي ثبات و توسعه دين جديد همه چيز را به هم دوخته از قبول و پذيرش احكام ماههاي حرام در فرهنگ آن موقع عرب تا اجراي احكام و مجازات عرفي ان زمان مانند سنگسار و شلاق تا بتواند بر اساس فرهنگ ان منطقه پيرواني جذب نمايد و .... كه خود استاديد در اين بحث . ومسلما اجراي اين مسائل واحكام در حال حاضر بسيار احمقانه است و اگر واقعا خدا- اين اسمي كه براي ندانمسته هايمان در عالم هستي گذاشته ايم - و جود داشته باشد و او دغدغه اش راستگاري ما باشد كه به همين خاطر زرتشت.؛ موسي و عيسي و ... و محمد را فرستاده باشد حدااقل به گمان من ، اين مذهب چيزي جز رعايت اخلاقيات جامعه نخواهد بود حال كه اخلاقيات امري نسبي است پس ممكن است عرفيات و اخلاقيات جوامع نيز مختلف باشند انچه مهم است اخلاقيات مبتني بر عقل فصل خطاب خواهد بود كه همه به ان توجه كنند چنانچه اين موضوع اشائه يابد نيازي به اسامي عيسي و محمد و ... نخواهيم داشت و به گمانم همان زرتشت پيامبر با شعار پندار نيك گفتار نيك و كردار نيك براي كل جوامع كفايت ميكند...... با اين اوصاف ما اختلاف نظري نداريم اما انچه نگرانم ميكند موضوع بند 4 توست كه كسي جانش را در برابر تعصب احماقانه مذهبيون افراطي بگذارد . .... در تاريخ اورده اند كه پيامبر فرد يا افرادي را كه به او ناسزا ميگفتند و بر روي او سيرابي ( شكمبه) گوسفند خالي ميكردند مي بخشيد و ....اما همين آقايان الان مجازات اعدام را براي كسي كه به پيامبر دشنام دهد در نظر گرفته اند پس ميبيني كه چقدر تنهايي حركت كردن در اين جريان خطرناك است برادر گلم .
 
يك سوالي را كه فراموش كردم در انتهاي كامنت قبلي بياورم در اينجا ميپرسم؛ دوست عزيز دغدقه من و تو ي نوعي همين است كه به قشنگي نوشته ايي اما ميخواهم بگويي كه چه بايد كرد؟ چه كنيم كه توسعه فرهنگي پيدا كنيم ؟
 
من سال هاست که به رسم مسلمانی روزه می گیرم..از همون 13-14 سالگی و از همون موقع هم همیشه معذب می شدم از اینکه کسایی که روزه نیستن ،به خاطر روزه ی من ملاحظه کاری کنن و چیزی نخورن...آزار میدیدم چون روزه ی من برای اذیت کردن و محدود کردن اونها نبود، برای امتحان اراده ی خودم بود..همیشه هم تعجب می کنم از روزه دار هایی که توقع دارن دیگران جلوشون چیزی نخورن ، تعجب می کنم از اینکه یادشون رفته برای چی روزه گرفتن

با بند 8 موافقم و به نظرم این حکومت اسلامیه که با تعصبات بیجا و تفکرات تاریکش هم اسلام ُ خراب کرده و هم زندگی ما رو تلخ
 
رفیق فکر کنم باید بین دستورهای سلبی و ممتنع فرق گذاشت.
یعنی این که بین این‌که «نباید الکل خورد» با این‌که اگه بود می‌خوریم اگه نبود آب‌پرتقال هم هست فرق هست به نظرم.
اینو یه جورایی وارد سیستمت کن به نظرم.
 
یک تفاوت ظریفی بین عقاید حکمی (سلبی و ایجابی) و عقاید ممتنع وجود دارد. به نظرم، اینجا این دو دسته عقیده، با هم قاطی شده اند. البته، واضح است که ادیان، سعی دارند استانداردهای خودشان با به همه تعمیم بدهند. طبیعتشان اینگونه است. اما به هر حال، تشخیص ندادن و مراعات نکردن مرز بین این دو نوع عقیده، قدری بی دقتی است
 
ماشین حساب آقای ب می خواهد حساب کند که مهمانی خدا چقدر خرج بر می دارد. ماشین حساب آقای ب توجه کرده است که یک عروسی خیلی شیک درجه اول دهها میلیون تومان هزینه دارد، در نتیجه مهمانی خدا باید خیلی هزینه زیادی داشته باشد.
ماشین حساب آقای ب البته از همه هزینه های مهمانی خدا، فقط آن قسمتی را که به هزینه حقوق کارمندان دولت محسوب می شود حساب می کند.
ماشین خساب آقای ب تخمین می زند که تقریبا 7 میلیون نفر کارمند دولت در این کشور هستند. ( این تخمین از اینجا ناشی می شود که ماشین حساب آقای ب فرض می کند که از هر خانواده 5 نفری یک نفر کار کند و نصف این افراد کارمند دولت باشند. )
ماشین حساب آقای ب توجه می کند که بخشنامه دولت برای ساعات کار ادارات در ماه رمضان (از 9 صبح تا 2 بعد ازظهر) یعنی حدود 120 ساعت کار در ماه بجای 192 ساعت کار در ماه.
در نتیجه دولت حدود 70 ساعت حقوق اضافی پرداخت می کند.
فرض کنید که متوسط حقوق و مزایای این کارمندان 380 هزار تومان باشد ( یعنی 2000 تومان به ازای هر ساعت کار)
در نتیجه به ازای هر نفر 140 هزار تومان و سر جمع هزار میلیارد تومان ناقابل هزینه مهمانی خدا بر دوش بودجه جاری مملکت ( فقط از بابت حقوق کارمندان) است.
هزار میلیارد تومان.
مهمانی خداست دیگر، بالاخره خرجش از عروسی من و شما بیشتر است.
البته با هزار میلیارد تومان می شد که به سه دهک فقیر این کشور، نفری 500 هزار تومان پول داد.
یا می شد یک خط کامل مترو ساخت. یا دویست عدد پل یا 500 عدد بیمارستان یا هزار عدد مدرسه.
ظاهرا خدا بدلیل اینکه خیلی باحال است، مهمانی را به مترو و پل و بیمارستان و مدرسه ترجیح می دهد.
حق هم دارد، من و شما هم باشیم مهمانی را به مدرسه ترجیح می دهیم.
 
ولی آقای ب، به نظرم کارمند بخش دولتی هرچی کمتر بره بیرون و کمتر کار کنه به نفع مملکت باشه. هزینه صبحانه و ناهار، هزینه ایاب و ذهاب. اگه کلا تعطیلش کنن بهتر نیست؟ مگه مملکت رو پول نفت نمی گرده؟ تو اداره ها دقیقا چه کاری انجام میشه؟ خیلی همت کنن صورت وضعیت ما پیمانکارهای جزء رو تایید کنن که اونم به دلیل نبود بودجه کلهم معوق و تعطیل و اینهاست.
 
نمی‌دونم کجا در مورد کبیسه‌ی سال قمری خوندی ولی اگه واقعا همچین چیزی بوده باشه و در زمان پیامبر حذف شده باشه باید شواهد و مدارک خیلی خیلی زیادی براش موجود باشه. هست؟

از طرف دیگه می‌دونیم که تقویم پسرعموهای یهودی عربها این‌جوریه که تو توضیح دادی در نتیجه زیاد تعجب نمی‌کنم اگه تقویم عربها هم این‌جوری بوده باشه.

اما اگه بخش قابل توجهی از دلیل این‌جوری بودن تقویم عربها اسم ماههاست خبر بد اینه که بعد از ماههای ربیع، ماههای جمادی شروع می‌شه که با پیشنهاد تو یعنی توی خرداد و تیر یخ‌بندون داشتن که زیاد طبیعی به نظر نمی‌آد. در کل به نظرم استدلال روی اسم این ماهها زیاد قوی نباشه. بیشتر رندوم به نظر می‌آن!
 
ن هم احترام به اعتقاد را اينطور كه شما گفته‌ايد قبول ندارم. من فكر مي‌كنم منظور از احترام به اعتقاد، احترام به فرد معتقد است. من اگر به حجاب اعتقاد نداشتم دليلي نمي‌ديدم جلوي آدم مذهبي روسري سرم كنم، مگر اينكه خودم ته دلم به حجاب (لااقل كمي) معتقد بودم و نمي‌خواستم با بي حجابي جلوي يك مذهبي با اين اعتقاد مخالفت كرده باشم يا اينكه در جمع افراد باحجاب احساس مشخص بودن مي‌كردم و خجالت مي‌كشيدم. اگر هم اهل روزه نبودم به خاطر احترام خوردن و آشاميدن رو كنار نميذاشتم مگر اينكه خودم اندك اعتقادي به آن داشتم. اما درعين حال اگر با مذهب يا حجاب يا هر چيز ديگر مخالف باشم لازم مي‌دانم كه اين مخالفت را با احترام ابراز كنم، يعني با صحبت منطقي و محترمانه و بدون فحش دادن و مسخره كردن و جوك تعريف كردن. اين احترام بايد بين مذهبي‌ها و غير مذهبي‌ها دوطرفه باشد، يعني مذهبي‌ها هم بايد از مسخره كردن عقايد مذاهب و مكاتب ديگر و يا بستن يه سري تهمت‌ها به آدم‌هاي بي اعتقاد خودداري كنند. با اين قسمت حرفتان موافقم:‌ "مسئله احترام به عقايد، سلوك و روش زندگي ديگران، مستقل از اين است كه اين عقايد مذهبي اند يا نه."
مطلب ديگري هم هست و آن اين است كه معمولا ما آدمها اگر بخواهيم با كسي رابطه‌ي خوبي برقرار كنيم سعي مي‌كنيم دنبال نقاط اشتراك بگرديم و آنها را برجسته كنيم و برعكس اختلافات را كمرنگ كنيم. به خاطر همين سعي مي‌كنيم با هم همراه بشيم. طبيعتا آدم مذهبي نمي‌تواند به خاطر همراهي حجاب نداشته باشه، اما ديگران مي‌توانند اگر بخواهند روسري سر كنند. ضمنا من دقيقا منظور از عقايد غير مذهبي را نفهميدم. آدم معتقد چيزهايي دارد كه بر خودش لازم مي‌داند به آنها عمل كند، حالا اين اعتقاد ممكن است به اسلام باشد، يا يك دين ديگر يا يك مكتب زميني (كه معمولا دستورات ريز و مشخصي ندارد). شايد منظور از عقايد غير مذهبي همين عقيده به يك مكتب زميني يا يك سري قوانين شخصي باشد، اما كسي كه اعتقادي به هيچ مذهب و مكتبي ندارد، بايد و نبايدهاي مشخصي هم ندارد كه ديگران بخواهند با آن همراهي كنند. البته چون شما از دستورات ديني مثال زديد من اين را گفتم، اما اگر منظورتون معني عميقتري از اعتقاد بود كه -قبلا هم گفتم- بايد به ديگران احترام گذاشت.
در ضمن فكر مي‌كنم كساني كه به خدا هم اعتقاد ندارند ولي روزه مي‌گيرند دقيقا به خاطر اين اينكار را مي‌كنند كه فكر مي‌كنند روزه برايشان فايده دارد ومثلا لاغر مي‌شوند (خودم چند نمونه سراغ دارم). اين هيچ ربطي به خود روزه و احترام ندارد. افرادي هم كه در ماههاي ديگر هزار جور فسق و فجور مي‌كنند اگر در اين ماه روزه بگيرند و ادعاي مسلماني‌شان بشود و فكر كنند گناهان سالشان جبران شده است هيچ چيز از دين نفهميده‌اند و هيچ فايده‌اي نبرده‌اند. اما اگر چنين ادعاها و تفكري نداشته باشند همين يك ماه تمرين خوبي است براي اينكه قدري شيوه‌ي زندگيشان را تغيير بدهند.
اين كه گفته‌ايد: "اگر دروغگويي بد است، در تمام ماهها بد است. اگر مال مردم خوري بد است ، هم همينطور. پرخوري هم هميشه بد است و هميشه بايد به فكر فقرا هم بود." هم كه بديهي است اما انسان‌ها نياز به مراسم و مناسكي دارند كه با هم انجامش بدهند و از آن لذت ببرند. ضمنا اين يادآوري‌ها و تمرين‌ها چه اشكالي دارد؟ من فكر مي‌كنم اگر شما تابه‌حال يك روز با اعتقاد روزه گرفته بوديد نمي‌گفتيد كه روزه به خاطر قحطي در عربستان بوده‌ است! اشكال ديگري از روزه در همه‌ي مذاهب هست. روزه تمرين بسيار خوبي براي اراده است و يادآوري بسيار خوبي براي خيلي چيزها.
اين را هم بگم كه من اينجا كلا در مورد احترام گذاشتن با اختيار صحبت كردم و كاري به قوانين اجباري ندارم.
 
نگران حقوق اضافه‌اي كه دولت مي‌دهد نباشيد آقاي نادر، بقيه‌‌ي حقوقي هم كه مي‌دهد اضافه است! (در كمال تاسف)
 
به اين دليل است كه ما ايراني ها همه چيز را به ديد دين نگاه مي كنيم! به كسي كه اعتقاد ندارد نمي گوييم "روح آزاد" دارد (ترجمهء تحت لفظي Free Spirit)
مي گوييم بي دين! ايراني هايي كه به دين اعتقادي ندارند، بي اعتقادي شون از بابت روسري نپوشيدن و كلا رعايت نكردن اون چيزهايي كه به اسم شئونات اسلامي از اون ياد ميشه هست!

دين از همان اول در تمام تفكرات ما ريشه دارد! حتي "بي دين" هاي ما از نگاه "دين" به رفتارهاشون نگاه مي كنند!
 
اين قضيه اي كه ماههاي جمادي بعد از ماههاي ربيع هستند بدجوري زد وسط تئوري من! راستش من ربيع الاول رو گذاشتم اولي بهار ، بعد ديدم رمضان افتاد اول پاييز. بعد رفتم نمودار بارش رو ديدم و متوجه شدم كه بدجوري اين قضيه با نمودار بارش هماهنگ است...

ديروز هرجئري سعي كردم كه اين قضيه ربيع و جمادي رو حل كنم نشد، حتي فكر كردم كه شايد ربيع الاول معادل آبان باشه (فكر كردم كه عربها ممكنه كه بارش بعد از 4 ماه گرما و خشكسالي به نظرشون "بهار" باشه) اما باز هم چيز بدردبخوري پيدا نشد.
فكر كنم كه همونطور كه تو مي گي اسم ماههاشون يكجورهايي بي خودي چيده شده باشه و ربطي به چيزي نداره.
 
agha man kollan kasi ke be din gerayesh dare barash hich ehterami ghael nistam! age basham be khatere dinesh nist shayad chizaye khoobe dige dare! chon din hamishe vasileye sooe estefadeye ye mosht adame avazi va tojihe har kesafat kari boode(jang keshvar goshayi dokhtarbazihaye payambaro peyrovanesh! ) va tamame elale door az tamaddon boodane mellat ! amma agha rooze chize khoobie :D age yeki ab albate bokhore bahash va baraye har kas ye moddat zamani dare yeki 4 sa@ yeki dige 12 sa@,ye edde ham nabayad begiran! ba baghyeye bloget kheily moafegham!(roozaro age pezeshk tajviz kone baraye har adam va ashghalaye mazhabesham hazf konan man moafegham)
 
راستش با جمله اول شما اصلا موافق نيستم.
من آدمهاي ديندار زيادي را مي شناسم كه از دوست داشتني ترين انسانهاي روزگارند. بين عزيزترين ها براي من و محترم ترين ها، انسانهاي ديندار هم كم نيستند.
اما احترام و عزت آنها ناشي از تعداد ركعت نمازهايشان نيست. بخاطر روح بزرگ و قلب عاشق و احساسات انساني شان است.

دين تا زماني كه موضوعي شخصي است، به انتخاب هاي شخصي افراد بر مي گردد. چيزي كه من با آن مخالفم، اجازه دخالت دين در امور جامعه و در زندگي ديگراني است كه به آن معتقد نيستند. در يك كلام : دين حكومتي.
 
متن بسیار ضعیف و بی منطق بود .
 
Post a Comment

........................................................................................

Monday, August 11, 2008

٭
آقای ب و تفکر انتقادی
-----------------------------
1- آقای ب مدتی است که خیلی خیلی در فکر است.
2- فکر های آقای ب ربط چندانی به ماجرای مدرک تقلبی آقای کردان ندارد.
3- فکر آقای ب معطوف به این است که آقای ب واقعا چه می خواهد
4- منظور آقای ب خیلی ساده است: بسیاری از ما می دانیم که چه چیزی نمی خواهیم. اما آیا واقعا می دانیم که چه چیزی می خواهیم
5- آقای ب مشخصا منظورش مسایل سیاسی است. خیلی ها وضعیت فعلی را نمی خواهند، اما هیچ هم معلوم نیست که چه چیزی می خواهند. تنها فکری که دارند این است که "اینها" بروند اما هیچ فکری نمی کنند که چه کسانی بیایند.
6- رو راست باشیم : فرض کنیم که نظارت استصوابی نیست. تقلبی هم در کار نیست، بسیج و سپاه هم دخالت نمی کنند. آیا کسی وجود دارد که شما به عنوان کاندیدای مطلوب خود برای انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری معرفی کنید؟ آقای شازده؟ یا دارو دسته دلقک ها و رقاص ها به سرکرده گی ضیا آتابای؟
فرض کنید که فردا به شما می گویند که قانون انتخابات را شما بنویسید، آیا هیچ ایده ای دارید از اینکه انتخابات سالم از نظر شما یعنی چه؟
7- آقای ب مدتی است که در فکر است و مدتی دیگر هم باز در فکر خواهد بود پیش از اینکه بنویسد. آقای ب در پست های بعدی اش خواهد نوشت که اگر آقای ب توان آنرا داشته باشد که یک سیستم برقرار کند، چه جور چیزی باید انتظار داشت.
آقای ب فکر می کند که اگر اول همه ما فکر کنیم که اصلا چه چیزی را می خواهیم، خیلی بهتر می توانیم به آن برسیم. آقای ب فکر می کند که اول باید تعریف کنیم که آرمانهای ما برای زندگی چیست. آرمانهایی که بر اساس آن زندگی دلخواهمان را می چینیم.
آقای ب تا اینجا به این آرمانها فکر می کند ( و البته فکر هایش که پیش برود لابد آرمانهایش هم تغییر می کند) :
- صداقت و شفافیت کامل
- آزادی های لیبرالی
- عدالت قضایی
- عمل برنامه ریزی شده و تصمیم کارشناسی

8- آقای ب می گوید : "آزادیهای لیبرالی" آآآآآااااااه. "آزادیهای لیبرالی"

Labels:




Comments:
من با آزادی های لیبرالی موافقم و هروقت به : این ها بروند" فکر می کنم پشتم می لرزد که یعنی کی بیاید و به چه قیمتی؟ دلم نمی خواهد باقی عمرم در تب و تاب انقلابی دیگر بسوزد. می خواهم با اندکی آزادی بیشتر از این آزادی هایی که دارم زندگی کنم و کشورم یک روند رو به رشد آرام را طی کند.
 
خدمت شما عرض كنيم جناب آقاي ب عزيز : براي ما فرق نميكند دلقك بيايد يا شازده ما دلمان ميخواهد اين لچك را از سرمان برداريم ...والسلام نامه تمام
 
لچك و صد البته آبجو ...
من كه فكر مي كنم اگر اين دو تا موضوع حل شده بود، حالا حالا ها مشكلي نداشتم.
اما به هر حال، مسئله فقط اينها نيست، براي من "آزاديهاي ليبرالي" بسته نسبتا بزرگ و كاملي از آزاديهاي فردي و اجتماعي را در بر مي گيرد.
 
قضيه "لچك" يكي از اولين جرقه هاي اين مجموعه فكر براي من است، كتاب "لوليتا خواني در تهران" را مي خوانم، هفته پيش آ« فصلي را مي خواندم كه درباره اول انقلاب بود و اينكه چطور اين "لچك" بر سر زنان اين كشور آمد.
آن زمان سن من آنقدر نبود كه درست بفهمم كه چه اتفاقي افتاد، چيزهاي گنگي يادم هست. چند روز پيش ماجراها را از مادرم پرسيدم.
انقدر افسوس خوردم كه حد ندارد.
 
ماجراي "لچك" كذايي البته راه حلش ساده تر از بقيه آزاديهاي ليبرالي مورد نظر من است.
فرض كنيد كه يكروز، يك ميليون نفر از زنان اين كشور ( يعني فقط 3 درصد زنان و 1.5 درصد جمعيت)تصميم بگيرند كه بدون حجاب از خانه شان بيرون بروند و فرض كنيد كه بعضي هايشان هم اصول دفاع شخصي بلد باشند يا شوهر، پدر يا برادر قلچماقي داشته باشند كه آنروز را قدم به قدم با آنها همراهي كنند.
اتفاقي كه مي افتد اين است كه در روز اول تعدادي (بگوييد يكصد هزار نفر) از اين زنان بي حجاب دستگير مي شوند.
فرداي آنروز حكومت به اين نتيجه مي رسد كه يك توطئه بر عليه اسلام اتفاق افتاده و دستور مي دهد كه هر كسي را كه بي حجاب بود هم دستگير كنند هم شلاق بزنند هم وسط خيابان با باتوم به جانشان بيفتند. يكصد هزار نفر ديگر هم فرض كنيد كه در روز دوم گرفتار شوند.
بعد ديگر تمام زندانها و بازداشت گاههاي مملكت پر مي شود و جاي ديگري براي زنداني كردن بي حجاب هاي بعدي نيست.
در نتيجه به جاي آنكه زنداني كنند، بر مي گردند به ماجراهاي اول انقلاب و با چماق و قمه مي افتند به جان مردم ( چه بسا بعضي جاها رگباري هم به تجمعي بسته شود). بگوييم يكصد هزار نفر ديگر هم در اين روز سوم كشته و زخمي بشوند، هنوز هفتصد هزار نفر از آن يك ميليون نفر اوليه مانده است.
از طرف ديگر هم سيصد هزار نفر كشته، زخمي و زنداني روي دست حكومت مانده است. هيچ حكومتي نمي تواند در چنين ابعادي سركوب كند. در نتيجه اتفاقي كه خواهد افتاد اين خواهد بود كه حكومت تا آنجاها نخواهد رفت و ناچار خواهد شد در مورد قضيه حجاب كوتاه بيايد.

اما سوالي كه هست اين است : آيا يك ميليون نفر حاضرند با احتمال 20 درصد زنداني شدن و 10 درصد كشته شدن بدون حجاب بيرون بروند تا مسئله حجاب حل شود؟
 
به طرف می‌گن یا ریشتو بزن یا سبیل بذار وگرنه فوتبال نمی‌ذاریم بازی کنی!!! یه لحظه خداییش به این قضیه فکر کن! نمی‌ذاریم فوتبال بازی کنی! چی-برالی؟
 
بله درست مي فرماييد ظاهرا بدون آبجو نميشود ..درمورد يك مليون بي حجاب هم من بارها بهش فكر كردم اما وقتي خودم فكر ميكنم يكي از اين يك ميليون ها باشم كه قراره بدست اين اراذل بيفتم پشتم تير ميكشه ..حالا من كه دلم آبجو و زندگي بي لچك ميخواد اينطور فكر كنم بقيه اون يك ميليون نفر حسابشون مشخصه !!ا
 
به نظرم آقای ب باید بیشتر از اینها فکر کند.
 
Post a Comment

........................................................................................

Thursday, May 15, 2008

٭
مرخصی آقای ب
-------------------
1- حتی خودم هم از آقای ب خسته شده ام. از ماشین حساب هم خسته شده ام. خسته شده ام از اینکه از زور بی سوژگی اعداد چرند اخبار را بردارم و ضرب و تقسیم کنم.
2- اصلا همه مان می دانیم که اعداد چرندند، ایشان هم مزخرف می گوید. در ضمن عقل و منطق هم خوب است و به بلور آب هم نمی شود انرژی داد، خوب که چی؟
3- خسته شده ام از آقای ب، خسته شده ام از این پرسونای منطق و حساب و کتاب. دلم می خواهد مدتی خودم باشد. خود خودم.
4- برای همین، آقای ب را مدتی به مرخصی می فرستم، با ماشین حسابش. برای مدتی اینجا دوباره وبلاگ من است، وبلاگ خود خودم
5- من اینجا حرفهای غیر منطقی هم خواهم زد، حرف بی حساب، حرف چرند. فقط برای اینکه دلم می خواهد. دلم تنگ شده است برای حرفهای شخصی، برای احساسات درونی و برای کمی ادبیات، موسیقی و هنرهای دیگر.
6- البته نه برای همیشه. آقای ب زود بر می گردد، قول می دهم. برای ماشین حسابش هم باتری نو می خرم.

Labels:




Comments:
من تا حالا فکر میکردم تو و آقای ب یکی هستین؟!!خیلی از مرحله پرت بودم؟!!ه
 
har chi delet mikhad begoo azizam ma goosh mikonim
hooman
 
من و آقای ب یکی باشیم! خدا به دور. من حتی با خودم هم یکی نیستم.
 
جرقه هایی از حضور "قدرت" ها؟
 
ma montazerim:)
 
چه خوب. دوست دارم نوشته های اون ریختی رو. از رستوران و شام های دو نفره و عکس و اینها.
 
تازه ماشين حساب آقاي ب داره شهرتي براي خودش دست و پا ميكنه.پست توكا نيستاني راجع به "اردشير رستمي" رو بخوني منظورمو مي فهمي.
 
اقای ب و ... جالب بود . ;)

Hafez is every Iranian’s great poet. Everyone reads him and believes that Hafez has talked to him/her directly. Every Iranian lives with Hafez and heeds his advice. A poet whose poetry never ages, and for seven hundred years has provided lovers and those in need of advice a poetic way of expression. I live with Hafez .I have a small collection of twelve Hafez books .Share your favorite Hafez poetry, or, if you feel like it, please open a Faal for us. I have already made my wish and I’m waiting to hear from you. Best Regards….

منتظرتم
 
نادر عزیز،

بسیار از نوشته‌هایت لذت بردم (نوشته‌های قبلی در واقع!)، و من هم با کسی که گفته بود حوصله‌ات در توضیح دادن و دفاع منطقی از نظراتت انسان دوستانه است. این نظر برای پست‌های قبلی بود، اینجا می‌نویسم که نظرت را جلب کند!

از آنجا که من هم حوصله‌ام در خواندن کم نیست، با توجه به نظرهای مخاطبان وبلاگت حس می‌کنم مهمتر از بحث در مورد شبه علم و شبه آمار، باید توضیح ×بسیار× مفصلی در مورد علم بدهی (با مثال و ...). استفاده مخاطبان (از جمله همسر محترمتان) از کلماتی مانند "اعتقاد" در میانه یک بحث علمی (و بخصوص متودولوژیک)، نشان دهنده عدم آشنایی با فلسفه علم و نحوه بحث علمی است.

هر چند که با توجه به نوع نوشته‌ها و علایقت حس می‌کنم در رشته‌ای مرتبط با علوم ریاضی و مهندسی تحصیل کرده‌ای، ولی شاید گریز به مسائلی مانند تکامل و یا مرگ، بتواند این عدم شناخت مخاطبان با فلسفه علم را با وضوح بیشتری نمایش بدهد. آن وقت است که تعداد کسانی که نمی‌خواهند از نسل میمون باشند، به مراتب بیشتر از کسانی می‌شود که نمی‌خواهند عشق - حتی به شوخی هم شده - با فعل و انفعالات شیمیایی قابل توضیح باشد.

من فرصت نکردم همه نوشته‌هایت را بخوانم، به همین دلیل اگر در نظرم به چیزهایی اشاره کردم که قبلا نوشته و یا توضیح داده‌ای، می‌باید نادانی مرا با لطف خودت ببخشی.
 
در خصوص حساب و كتاب كه آقاي ب خوب مي نوشت.
فكر كنم در خصوص خودت و احساسات شما رو دست آقاي ب هم بزني
 
Post a Comment

........................................................................................

Wednesday, March 12, 2008

٭

آقاي ب و جاده خاكي
- - - - - - - - - - - - -
1- آقاي ب ناچار مي شود كه به جاده خاكي بزند. آقاي ب مي خواست بعد از بحث شبه علم، بحث شبه آمار را پيش بكشد و بحث كند كه چطور عدم مشاهده صحيح و عدم انتخاب مناسب نمونه آماري باعث مي شود كه نتايج نادرستي بدست بيايد. اما اين قضيه "آموزش رابطه با خدا به كودك" انقدر از نظر آقاي ب مهم است كه نمي تواند اظهار نظر در مورد آنرا به تعويق بياندازد.

2- اين عكس را خوب نگاه كنيد. صحنه جديدي نيست. هركداممان تابحال بارها و بارها ديده ايم اش. اما فكر مي كنم كه تابحال انقدر از ديدنش تعجب نكرده بوديد.




3- فكر مي كنم كه شما هم مثل آقاي ب از خودتان مي پرسيد: آن سر بند روي سر آن بچه چكار مي كند ؟

4- و گمان مي كنم كه براي خيلي از شما خيلي طبيعي است كه يك "بچه مسلمان" را با چنين قيافه اي ببينيد.

5- و حتما اگر آقاي ب اين عكس را برايتان به اين شكل در بياورد، ديگر كاملا متوجه منظور آقاي ب مي شويد.


6- آقاي ب مي خواهد توجه شما را به چيزي جلب كند: در دنيا "بچه مسلمان"‌نداريم. همانطور كه "بچه تروتسكيست" نداريم. "بچه پوزيتيويست منطقي" هم نداريم. آنچيزي كه ما اشتباها به آن "بچه مسلمان" مي گوييم در واقع "بچه اي از پدر و مادر مسلمان" است.

7- بچه سه ساله همانقدر از الهيات سر در مي آورد كه از پوزيتيويسم يا مائويسم. همانقدر از اسلام مي فهمد كه از نظرات اقتصادي آدام اسميت. همانقدر مي فهمد امام حسين كيست كه مي فهمد چه گوارا چه كسي است.

8- ما لباس چه گوارا تن بچه نمي كنيم. سربند يا حسين هم نبايد روي سرش بگذاريم. برايش درباره پيروزي نهايي پرولتاريا بر بورژوازي صحبت نمي كنيم، انتظار هم نبايد داشته باشيم كه چيزي از خدا بفهمد.

9- بچه كنجكاو و پرسشگر است.درباره همه چيز مي پرسد و سوالهايش را همينطور تا ابد تكرار مي كند. آقاي ب معتقد است كه هيچ نيازي نيست كه پدر و مادر بتوانند تمام سوالات بچه را جواب بدهند. "نمي دانم" هم يكي از جوابهاي ممكن است. بخصوص وقتي كه جوابي را مي خواهند براي سوال ارائه كنند كه نتيجه قبول يا ردش، در تمام زندگي ( و اگر به وجود پس از مرگ معتقد باشيد، تا ابد) تاثير گذار است.

10- منظورم خيلي واضح است : بايد اجازه داد كه كودك به آن اندازه از رشد عقلي برسد كه بتواند تشخيص دهد كه آيا از نظر او دنيا نيازمند يك آفريننده است و آيا آن آفريننده بايد صفات مشخصي داشته باشد و اينكه آيا اصلا دنيا داراي هدف مشخصي است كه تمام ذرات آن در آن راستا حركت مي كنند؟

11- به هيچوجه نبايد انتظار داشت كه كودك در سنين پايين بتواند چنين امري را درك كند.

12- و برعكس القا وجود موجودي پيچيده و غير قابل درك و توصيف به كودك مي تواند تاثير پيچيده اي در تصور او از جهان و تفسير او از وقايع آن داشته باشد.

13- آقاي ب معتقد است كه آموزش خدا به كودكان در پاسخ به سوالات هستي شناسنه شان، همانقدر نادرست است كه آموزش مكانيك كوانتم به آنان در پاسخ به سوالات چيستي شناسانه آنها.

14- آقاي ب معتقد است كه بجاي آنكه پاسخ نهايي ( كه معلوم نيست براي خود پدر و مادر هم چقدر مستدل باشد) در سنين كودكي به بچه القا شود و نه تنها چنين پاسخي به عنوان هسته مركزي تمام سوالات مطرح شود كه همراه با آن گستره بي پاياني از اعتقادات جانبي (‌چشمي كه هميشه همه را مي بيند، آتش كه تا ابد مي سوزاند) به او ارائه شود، بايد به كودك درست ديدن، سوال پرسيدن ، آزمايش كردن، شك كردن، استدلال كردن و استنتاج كردن را آموخت.

15- و اگر معتقد باشيم كه خدا پاسخ نهايي سوالات هستي شناسانه ( نقطه آغاز، نقطه پايان و هدف وجود) ‌است، آنوقت مي توان مطمئن بود كه كودكي كه درست ديدن، درست پرسيدن و درست استدلال كردن را آموخته است، به همين جواب خواهد رسيد. همانطور كه ادعا مي شود كه همه دانشمندان بزرگ تاريخ به اين جواب رسيده اند.

16- اما نمي توان اين ادعا را خيلي هم پذيرفت. زمان بسيار كوتاهي است كه در جامعه بشري، مي توان با برچسب بي خدايي زندگي كرد. در كشور ما ادعاي بي خدايي نتيجه شرعي اش مرگ است. در كشورهاي ديگر هم خيلي وضع بهتر از اين نيست. زمان خيلي كوتاهي است كه مي شود ادعاي بي خدايي كرد و هنوز در جامعه جايي داشت. پس نبايد انتظار داشت كه مثلا لئونارد داوينچي صدها سال پيش از اين چيزي از ترديد خود در الهيات گفته باشد. آمار امروز ما از جوامع توسعه يافته تر اما با ادعاي خدامدار بودن دانشمندان خيلي هم سازگار نيست.

17- آمارگيري از اعضاي آكادمي سلطنتي انگلستان نشان مي دهد كه تنها 3.3 درصد از دانشمندان عضو اين مرجع علمي به وجود خداي خالق (‌با اوصافي كه در اديان ابراهيمي از آن مي شود)‌معتقدند. آمارگيري سال 1998 از آكادمي علوم آمريكا هم نشان مي دهد كه معتقدان به خداي ابراهيمي بيش از 7 درصد نيستند. از ميان برندگان جايزه نوبل علم در سالهای اخير هم تنها دو نفر آنان خود را رسما مسیحی معرفی می کنند.
http://www.stephenjaygould.org/ctrl/news/file002.html

18- خبر بدتري هم هم دارم : آمارگيري رسمی سال 2004 در آمریکا (که می دانیم کشوری بسیار مذهبی است) نشان می دهد که رابطه معکوس بین تحصيلات و ميزان اعتقادات مذهبي وجود دارد. خلاصه ای از این آمار در سایت دانشگاه برکلی دیده می شود : رابطه اعتقاد مذهبی را با تحصیلات در سایت زیر مشاهده کنید :
http://sda.berkeley.edu:8080/quicktables/quicksetoptions.do?reportKey=gss04%3A1

19- بيش از شش ميليارد نفر انسان در دنيا زندگي مي كنند، تنها يك پنجم آنها مسلمان اند، حدود يك سوم ديگر هم مسيحي اند. نیم ديگر دنيا به خداي ابراهيمي اعتقاد ندارد. نمي شود به همين سادگي گفت كه اعتقاد به خدا با توصيفاتي كه ما از او داريم، بدیهی ترين پاسخ به پرسش هستي شناسانه است.

20- آقاي ب فكر مي كند آن زمان و حوصله اي كه صرف آموزش رابطه كودك با خدا مي شود را بايد صرف آموزش علم، آموزش مشاهده، آزمايش و استدلال منطقي كرد. اعتقاد يا عدم اعتقاد به خدا وقتي با علم، مشاهده، آزمايش و استدلال منطقي هماهنگ باشد، به خودي خود ايجاد مي شود. اما نه در اثر تلقين مادرانه، كه در اثر تشخيص منطقي.

21- کم نیستند کسانی که فکر می کنند آموزش مذهب به کودکان نشانه بارز کودک آزاری است. نمونه اش آقای نیکولاس هامفری که سخنانش را در سازمان عفو بین الملل می توانید در آدرس http://cogprints.org/400/0/Amnesty.htm
بخوانید. و لابد بعضی از این آدمها، مشابه این عکس را از مراسم عاشورا دیده اند :

Labels: ,




Comments:
آقا ما اصلن از طرف جمیع خدایان از دست شما خوشحالیم و هی از این که این روزها دارید به گوشه های تاریک این کائنات و المپ ما، نور حقیقت می تابانید، کیف می کنیم. خیالمان هم راحت است که شما هستید و این ها را - به قول میرزا- آن قدر همت دارید که این جور مفصل و مستدل می نویسید و حجت بر ما تمام می شود و می شود مصداق واجب کفایی.
 
خیلی عالی بود
 
من دختر بچه ای را میشناسم که روزی با هق هق از مهدکودک آمد خانه. از همه چیز میترسید حتی از راه رفتن خودش. بعد از مدتها اصرار در مورد اینکه چه اتفاقی افتاده بین گریه هایش توضیح داد که نمی خواهد برود به جهنم. و گفت که مربی اش گفته که خدا همه جا او را می بیند و بدجوری تنبیه اش می کند اگر خطایی ازش سر بزند. من فکر میکنم مادرش دو دستی زد توی سر خودش که چطور یک مربی می تواند یک روزه تمام آموزش این 3-4 سال را به باد فنا دهد. از آن به بعد مادر این دخترک کذایی انرژی بیشتری صرف کرد فقط برای اینکه به او بیاموزد که فقط و فقط خودش باید تصمیم بگیرد که دنیا را چگونه ببیند. البته ناگفته نماند سالها بعد مادر مذکور یک سمت ( به کسر س, فتح م ) مهم با قدرت اجرایی در همان سازمانی که مهدکودک وابسته به آن بود به دست آورد و اولین کاری که انجام داد فیلتر کردن چنین مربیانی و انتخاب دقیق مربی ها و آموزششان بود. به هر حال منظورم این است که جا انداختن این مدل آموزش کار خیلی سختیست ... یادتان رفته چه چیزهایی در مدرسه ها در کله-مان فرو میکردند؟
 
یک جاده خاکی هم ما بزنیم و برویم. این جاسمین را در دربند، آب دست تان است زمین بگذارید و مورد تفقد قرار دهید. البته همان طور که آب را زمین می گذارید، حتمن یک عدد چک پول حدودن صدچوقی بردارید در جیب تان بگذارید که خیال تان راحت باشد. بعد، یادتان باشد که اپرتایزرها را فراموش نکنید. بعد، اگر میگوباز هستید نان تان در روغن است. بعدتر هم یواشکی مقداری شراب با خودتان ببرید که در غیر این صورت، بدجوری هی حین صرف غذا، آه خواهید کشید. بعد هی دقت کنید به رفتار و کردار پیشخدمت ها و پرسنل و هی خوشحال شوید از این همه آداب دانی. بعد اگر دل تان خواست که سیگاری بکشید بعد از آن همه تناولِ مطلوب، اصلن بروید در تراس بشینید کلن. از ما گفتن بود.
 
بسیار بسیار موافقم. شما خیلی خوب توضیح دادین.
 
خیلی ممنون بزای این نوشته عالی
 
خیلی ممنون برای این نوشته عالی
 
عکسهای بسیار زشتی بود و کاملا بی ربط به موضوع بحث... این تعصبات افراطی را نه ما قبول داریم و نه تمام آدمهای دینداری که در اطرافمان می بینیم. وضعیت فلسطین و یهود هم وضعیت خاصی است که جنگی وحشتناک است و شاید آنها مجبور باشند بچه هایشان را اینطور تربیت کنند... به نظرم بهتر بود که اگر می خوواستی منطقی باشی به کلیت جامعه نگاه می کردی
 
Very interesting discussion, with a new point of view, Thanks
 
قربان، این کلام شیرین و این بیان وزین شما بار دیگر این نوستالژی مصاحبت و درس و بحث در رکاب شما رو در وجود بنده بیدار کرد، الانم که دوران انتخابات و انتصابات و این مسائل هستش، ما بیش از هر زمان دیگه ای دلتنگ مباحثات من باب مسائل مشترک هستیم،...
خلاصه که این لعل لب شما به روح مرده ما جان دوباره ای بخشید در این قطب این روزها نه چندان سرد شمال.
انشاالله نزد اولیا ماجور باشید.
من باب یادآوری عرض کنم که بنده هنوز سر پیشنهادم که در مکان مقدس کارخانه پاستا در حضور جمعی از علما و خدایان و علاقه مندان خدمت شما ارائه شد هستم؛ کافیست شما لب تر نمایید تا بنده نذرم را ادا کنم.
آقا وعده ما جمعه، سر صندوقهای رای، سلام بنده را به حاج آقا کروبی برسانید
 
عالی بود.
 
Mr. B have you read anything from Jacques Ellul or lewis Mumford? These two are critics of modernism and our science and technology driven era. You may enjoy reading them.
 
من هم از خوندن نوشته شما و کامنت ها لذت بردم. نمیدونم چرا آقای الف حرفاشو با خشونت می زنه. آدم دلش می گیره.
 
آقاجان این کامنت های شما حیف است در کامنت دانی آقای الف دیده نشود. بردارید بیاوریدشان همین جا. مرتبط و مکمل هستند.
 
مرسی آقای ب عزیز . خیلی زیبا نوشته بودی . درضمن این مطالب همان چیزهای روزمره زندگی خودمان در ایران است نه هیچ جای دیگر دنیا . در جواب به آن Comment که نوشته بودند این عکسها برای ایران نیست : من 26 سال دارم و هیچگاه آن روز تلخ را که در 7 سالگی ام در روز عاشورا دیدم که مادری به دست خود و از روی نادانی و حماقت با زدن قمه بر سر فرزند 4 ساله خود باعث مرگش شد و پدر احمق تر آن پسر ، پسر خود را شهید راه حسین می دانست .
 
حق (طبق معمول) با آقای مارانا است. بهتر است که کل بحث همینجا باشد نه اینکه نصفش اینجا باشد و نصفش در وبلاگ آقای الف.
در نتیجه اول از همه پست آقای الف در جواب این نوشته را در زیر می آورم و بعد هم کامنت های مرتبط با آن را.
این از پست آقای الف :
Http://poh.blogspot.com
Thursday, March 13, 2008

بی دینی مد شده است

بی دینی مد شده است! اتئیست بودن یک افتخار جدید جوامع نوظهور در دنیاست، خیلی چیز عجیبی نیست، الان برای اینکه بتوانی بگویی که صاحب تفکرم و چشمم کور از یک مسلکی پیروی نمی کنم، بهتر است بگوئی بی دینم! برای اینکه دانش و خردت را هم به رخ دیگران بکشی، باز هم بهتر است که بگویی علم پرستم! این از غرور بشر است، بشر فکر کرده است که پخی شده است! فکر کرده است که پیشرفت علم به عددی تبدیلش کرده است، همین بشر دانشمند امروزی هنوز نمی تواند یک قلب درست و حسابی بسازد! هنوز نمی تواند چهار تا مویرگ از پرده چشم را بردارد و جا به جا کند! یا مثلا به لال ها قدرت سخن گفتن بدهد! یا حتی قرصی به تو بدهد که بیماری های روانی ات، درمان شود! آنوقت می گوید : جهان در تصادف ایجاد شده است! اولین بشر هم احتمالا سوسک بوده است که وقتی از زیر لایه اوزون رد شده است، جهش ژنتیکی کرده است و شده است پدر آدمیان!
"تصادف" همیشه بهترین توجیه بشر است. وقتی که کودکیم وقتی کار بدی می کنیم ، از ترس مان می گوییم تصادفی بود! وقتی که بزرگ هم می شویم و مثلا تصادف می کنیم یا در امتحان رد می شویم، باز می گوییم تصادفی بود! حالا وقتی دوست نداریم خدا باشد، می گوییم تصادفی ست! چون ما "دوست نداریم" خدا باشد! همین و بس.

می دانی چرا؟ چون "مد شده است" چون اگر بگویی خدا پرستم، املی! بی سوادی و بعد برای تو آمار رو می کنند که تحصیل کرده ها آتئیست اند! میلیون ها دانشمند بزرگ در قرون گذشته خداپرست بوده اند! و امروزه ما به خاطر آمارها و برای اینکه جلوی رفقا کم نیاوریم، "کافر" می شویم! شرایط جبر زمانه است! اینجوری اقتضا می کند. دوستی می گفت : اگر خدا پرست باشی، در جمع باحال ها راهت نمی دهند! آنروز به این حرفش خندیدم! امروز می بینم همه مردم جوگیر شده اند! از "بی خدا"یی شان راحت سخن می گویند و این را نشانه دانش والای شان می دانند! بالا بروید، پائین بیائید کره زمین بزرگترین مردانی که تا به امروز به چشم دیده است : خدا پرستان بوده اند! اگر 100 دانشمند و فیلسوف و اندیشمند کافر نشانم بدهید میلیون ها دانشمند و اندیشمند و کاشف خداپرست نشان تان می دهم! "علم" اندکش غرور می آورد! ولی وقتی که اسم ت بشود "دانشمند" می شوی ادیسون، نورت، داوینچی، نیوتون، فارابی، ارسطو و خیلی های دیگر! "خدا" اگر ماده بود و قابل نشان دادن که این همه قرن ها میان ملحدان و خداپرستان درگیری نبود! "خدا" چیزی ست که باید باورش کنی، به شرطی که تابع "مد"روزگار خویش نباشی.
*
درباره پست آقای بولتس اول از همه من آمار خداپرستان و غیرخداپرستان را با ماخذ غیر ویکیپدیایی برایشان می گذارم :
http://www.adherents.com/Religions_By_Adherents.html

1. Christianity: 2.1 billion
2. Islam: 1.5 billion
3. Secular/Nonreligious/Agnostic/Atheist: 1.1 billion
4. Hinduism: 900 million
5. Chinese traditional religion: 394 million
6. Buddhism: 376 million
7. primal-indigenous: 300 million
8. African Traditional & Diasporic: 100 million
9. Sikhism: 23 million
10. Juche: 19 million
11. Spiritism: 15 million
12. Judaism: 14 million
13. Baha'i: 7 million
14. Jainism: 4.2 million
15. Shinto: 4 million
16. Cao Dai: 4 million
17. Zoroastrianism: 2.6 million
18. Tenrikyo: 2 million
19. Neo-Paganism: 1 million
20. Unitarian-Universalism: 800 thousand
21. Rastafarianism: 600 thousand
22. Scientology: 500 thousand
پس معلوم شد که نیمی از کره زمین بی دین نیستند! تقریبا 14 درصد کره زمین بی دین هستند! که البته آن 1 میلیارد شامل سکولار و آتئیست ها و ماتریالیست ها هم هست! درباره آن تصاویری که نشان داده اید، دوست دارید من هم تصاویر برادران آتئیست روس را وقتی که کودکان مسلمان را زیر تانک له می کردند در وبلاگ بگذارم؟ چهارتا عکس و چهار تا خانواده و چند نوع انسان نشانگر یک تفکر نیست! از شما بعید است که با چهار تا عکس قمه زنی و این ها که خودتان هم می دانید عمده مسلمانان با آن مخالفند بخواهید یک "واژه" را زیر سئوال ببرید! انسان برای مباحثه از حربه های خرد استفاده نمی کند.

و درباره تربیت کودک. یک سئوال آقای بولتس عزیز : شما اگر صاحب فرزند شوید و اگر فرزند شما از شما پرسید که خدا چیست؟ به او چه می گوئید؟ می گوئید خدا هست یا نیست؟ می گوئید کائنات را یک تصادف تولید کرده است یا می گوئید خدایی هست، یا می گذاریدش سرکار؟ اصولا چه جوابی به سئوال کودکتان می دهید؟ واضح است که به او نمی گوئید خدا هست! چون خدا را باور ندارید! پس عملا می گوئید که خدا نیست! پس شما هم تفکرات مذهبی تان را به کودک تان منتقل کرده اید! این ناخواسته یک اتفاق است که در همه جوامع می افتد! فرزند شما شانس بسیار کمی خواهد داشت که "خدا پرست" شود! چون شما ناخواسته جلوی دانستن ش را خواهید گرفت. پست خانم شین هم از زبان یک خدا پرست بود! خانم شین به عنوان یک آتئیست روزنگار نمی نویسد! به عنوان یک خداپرست می نویسد. پس اصولا کسی که به خدا اعتقاد دارد، "تز" فکری اش خداپرستی ست. مگر چیزی غیر از این است؟
*
 
جواب من به آقای الف در وبلاگ ایشان
من باید توضیحات متعددی درباره پستی که نوشته ام بدهم، به نظرم می آید که بعضی جاها سوئ تفاهم هایی در این مورد بوجود آمده است :

1- من احتمالا بیش از 99 درصد مردم این کشور در مورد مذاهب مطالعه کرده ام، هر چه کتاب آسمانی در دسترس هست را دقیق مطالعه کرده ام ( قرآن، انجیل، تورات، اوستا، کتاب مورمون ها) کتابهای وابسته به آنها را هم کم نخوانده ام ( تفسیر قرآن، کتاب حدیث، توضیح المسائل، بندهش، ماتیکان یوشت فریان، کتب عرفانی [ اسلامی، زرتشتی، یهودی) و مذاهب فراموش شده ، منقرض شده یا کم طرفدار دیگر از قضا درباره ادیان هندی و چینی و سرخپوستی هم چیزهایی خوانده ام. و راستش اصولا مطالعه متون مقدس یکی از علایق جدی من است.
2- در هیچ کجای نوشته من چیزی از تبلیغ آتئیسم نیامده است، آن چیزی که من تبلیغش را کرده ام، مطالعه، مشاهده، آزمایش، استدلال و تحلیل منطقی است.
چندباری هم تکرار کرده ام که اگر معتقد باشیم که خداپرستی با مطالعه ، استدلال و تحلیل منطقی همخوان است، انتظار هم خواهیم داشت که در چنان شرایطی کودکی که آن روش فکر منطقی را آموخته است به این نتیجه خواهد رسید.
و اگر کسی فکر می کند که چنین امری به به آتئیسم می انجامد باید اینرا پیروزی بزرگی برای آتئیسم دانست که خود را منطقی و همخوان با مشاهدات جلوه داده است.
3- همانطور که خانم بهاره نوشته است، من درصد معتقدان به ادیان ابراهیمی را نوشته بودم. از قضا مرجع من هم همان سایت مورد نظر شما بود ( و البته مرجع آن هم بریتانیکا است). با نوشتن این آمار می خواستم تاکید کنم که اعتقاد به خدای واحد با توصیفاتی که ما از آن داریم، آنقدر ها هم که فکر می کنیم جهان شمول نیست. و تعداد خدایان و صفات خدا برای بسیاری از مردم جهان متفاوت از ماست.
4- از قضا در میان این ادیان ابراهیمی هم که ما خود را قسمتی از آنان می دانیم اوصاف خدا چندان یکسان نیست. یک سوم جمعیت دنیا که مسیحی هستند معتقدند که مسیح همان شخص خداوند است. شخص خداوند از نظر آنان به زمین آمده است و بر صلیب رفته است. مطالعه تورات و انجیل حقیقتا برای هر کسی که خیال می کند که این دو کتاب هم، همین عقاید ما مسلمانان را مطرح می کنند، واجب است تا بداند که چقدر فاصله است بین اعتقادات ادیان ابراهیمی.
5- علم آنگونه که من می شناسمش، فاقد خواصی است که بتواند "علم پرستی" را باعث شود. اصولا علم قابل پرستش نیست. تنظیم یک نگرش هستی شناسانه برمبنای اطلاعات علمی به این معنی نیست که به فرمول های علمی سجده کنیم یا به سمت آکادمی علوم نماز بخوانیم. "علم پرستی" واژه ای ناصحیح و غیر قابل استفاده است. مگر اینکه ادیان مسخره ای از رده scientology آقای تام کروز را مد نظر داشته باشیم که عقایدشان آنقدر خنده دار است که بدرد ساختن کارتونهای بچه گانه می خورد و در حقیقت هیچ رابطه ای به علم ندارند ( و نمونه خوبی هستند از همان چیزی که شبه علم نامیده می شود).
- فرزند من (اگر هرگز چنین موجودی باشد) یاد خواهد گرفت که دقیق نگاه کند، یاد خواهد گرفت که پرسش کند و یاد خواهد گرفت که تحلیل منطقی کند. فرزند من کارهای خوبش را به امید بهشت نخواهد کرد و کارهای بدش را هم به ترس جهنم ترک نخواهد کرد. فرزند من اخلاق را آنگونه خواهد آموخت که امکان کلاه شرعی نداشته باشد.
6- فرزند من امکان آنرا خواهد داشت که در سنی که توان درک مسایل فلسفی را دارد، نظرات فلاسفه مختلف را مطالعه کند، کتابهای مقدس را بخواند و برای خود تصمیم بگیرد که کدام اندیشه می تواند به او کمک کند که جهان را بهتر درک کند و چگونه بیندیشد تا مسایل را به شکل بهتری حل کند.
7- بی خدایی آنقدر ها هم فکر می کنید مد نیست. شاید تنها جایی از دنیا که بتوانید راحت ادعای بی خدایی کنید، شمال اروپا باشد. و تازه در همانجا هم چنین ادعایی به معنای آن است که جوی نه چندان مثبت برای خود ایجاد کرده اید. در کشور عزیز ما نتیجه شرعی اش را همه می دانیم، دینداران عزیز و دوست داشتنی ، به خود اجازه می دهند که جان دیگری را بگیرند به این دلیل که در سن تکلیف که قرار بوده خودش بیندیشد و به اصول دین برسد، اندیشیده است و به اصول دیگری رسیده است.
8- اگر در کشور ما دینداری مد نیست، نتیجه اصلی اجرای برخی اصول دینی است. باید حقیقت را پذیرفت : آنچیزی که در جمهوری اسلامی اجرا می شود، جزئی از دین اسلام است. من هم مانند شما قبول دارم که نکات جذاب و دوست داشتنی ای هم در دین اسلام هست، این دین چیزهای دیگری غیر از ازدواج متعدد و شلاق زدن و دست بریدن هم دارد و قبول هم دارم که برخی از اندیشه های مطرح شده در این دین مترقی هستند. اما قبول کنیم که آنچیزی که در این کشور اجرا می شود هم به همان محکمی در این دین نوشته شده است که نکات دوست داشتنی مورد اشاره شما. برای همین هم هست که در این کشور نوعی اسلام گریزی بوجود آمده است. این اسلام گریزی به اشکال متفاوت خود را بروز می دهد،
برخی ها به دینی عرفانی تر و شخصی تر متوسل می شوند، برخی ها اعتقادی انتخابی از دین را بر می گزینند. بعضی ها دینشان را عوض می کنند، احمق هایی پیدا می شوند که شیطان پرست می شوند (باور کنید! من خودم یک نمونه شان را به چشم دیده ام). بعضی ها هم به این فکر می افتند که اصلا اعتقاد به دین را فراموش کنند و اما در بسیاری شان، اعتقاد به شبه دین و شبه علم جایش را می گیرد.
9- از قضا بی دینی آنقدر ها هم که فکر می کنید مد نیست. بیشتر از آن ، دین مد است. و حتی بی دین ترین بی دین ها هم احترام دینداران را نگاه می دارند، آزادترین بی حجابها در دیدار با عضوی از خانواده که دیندار است حجاب سر می کنند، بی اعتقادترین ها جلوی آدم روزه دار آب نمی خورند و سیگار نمی کشند. بی دین ترینها در شب عاشورا مشروب نمی خورند. و البته از سوی دیگر، دینداران عزیز و دوست داشتنی هم خیلی به عقاید بی دینان احترام می گذارند، آنها رابه خاطر بی حجابی دستگیر می کنند، به خاطر نوشیدن شلاق می زنند و به خاطر عشق آزاد سنگسار می کنند. قبول دارم که اینکه گفتم عمل هر روزه همه دینداران از جمله شما نیست اما تکذیب هم نکنید که دستور صریح دین است.
10- فرق علم و دین شاید در همین "باور" است. لازم نیست به علم باور داشته باشیم، بدون باور به علم پزشکی هم، قرص استامینوفن تب را پایین می آورد. و گاه برعکس با "باور" یقینی هم به علم، نتیجه مورد نظر بدست نمی آید. علم چیزی تغییر یابنده و کامل شونده است، از حالتی ناقص به حالتی کاملتر حرکت می کند (و احتمالا هرگز هم به تعبیر کمال گرایانه، کامل نمی شود). علم اشتباه می کند. اما هرگز هم ادعا نمی کند که از اشتباه بری است. عمل های جراحی باعث بهبود بعضی ضایعات می شوند و بعضی ضایعات دیگر بجایش ایجاد می کنند، داروها برخی مشکلات را حل می کنند و گاه مشکلات حادتری ایجاد می کنند. اما توان علم در این است که نقص خود را می شناسد و ادعای کمال هم ندارد. علم فرضیه می بافد. یقین نمی آورد.برای همین هم هست که به اسم علم نمی شود جهاد کرد، برای علم نمی شود عزاداری کرد. به نام آن نمی توان دیگری را تکفیر کرد.
11- برای همین هم هست که من از علم خوشم می آید. اگر کسی بگوید که فلان رابطه علمی بر اساس فلان تحقیقات غلط است و بجایش باید رابطه دیگری را من نظر داشت، هیچ کس اعتراض نمی کند، تحقیق می کند و نتایج را تحلیل می کند و سپس نتیجه می گیرد. اما من اگر بنویسم که در دشت کربلا، عمق آب زیرزمینی حدود یک متری سطح زمین است و کافی است که چاهی به عمق قد انسان بکنیم تا به آب برسیم، تمام قمه زنان عاشورا با قمه هایشان به سراغم می آیند، بی آنکه هیچکدامشان فکر کند که آیا حرف من نشانی از حقیقت دارد یا نه.
12- وقتی که نشان داده شد که نسبیت جواب درست تری از مکانیک نیوتنی می دهد، کسی بر علیه حقیقت موضع نگرفت. اما فکر می کنید چه چیزهایی باید تغییر کند اگر توجه کنیم که عمق آب زیرزمینی در کربلا چقدر است؟
من یک چیز دیگر را هم باید یکبار دیگر توضیح دهم :
خدای ابراهیمی تفاوتهای متعددی در صفات و مشخصات نسبت به خدایان دیگر دارد. مسئله وحدانیت خدا، مسئله رابطه خدا با جهان و رابطه خدا با بندگان در هر دین به گونه ای مطرح می شود و اختلاف بین ادیان در این موارد بسیار زیاد است.
من باز به عبارتی که خیلی دقیق استفاده کرده بودم بر می گردم : من تاکید کرده بودم که نزدیک به نیمی از دنیا خدا را با صفاتی که ما می شناسیم نمی شناسند. آنقدر که شاید بشود گفت که این خدا ها یکی نیستند.
خدای اسلام با یعقوب کشتی نگرفته است. به صلیب هم کشیده نشده است.

راستی به سوال اصلی جواب ندادم :
اگر فرزند من از من بپرسد خدا چیست برایش خواهم گفت که علم فیزیک هنوز نظر قطعی ای درباره لحظه آغاز جهان ندارد، بعضی ها معتقدند که این آغاز نیازمند آغازگری بوده است که نامش را خدا می گذارند. به فرزندم خواهم گفت که می تواند بزرگ که شد خودش بیشتر بخواند. و خیالم راحت است که در کتابخانه خانه ام آنقدر از همه جنبه های این موضوع کتاب هست که بتواند نظرات مختلف را بداند و خودش تصمیم بگیرد.
 
البته نباید فراموش کنید که کلی کامنت و بحث خیلی خواندنی هم در خود وبلاگ آقای الف هست علی الخصوص کامنت های خانم انار که ما به شدت با ایشان اعلام وحدت می کنیم.
 
اما در مورد عکس ها :
آقای الف حق دارد ، کلی عکس هم هست که سربازان روس را در حال انجام فجیع ترین جنایت ها نشان می دهد.
( و البته به همین میزان عکس هم هست طالبان را در حال انجام همان کارها نشان می دهد).
اما :
1- طبق آمارگیری سال 1996 تقریبا 72 درصد مردم روسیه ارتودوکس هستند و تنها 19 درصد انها بی دین هستند.
http://www.valley.net/~transnat/russrel.html
و در نتیجه فقط یک پنجم فجایعی که شما تمام آنرا به آتئیست های روس نسبت می دهید واقعا از آنان سر زده است، الباقی اش را خداپرستان روسی بر علیه خداپرستان چچنی انجام داده اندو
2-حتی اگر هم تمام آن فجایع ( رد شدن با تانک از روی کودکان بی گناه) را آتئیست ها انجام داده باشند، عمل آنها یک جنایت جنگی بر علیه دشمن بوده است. در عکسی که من در سایت گذاشتم، مادری را در حال قمه زدن بر سر فرزند خودش می بینید. آتئیست ها لااقل با تانک از روی فرزند خودشان رد نمی شوند.
3- وقتی هم با تانک از روی کسی رد می شوند، این کار را بر اساس تعالیم و آموزه های آتئیسم انجام نمی دهند. حال آنکه القاعده عزیز و همچنین این مادر قمه زن در این عکس عمل زیبای خود را دقیقا بر اساس اعتقادات دینی شان انجام می دهند.
4- و البته جنایت جنگی بر علیه اطفال واقعا کار زشتی است. کاملا غیر انسانی است و گمان نمی کنم که هیچکدامتان باور کنید که خدا شخصا به چنین کاری دستور داده باشد.
اما داده است:
در تورات خداوند بارها و بارها به بنی اسرائیل دستور می دهد که وقتی که به فلسطین رسیدند، تمام ساکنان آنجا را اعم از مرد و زن و پیر و جوان و طفل و گوسفند و اسب و الاغ باید بکشند و بسوزانند.
در یک مورد ،(کتاب اعداد بخش 31 انتقام از مدیانیها) وقتی که سپاه موسی (پیامبر اولی العزم) پس از کشتن تمام مردان مدیانیها، زنان و کودکان را اسیر می کنند، موسی بر آنها خشم می گیرد و دستور می دهد که تمام پسر بچه ها و تمام زنان را هم بکشند و فقط دختران باکره را نگاه دارند.
در کتاب یوشع هم بارها و بارها نقل می شود که طبق دستور خداوند یوشع (جانشین موسی) به شهرها حمله می کند و تمام مردان و زنان و اطفال و اسب ها و گوسفند ها و کلا هر موجود زنده ای در شهر هست را می کشند و شهر را می سوزانند و فقط طلا و جواهرات را بر می دارند.
چه بسا سربازان جنایتکاری که با تانک از روی کودکان بی گناه رد می شوند، همان ارتودوکس هایی باشند که در کتاب مقدسشان خداوند چنین دستوراتی به آنان داده باشد.
5- البته شاید بشود گفت که آن دشمنان خیلی آدمهای بدی بوده اند فرزندانشان هم لابد آدمهای بدی می شده اند و در نتیجه باید کشته می شدند و سوزانده می شدند، اما از قضا در یکی از همین جنگ ها، خداوند دستور می دهد که تمام طلا و جواهر ها باید به خداوند داده شود، اما یکی از سربازان مقداری طلا و نقره برای خودش بر می دارد، در نتیجه خداوند دستور می دهد که او را با تمام خانواده اش و با تمام فرزندانش اول سنگسار کنند و بعد هم جسدشان را بسوزانند.
6- البته دستورات تربیتی در این کتاب مقدس آسمانی به این ماجرا ها محدود نمی شود و مثلا برای آموزش احترام به پدر و مادر در این کتاب ذکر شده است که مجازات فرزندی که به پدر و مادرش نفرین کند مرگ است. همچنین ذکر شده است که اگر فرزندی حرف پدر و مادرش را گوش نکند، آنها باید او را نزد ریش سفیدان شهر بیاورند و آنوقت به دستور ریش سفیدان شهر، همه مردم جمع شوند و او را سنگسار کنند تا بمیرد.
چنانچه واضح است، دستورات کتب آسمانی با قوانین حمایت از کودکان که امروز مطرح است همخوانی خاصی دارد.
 
یک چیز دیگر هم درباره آن عکس باید بگویم:
من اصلا دنبال چنین عکسی نمی گشتم. اصلا فکر نمی کردم که چنین اتفاقی هم ممکن است که بیفتد. من دنبال عکس ک.دکی با سربند یا حسین می گشتم. در عکس های گوگل جستجو کردم : Ashura child
و بعد سیلی از عکسهای مشابه با این سرازیر شد به روی صفحه. راستش این که من انتخاب کردم، تازه عکس خوبی بود و از مابقی آنها کمتر تهوع آور بود. باورتان نمی شود، خودتان جستجو کنید.
 
Kheili vaazeh, manteghi, rooshan neveshti. Baraam jalbe ke Aghay alef va khanoom shin, be jaay bahs manteghi, asabani mishan va chizaay mokhtalef ro baaham ghaati mikonan
 
من حقیقتا خواندن این کتاب The God Delusion را توصیه می کنم.
منظورم این نیست که هر چیزی که این کتاب گفته را قبول دارم. بر عکس انتقادات سختی به قسمتی از آن دارم. بعضی جاهایش به شدت بی انصافانه است. بعضی حاها مباحث فلسفی اش غلط و یا بسیار ساده انگارانه است، اما با این وجود کتابی است که آدم را به فکر فرو می برد.
خانم مریم اینا لطف کرده و لینک ترجمه فارسی این کتاب را فرستاده است. لینک ترجمه فارسی این کتاب هست :
http://www.secularismforiran.com/dawkins-pendarekhoda-index.htm
از قضا فصل 9 این کتاب درباره کودکان و دین است که لینک مستقیم این فصل هم هست :
http://www.secularismforiran.com/dawkins-pendarekhoda-fasle9-1.htm
و پی دی اف اش را هم می توانید از اینجا بگیرید:
http://www.secularismforiran.com/Pendaare_Khoda_Dawkins_Fasle9.pdf

من کتاب را به انگلیسی خوانده ام. در نتیجه نمی توانم با اطمینان بگویم که چقدر ترجمه مناسبی از این کتاب در این سایت ارائه شده است، اما چند جمله اولی که من خواندم، به نظر بد نبود.

من توصیه می کنم که این کتاب را بخوانید. می توانید کاملا با آن مخالف باشید، اما لااقل به اندازه کافی سوال برای فکر کردن برایتان ایجاد می کند.
 
نادر جان،

برایت امکان دارد که از قالب وبلاگ بهتری استفاده کنی؟ مثلا الان آرشیو وبلاگت را نمی‌توان خواند. نظرها هم خیلی در هم است. البته برای من آرشیوش از همه مهم‌تر است چون تازه مشتری شده‌ام.
 
ممنون آقای ب از گزاشتن لینک کتاب. لوبیا این آقاهه رو با یه آقاهه دیگه اشتباه گرفته بود. هر کی راجع بهش حرف می زد فکر می کرد همونیه که لوبیا هم خونده. تو پست قبلتون اون علی آقا لوبیا رو از اشتباه درآورد. رفتم سرچ کردم این آقاهه رو که می گین. دیدم کلی چیزای دیگه هم داره. کلی ممنون که اینجا لینکش رو گذاشتین.
 
لینک آرشیو را درست کردم. اما راستش عوض کردن قالب یک کمی دشوار است چون من هایپرتکست درست بلد نیستم و همینطور شانسی موفق شده ام که کاری کنم که کامنت ها در صفحه اصلی باشد.
لینگ آرشیو ها را هم به روشی خیلی ابتدایی درست کرده ام.
وقتی که داشتم آرشیو را دست می کردم. متوجه شدم که از سال 2002 تا حالا وبلاگ می نویسم. می شود پنج سال و اندی. باورتان می شود؟
 
همه ان چيزي كه شماا مي گوييد درست است همين سال گذشته طرحي به ما ابلاغ شد مبني بر تدوين محتواي اموزش پيش از دبستان و رده سني سه تا شش سالش به ما واگذار شد انوقت خودمان را تكه تكه كرديم و گلويمان را پاره و گريبانمان را جر و واجر نموديم كه اي بابا بچه سه تا شش ساله نيازي به اموزش مفاهيم ديني ندارد ...مصاحبه كرديم...بحث هاي گروهي متمركز تشكيل داديم ...آمارش را در اورديم...كه !خيلي اصرار هم داشته باشيد فوق فوقش به بچه مفاهيم را اموزش بدهيد مگر دين شما تاكيد به دوستي صداقت و انسانيت و مهرباني و چه و چه ندارد خب همينها را به بچه اموزش بدهيد چرا بايد شجاعت را در لابلاي صحراي به خاك وخون كشيده كربلا و ظلم را در گلوي دريده علي اصغر و و ايثار در ميان وحشت سر بريدن اسماعيل بياموزد
 
اگر جاي ما بوديد كه مي رفتيد اموزشها مهدهاي كودك را از نزديك مي ديديد پس حتما اشكتان سرازير وناله تان به فلك مي رسيد از مربي مي پرسم خب تو كه با افتخار ايستاده اي روبروي من و مي گويي : بله! ما در هر مناسبت ديني و مذهبي اموزش هاي خاص داريم خب حالا كه براي مثال عيد قربان است چه اموزش هايي به بچه ها داده مي شود..سينه را پيش مي دهد و مي گويد...:خب من اول از بچه هامي پرسم شما پدرتون رو دوست داريد؟ خب حالا كه جواب مثبت است اون چي ؟ اون همه شما را دوست داره؟ خب بچه ها حالا كه جواب مثيته به نظر شما امكانش هست كه پدرتون سرتون رو ببره؟!!!!!!!
 
آنقدر راه را اشتباه رفته ايم كه پسرك كوچولويي در يكي از مهدهاي كودك حوالي ما ادعا مي كند من ابن ملجم را بيشتر از حضرت علي دوست دارم چون حتي از حضرت علي هم قوي تر است ...چون حضرت علي را شكست داده!گفتني زياد است آخرش همان مي شود كه آقايان مي خواهند... و از لابلاي كتابهاي درسي و اموزشهايمان خداي ترسناك چاه ويل سر در مي اورد وبا غرش وحشيانه اي به ما آدميزاد سر تا پا گناه نگاه غضب الودي مي اندازد و مي گويد يوها ها ها ها !
 
اما من بالاخره نفهمیدم اون ماده اولیه رو کی به وجود آورده
خود به خود ایجاد شده؟
 
مهسا جان ، دقیقا× به همون دلیل که نمی تونیم بگیم خدا از کجا اومده ، نمی تونیم بگیم اون ماده اولیه از کجا اومده. پس استدلالش خیلی فرقی نمی کنه
 
http://news.yahoo.com/s/ap/20080328/ap_on_re_us/daughter_s_death_prayer
 
شرمنده ولی این پست شما فتوکپی کتاب برادر داوکینز است و ظاهرا شما را هم شدیدا جو کتاب گرفته است.
 
راستش بله. کتاب آقای داوکینز موضوعات متعددی برای اندیشیدن فراهم می کند. هر چند که خیلی اوقات استدلالش ضعیف شا اشتباه است اما موضوعاتی که مطرح می کنند، شایسته بازاندیشی اند.
اما در مورد آموزش کودکان،چیزی که نوشته ام، عقیده شخصی من است درباره چیزی که به فرزند احتمالی ام خواهم آموخت.
بنده خدا فرزند نداشته من مجبور است که مسیر دشواری را برای آموختن طی کند چرا که مجبور است پاسخ هایی را که راحت و آماده به دیگران می رسد خودش از اول کشف کند.
چیزی که در مورد نفرت من از دیدن کودک با سربند هم نوشته ام، عقیده شخصی من است.
من اصولا از همان دبستان هم که بودم فکر می کردم که قضیه حسین فهمیده چیز مزخرف و احمقانه ای است.
من اگر باشم، آن مسئول بسیج را که اجازه داده یک بچه (تکرار می کنم بچه) سیزده ساله به جبهه برود و خمپاره بگیرد و کشته شود را اعدام می کردم. چنین آدمی یک قاتل و جانی و کودک آزار بالفطره است.
خود شما به خاطراتتان رجوع کنید، در سن سیزده سالگی چه چیزی از زندگی و مرگ می دانستید؟ بچه در سن سیزده سالگی حتی حق بازکردن حساب بانکی هم ندارد، آنوقت به نظر شما می تواند در مورد زندگی و مرگ تصمیم بگیرد؟
من معتقدم سیستم آموزشی که بچه سیزده ساله ای را که زیر تانک رفته است را به عنوان اسوه و نمونه مطرح می کند یک جای کارش ( فقط یک جا؟) ایراد دارد.
بچه سیزده ساله، کوانتم نمی فهمد، از روش لاگرانژ در حل مسئله دیفرانسیل هم سر در نمی آورد، چیز زیادی هم از دنیا ندیده است، احتمالا تصور درستی هم از مفهوم زندگی ندارد، چرا باید فکر کنیم که می تواند تصور درستی از مفهوم خلقت و حیات و آفرینش جهان و دنیای پس از مرگ داشته باشد، مگر اینکه آن تصور، نتیجه نوعی شستشوی مغزی باشد. نوعی تلقین تا حد باور بی چشتوانه.
و همین بی پشتوانگی باور است که من را بیش از هر چیز می آزارد.
برای من کاملا قابل قبول است که آقای الف با تمام وجود به معتقداتش باور داشته باشد، چرا که این باور به پشتوانه سه دهه تجربیات زندگی، مطالعه و تفکر به دست آمده است، اما برایم قابل قبول نیست که بچه دو ساله سربند یا جسین ببندد، بچه یک ساله قمه بر سرش زده شود یا بچه سیزده ساله خودش را با نارنجک زیر تانک بیندازد.
من معتقدم که کسی که به سر بچه دو ساله سربند می بندد، کسی که به سر بچه یک ساله قمه می زند و کسی که به بچه سیزده ساله نارنجک می دهد، تمامشان جنایتکارند.
 
راستی، به خدا بنده هیچ رابطه ای با آقای سعید مرتضوی یا مرحوم مغفور سعید امامی ندارم، هیچ دلیلی ندارد که از من بترسید و اسمتان را مخفی کنید و Anonymousبنویسید.
راستش ما عادت داریم که انانیموس یک نفر خاص باشد. برایمان سخت است که این اسم را برای هر کسی ببینیم.
 
سلام آقای ب. خیلی کم پیش می‌آید گذرم به وبلاگ‌تان بیفتد. اما این یکی دو بحث اخیرتان را خواندم. در القا نکردن مسایل دینی به کودکان با شما موافقم. اما یک نکته را هم می‌خواهم تذکر بدهم و اینکه فراموش نکنید والدین به عنوان مهم‌ترین و تاثیرگذارترین معلمان موظف هستند فرهنگ را به فرزندشان آموزش بدهند. و باتوجه به اینکه فرهنگ ما یک فرهنگ دینی است و آن‌طور که بعضی‌ها تصور می‌کنند چیزی به اسم فرهنگ خالص ملی-ایرانی وجود خارجی ندارد، پدر و مادر ناگزیر از تعریف و توضیح یک سری اصطلاحات و مفاهیم دینی هستند. و به صرف اینکه بچه عقل‌اش نمی‌رسد و هر وقت خودش بزرگ شد باید برود تحقیق کند نمی‌شود سوالات اساسی را بی‌جواب گذاشت. بگذارید از تجربه‌ی شخصی‌ام برای‌تان بگویم. متاسفانه من در خانواده‌ای بزرگ شدم که کتاب‌خوانی در آن رواج نداشت. چه بسا سوادش را هم نداشتند. و این باعث شد تا سن بیست سالگی ندانم مثلن حافظ و مولوی‌ای هم در این فرهنگ بوده‌اند. و همیشه افسوس این را خورده‌ام که چرا کسی نبود در سن کودکی چهار تا از اشعار سعدی را جلوی من بگذارد که به بهانه‌ی تشویق و جایزه حفظ کنم. و حالا در این سن باید تازه از صفر بروم و کتاب بخرم و با موضوعاتی آشنا بشوم که می‌شد خیلی زورتر از این حرف‌ها آشنایم بکنند. بله، درست است، مفهوم خدا، اگر قابل فهم باشد، یک مفهوم بسیار پیچیده‌ی کلامی-فلسفی است که برای درکش احتیاج به ذهنی آماده و ورزیده است. اما با این توجیه، نمی‌توان خدا را از ذهن و زبان و محیط بچه حذف کرد که بعدن وقتی بزرگ شدخودش برود و پیدا کند. خدا یک واژه‌ی کلیدی است. دعا یک واژه‌ی کلیدی است. نمی‌شود این‌ها را در تمام دوران کودکی به صورت معلق و پادرهوا نگه داشت. موافقم با شما که باید شیوه‌ی درست فکر کردن را به بچه آموخت. ولی اگر شیوه‌ی درست فکر کردن همان است که ارسطو و دکارت و فرانسیس بیکن می‌گفتند، که خب این هم زود است برای بچه که یاد بگیرد. برود این‌ها را هم همان موقعی یاد بگیرد که فیزیک کوانتوم را فهمید. و اگر همین طور بخواهیم پیش برویم یک نفر هم ممکن است پیدا شود و بگوید زبان فارسی را هم بی‌خود به بچه یاد می‌دهید. چراکه طبق نظریه‌ی فلان زبان‌شناس زبان دریچه‌ی نگاه به دنیاست و کسی که ساختار ذهن‌اش با زبان فرانسه شکل گرفته دنیا را جوری می‌بیند که متفاوت با دنیایی است که از دریچه‌ی ذهن یک فارسی‌زبان تحلیل می‌شود. و همان‌طور که گفتم من معتقدم پدر و مادر وظیفه‌ دارند زبان را به بچه‌شان یاد بدهند. و باید تلاش کنند زبان فارسیِ خوب و فرهیخته را یاد بچه‌هاشان بدهند. چون زبان فارسیِ درپیت را در کوچه و بازار هم می‌شود یاد گرفت. و چون زبان دریچه‌ی فرهنگ است، باید فرهنگ را هم آموزش داد. و چون فرهنگ ما یک فرهنگ دینی است ناچار باید دین را هم آموزش داد. و شما یادتان نرود که ذهن یک بچه‌ی دوازده ساله ظرفیت این را ندارد که شما بگویید خدا این شکلی است و فلان است و بهمان است و همسایه بغلی که ظهر‌ها در حیاط نماز می‌خواند برای خدا می‌خواند اما ما قبولش نداریم. بچه اصلن حوصله‌ی این داستان‌ها را ندارد. بچه یک جواب واضح و روشن می‌خواهد. شما هم به‌اش ندهید می‌رود جواب‌اش را از همان همسایه بغلی یا معلم مدرسه می‌گیرد. خلاصه اینکه برای بچه نه می‌شود استدلال کرد نه می‌شود سوالاتش را بی‌جواب گذاشت. اگر هم فکر می‌کنید می‌شود بچه را پیچوند، خیلی ساده‌اید. بنابراین به نظر من باید مسایل دینی را به بچه آموزش داد، باید یک تعریف سردستی و ساده که کار بچه را راه بیندازد تحویل‌اش داد. ولی از آن طرف به هیچ وجه نباید بچه را مجبور به قبول نظری یا انجام تکالیف دینی کرد. فقط باید به او آگاهی داد که گیج و گمگشته نشود. و سنش که بالاتر رفت کتاب‌های فنی‌تر در اختیارش گذاشت. در آینده هم خودش اگر خواست تحقیق می‌کند اگر هم نخواست رها می‌کند. و ما به عنوان پدر و مادر خیال‌مان راحت است که چیزی کم نگذاشته‌ایم و تا آنجا که در توان‌مان بوده راهنمایی کرده‌ایم و اطلاعات داده‌ایم و نهایتن هم خودش انتخاب کرده است.
راستی کتابی را که پیشنهاد داده بودید خواندم. باید بگویم که این کتاب دارای ارزش تئوریک نیست و صرفن برای آشنایی با کسانی که آشکارا ادعای بی‌خدایی می‌کنند بد نیست. وگرنه اگر بخواهیم با نگاه جدی‌تر به موضوع نگاه کنیم این کتاب بیشتر شبیه یک شوخی است.
در ضمن، آقای ب، با اینکه در اکثر موارد با شما موافقم ولی این را هم بگویم که در مسایل مربوط به علم، زیادی تند می‌روید. نوشته‌هایتان یک کم ما را یاد پوزیتیویست‌ها می‌اندازد. از زیادی تحویل گرفتن قوانین علمی دست بردارید که واضعین این قوانین خیلی وقت است دست برداشته‌اند. این را از کسی بشنوید که دکترایش را در فلسفه‌ی علم گرفته است.
سربلند باشید
 
آقا ما که اعصاب درست و حسابی نداریم کل کل های نوشته شده توی کامنت دانی را هم بخوانیم و حرص نخوریم اما از خواندن خود پست بسیار لذت بردیم :* دستت درد نکند
 
مطالب وبلاگت حرف نداره
بی تعارف می‌گم
واقعآ چه سعادتی که امروز از توییتر پیدات کردم
قربانت ،‌بای
 
Post a Comment

........................................................................................

Tuesday, February 19, 2008

٭
آقای ب و تکالیف روشن
---------------------

1- آقای ب باید خیلی جدی تکلیف خود را با "شبه علم" روشن کند.
یعنی انقدری که آقای ب این مدت از دست شبه علم کشیده است، از دست دولت فخیمه نهم نکشیده است.
آقای ب خواهش می کند که لطفا چند موضوع رادر خصوص مطالبی که ظاهرا علمی به نظر می رسند ولی در اصل دری وری اند مد نظر داشته باشید. اول موضوع "ابطال پذیری"، یعنی اینکه فکر کنید که در چه شرایطی می توان گفت که ادعای انجام شده غلط است. دوم مسئله تکرار پذیری است، به این معنی که با تکرار شرایط، باید اتفاق مورد ادعا تکرار شود. و سوم مسئله احتمال موفقیت موضوع است، مثلا مقایسه احتمال موفقیت یک انرژی درمانی در مقایل درمان مرسوم پزشکی.
خیلی وقتها می شنویم که فلان کس، فلان بیماری را داشت که هیچ دکتری از پس درمانش بر نیامد، اما فلان شیخ با یک دعا و یک فوت درمانش کرد. باید دقت کرد که تعداد درمانهای موفق قرص آنتی بیوتیک میلیونها باز بیشتر از تعداد درمانهای فوت و دعا است.

2- چند سال پیش آزمایش بزرگی در آمریکا برای تعیین میزان تاثیر دعا بر بهبود بیماران انجام شد. 1800 بیمار قلبی مورد بررسی قرار گرفتند. بیماران در سه دسته تقسیم شدند. برای 600 نفر دعا شد بدون آنکه بدانند، برای 600 نفر دعا شد بدون آنکه بدانند و برای 600 نفر دعا شد و این امر به آنان اطلاع داده شد.
نتیجه اینکه هیچ تفاوت معنا داری بین دسته اول و دوم نبود، دسته سوم هم حالشان بدتر شد! (لابد فکر می کردند که اوضاعشان انقدر خراب است که دیگر قطع امید شده اند که به دعا متوسل شده اند)

3- آقای ب باید تکلیف خود را با یک چیز دیگر هم روشن کند :
آقای ب به کسانی که دور خودشان مرید جمع می کنند مشکوک است. آقای ب معتقد است که همه شان کلاه بردارند.

Labels:




Comments:
من قبول ندارم برادر. انسان چیزی فراتر از این جسمه. من باور می کنم که میشه انسانها رو شفا داد. باور می کنم که معجزه ممکنه. شاید این معجزه از نیروهای دورنی قوی بعضی انسانها سرچشمه بگیره... باور می کنم که چیزی بیشتر از این چیزی که به چشم میاد در مورد انسان وجود داره ولی دانش کافی ندارم که بتونم ثابتش کنم
 
امتحانش ساده است :

1- امتحان اول : دو عدد سکه شبیه به هم را 100 بار بالا می اندازیم. روی یکی از سکه ها کسی تمرکز می کند/ به آن دعا فوت می کند/ به آن انرژی می دهد و یا هر کار دیگری که بلد است. روی دومی هیچ کاری نمی کنیم. تعداد دفعات شیر و خط هر کدام را می شماریم. برای اطمینان از مشابه بودن شرایط، یکبار هم جای دو سکه را عوض می کنیم و دوباره موضوع را تکرار می کنیم. اگر متوسط دفعات شیر آمدن سکه ای که روی آن تمرکز/دعا/انرژی شده بود بیش از 25 عدد با آن یکی تفاوت داشت، معلوم می شود که دعا/انرژی/تمرکز واقعا اثر دارد.

2- فرض کنید که واقعا امکان شفا وجود دارد، یعنی اینکه با دعا/انرژی/تمرکز یا هر چیز دیگری که باور دارید، می شود بیماری ای را شفا داد. یعنی اینکه می شود آلودگی موجود در بدن را از میان برد. آیا باور می کنید که به همین روش بشود آلودگی چیزهای دیگر را هم از بین برد؟ مثلا "خشک شویی شیخ فوت الدین دعایی" ؟

3- آزمایش ساده دوم ( البته با تعداد زیادی تلفات): تعداد 200 نفر آدم سالم انتخاب می کنیم. دستهایشان را با چاقو زخمی می کنیم و محل زخم را در آب جوب می زنیم. 100 نفر را به همان حال رها می کنیم و برایشان دعا/انرژی/تمرکز می کنیم. 100 نفر دیگر را بعد از شستشو، با داروی ضدعفونی محل زخمشان را می شوییم و برایشان آنتی بیوتیک تجویز می کنیم. میزان سلامت دو گروه را بعد از یک هفته اندازه می گیریم. اگر میزان سلامت دسته اول بیشتر از دسته دوم بود، من قبول می کنم که شفا امکان پذیر است.

4- علم چیز غریبی است، چند خاصیت دارد، اولینش آنکه بر آمار متکی است، وقتی که تب دارید، اگر استامینوفن بخورید، به احتمال مشخص و قابل اندازه گیری ای، تب شما پایین می آید. میزان موفقیت استامینوفن در پایین آوردن تب، در مقایسه با قرص بی خاصیتی که به بیمار داده شده است و به او گفته شده است که تب بر است ( Placebo( به شکل معنا داری بیشتر است.
فرض کنید که دو دسته بیمار مشابه دارید به هر دو دسته بگویید که کسی برایتان دعا می کند. اما واقعا فقط برای یک دسته دعا کنید. آیا میزان شفا در دسته اول بیشتر است؟

5- علم یک خاصیت ساده دارد، بر آزمایشهای مشخصی استوار است و میزان تغییرات نتیجه در اثر تغییرات پارامترها، قابل پیش بینی است. اصلا فرضیه ها کارشان همین است. هر وقت هم که تغییرات با پیش بینی ها همخوان نباشد، فرضیه ها بر اساس نتایج جدید اصلاح می شوند. اما آیا در شفا هم چنین چیزی هست، مثلا آیا می شود گفت که میزان تاثیر تعداد صلوات در پایین آمدن تب چقدر است؟ چه تعداد حمد و سوره اگر بخوانید بیمار اوردوز می شود؟ اگر یک صلوات قبل و یک صلوات بعد از حمد و سوره بگویید تاثیرش چقدر است؟ اگر هر دوتایش را بعد بگویید چه؟

6- شیادهایی که به بیماران انرژی می دهند تا خوب بشوند، می شود که به ماشین من هم انرژی بدهند که لنت ترمزش عوض بشود، یا روغن ریزیش رفع شود؟
 
این مثال خشک شویی شیخ فوت الدین دعایی واقعا روشنگرانه بود خان داداش ! :D
 
من دارم کاملا موجود علم محوری میشوم.قبول دارم
 
نادر عزیز
مثال ساده ات را رد می کنم. نمی شود به یک سکه انرژی داد. خشکشویی شیخ فوت الدین هم نمی شود. لنت ترمز ماشین تو هم اینجوری درست نمی شود

چیزی که من بهش باور دارم با اون آزمایش آب جوب تو هم اثبات پذیر نیست

ببین بیماریهای جسمی ما ، منشا روانی دارن. اینو قبول داری یا نه؟ در این مورد کتاب بسیار مفصلی هست به نام "شفای زندگی" نوشته لوییز هی ترجمه گیتی خوشدل

بیماریهای انسانها از اندیشه هایشان سرچشمه می گیرند. افکار مختلف سطوح مخلفی از انرژی دارند که روی انرژیهای سلولهای بدن اثر می گذارند و موجب بیماری می شوند. در این کتاب به تفصیل نوشته است که چه تصورات ذهنی چه بیماریهایی می آفریند.مثل بیماریهای جنسی یا هر بیماری دیگر جسمی

بیماری روش جسم است برای فهماندن ما به این که در راه درستی نیستیم. من از بیماریهای ساده ای مثل آنفولانزا حرف نمی زنم. منظورم بیماریهایی مثل سرطان است که از انباشت ترس و احساسهای بد به مرور زمان به وجود می آیند

بنابراین چون باور می کنم که جسمم یک جسم صرف نیست و از سطوحی از انرژی تاثیر می گیرد که می تواند به شکل بیماری تصویر پیدا کند ، باور هم می کنم که شفایی هم از این روش ممکن باشد
 
1- من اول از همه تکلیفم را با این کلمه "انرژی" باید روشن کنم : این کلمه یک تعریف مشخص و روشن علمی دارد. هر گونه استفاده غیر از این تعریف روشن و مشخص، درجه ای از دروغ شبه علمی ( یا شیادی با کمک شبه علم) را به همراه دارد.
انرژی ای که من می شناسم همان است که حاصلضرب درونی بردارهای نیرو و حرکت است، همان است که حاصلضرب تنش در کرنش است، همان است که علم ترمودینامیک در موردش حرف می زند. انرژی ای که من می شناسم، مقدار مشخص و قابل اندازه گیری ای دارد، با دقت قابل قبولی می توان میزان انرژی حاصل از یک واکنش یا یک فعالیت را تعیین کرد، با دقت قابل قبولی می توان بهره وری یک سیستم تبدیل انرژی را تعیین کرد، یا دقت می شود گفت که از سوختن 100 گرم متان در شرایط مشخص، چه نقدار انرژی حرارتی بدست می آید، با دقت مشخصی می توان گفت که در اثر چرخش تعداد دور مشخصی از یک توربین، با سرعت مشخص، چه میزان انرژی الکتریکی بدست می آید، می شود مشخص کرد که با سوختن یک لیتر بنزین، یک ماشین چند کیلومتر راه می رود.
من همین یکجور انرژی را می شناسم، انرژی حاصل از گوش دادن به آب دریا، انرژی منفی قدم زدن در قبرستان انرژی مثبت ناشی از خواندن کتاب دیپاک چوپرا و امثالهم را به کل نمی دانم که چیست. منظورم این است که این انرژِ مثبت قدم زدن در کنار دریا و انرژی منفی قدم زدن در قبرستان نسبتشان چیست؟ چند متر قدم زدن در کنار دریا معادل چند متر قدم زدن در قبرستان است؟ اگر فلان کتاب را دوبار بخوانیم، انرژی اش دوبرابر می شود؟ یا اگر نصفش را یخوانیم ، نصف انرژی به ما می رسد؟ مثلا اگر گسی تبش 37.5 باشد همینکه تا صفحه 25 کتاب را بخواند خوب می شود ولی اگر تبش 39 باشد اقلا باید تا صفحه 100 را یخواند ؟
بعد آنوقت این انرژی جطور در کتاب ذخیره می شود و چطور منتقل می شود؟ یعنی مثلا می شود 1000 نفر آدم را بنشانیم که کتاب انرژی زا بخوانند و آنوقت وصلشان کنیم به سیم برق به جای نیروگاه؟ آنوقت قانون ماده و انرژی چه می شود؟ کتاب انرژی زا را که خواندیم و ازش انرژی گرفتیم آیا با رابطه E=mc2 از وزن کتاب کم می شود؟ بعد اگر کتاب را میلیونها بار خواندیم آنوقت به کل جرم کتاب صفر می شود و کتاب در هوا معلق می شود؟ بعد یکبار دیگر هم بخوانیم و بیشتر انرژی بگیریم آنوقت جرمش منفی می شود؟

2- بعضی از بیماریهای جسمی منشا روانی دارند. نه همه بیماریها، آنفلوانزا ناشی از ویروس آنفلوانزا است و سل ناشی از باسیل سل. وبا را میکرب وبا باعث می شود و تنفس از فیبرهای آزبست سرطان ریه می آورد. کمبود ید باعث تیرویید می شود و کمبود ویتامین ب باعث بری بری.
هر چقدر هم که روحیه کسی عالی باشد، اگر ید کافی در غذایش نباشد، مشکل تیرویید پیدا می کند.
علمی هست ( روی این کلمه "علم" تاکید می کنم) به نام روانشناسی. این علم البته از وقتی که علم شده است ( حدود 200 سال اخیر) هنوز زمان کافی برای تدوین کامل تناسبات علمی و انجام کامل آزمایشات لازمش نداشته است، اما در بسیاری از حالات، مثل بیماریهای شناخته شده هیستری یا وسواس، با موفقیت عمل می کند.
علم روانشانسی ربطی به انرژی ندارد. دکتر روانپزشک به بیمارش انرژی نمی دهد، بلکه ارتباطات ناصحیح و توهمات شکل گرفته در ذهن بیمار را تشخصی می دهد، و مسیر درمانش را ( که خیلی اوقات هم دارویی است) نشان میدهد. افسردگی نشانه کمبود هورمن سروتونین است، درمانش هم دارویی است. به بیماری که افسردگی دارد اگر انرژی بدهید، هیچ کمکی به او نکرده اید.

3- شبه علم همیشه در سایه خانه می کند، در گوشه هایی از علم که هنوز به نتیجه نرسیده است، در بیماریهایی که هنوز درمان نشده است. اینکه شفای مورد نظر تو در مورد آنفلوانزا اثر نمی کند و اینکه سرطان را ناشر از انباشت ترس می خوانیم، ناشی از همین است که درمان آنفلوانزا و دلیل ایجاد آن به شکل علمی شناخته شده است، واکسنش هم هرسال تولید می شود، اما هنوز دلیل دقیق ایجاد سرطان مشخص نیست، درمان دارویی کامل هم برایش نداریم. چند ده سال پیش پدر مادربزرگ من از چرک کردن ریه مرد، امروز، ما امید زیادی داریم که بیماری که سینه پهلو کرده است را زنده نگاه داریم. چخد ده سال دیگر که دلیل پزشکی ایجاد سرطان به دقت مشخص شد، واکسنش ساخته شد و درمان قطعی اش تدوین شد، "شبه علم" هم عقب می کشد و آنوقت انرژی اندیشه ها و احساسات بد می شود دلیل بیماری دیگری که باز شناخته شده نیست.

4- شفای ناشی از سطوح انرژی سلولهای بدن، اگر واقعی باشد، باید با آزمایشهای مشخصی قابل راستی آزمایی باشد، باید بشود گفت که چه شکل انرژی اگر به بیماری داده شود، چه درجه ای از درمان را بدست می آورد. این روش باید قابل تکرار باشد و میزان موفقیت آن هم در مقایسه با Placebo مربوط به آن هم قابل نشان دادن باشد.
برای همین هم بود که اول از همه در مورد آزمون "ابطال پذیری" نوشتم. باید بشود گفت که اگر فلان آزمایش انجام شد و فلان نتیجه حاصل شد می شود گفت که فلان تئوری غلط است. مثلا اگر به تعداد مشخصی بیمار، استامینوفن دادیم و تبشان پایین نیامد، مشخص می شود که درمان دارویی با استامینوفن در مورد تب موثر نیست. به شکل مشابه باید بشود گفت که اگر به فلان تعداد بیمار سرطانی، اندیشه های مثبت دادیم، باید غده سرطانیشان کوچک شود یا از توزیع سرطان در بدنشان جلوگیری شود.

5- من اگر سرطان بگیرم، ترجیح می دهم به روش شناخته شده جراحی، شیمی درمانی، پرتو درمانی متوسل بشوم.
به خوانندگان وبلاگم هم همین روش را توصیه می کنم.
 
نادر عزیز

احساس من به سینا یک انرژی وسیع مادرانه است. آیا می توانی شکلش را برای من بکشی؟ آیا می توانی اندازه اش بگیری؟ آیا می توانی به من بگویی با چند بار در آغوش گرفتنش همه غصه های من از یادم می رود؟ آیا می توانی با آزمایش مشخصی برای من روی کاغذ ثابتش کنی؟آیا اینکه هیچکدام اینها ممکن نیست به این معنی است که من هیچ احساسی به سینا ندارم و چنین انرژی مادرانه ای وجود ندارد؟
 
1- شايد تمام بحث ما همينجا باشد : احساس تو به سينا، يك "عشق بي پايان مادرانه"‌است، يك احساس عميق توصيف ناشدني.
اين احساس، "انرژي" نيست.
اين احساس مي تواند غصه هاي تو را از دلت پاك كند، اما وقتي سرما خورده اي ، نمي تواند درجه تب ات را پايين بياورد.
اين احساس قابل اندازه گيري و تكرار شدني نيست، براي همين هم هست كه نمي توان يك روش درماني بر اساس آن ايجاد كرد. نمي شود گفت كه درمان سرماخوردگي براي مادران در آغوش كشيدن فرزندانشان است و درمان سل براي آنان، بوسيدن فرزندانشان.
عشق ، زيباترين چيزي است كه من در دنيا ديده ام و عشق مادر به فرزند اين ميان شكل توصيف ناپذيري دارد.

اما اين عشق، "علم" نيست. استفاده از عبارات علمي در مورد آن و تخصيص خاصيت هاي علمي پزشكي يا فيزيكي به آن، اعتبار اين عشق را بالا نمي برد، بلكه آنرا به چيزي تبديل مي كند كه نامش "شبه علم" است.

شبه علم، توصيف نادرستي از دنياي واقعيات را ارائه مي كند، توصيفي كه گاه مي تواند خطرناك باشد و نتايج دردناكي در پي داشته باشد.

من و تو آنقدر از علم اطلاع داريم كه بدانيم روش درمان علمي چيست و آن شبه علم برايمان، يك نگاه عارفانه و يك توصيف استعاري از جهان است، اما متاسفانه اين امر در مورد بسياري از مردم دنيا درست نيست. بسيارند كساني كه بجاي درمان درست پزشكي به نظر و دعا متوسل مي شوند و تنها هنگامي به دكتر مي رسند كه ديگر دير است. براي من، اين همان چيزي است كه شبه علم را خطرناك مي كند.

چيزي كه من را انقدر ناراحت مي كند انقدر با شدت در مقابل اين موضوع جبهه گيري كنم، شايد، ماجراي استقبال عجيب بسياري از مردم، حتي تحصيل كردگان، از موضوعات چرندي مثل فيلم The secret است.

نوشتن من از شبه علم، رد نگرشي است كه توجيهات بي پايه اي مانند موضوعات آن فيلم درباره جهان دارد. هدف من رد عشق نيست. اصلا چيزي كه من نوشتم، ارتباطي به عشق ندارد.

2- درباره "انرژي" و انرژي درماني، ويكيپديا نوشته جالبي دارد :
http://en.wikipedia.org/wiki/Energy_therapy
همچنين :
http://en.wikipedia.org/wiki/Energy_%28spirituality%29
كه مثلا در آن توضيح مي دهد كه :
Theories of spiritual energy are not validated by the scientific method, thus are dismissed as non-empirical beliefs by the scientific community.[4][5][2] Claims of spiritual energy producing empirical results are therefore often considered to be pseudoscience or quackery.[6]

Claims related to energy therapies are most often anecdotal, rather than being based on repeatable empirical evidence.
و يا :
The confusion results from a disagreement over what constitutes "energy." Proponents of energy therapies argue that all matter is also energy. Scientists do not dispute this fact as first proposed by Albert Einstein in his theory of relativity. Where scientists and energy therapists come into conflict is with the idea that some energies are not measurable and can be manipulated psychically or unaided by technology. In order to distinguish between the energy used in techniques such as MRI and TMS (electromagnetism) and other unquantifiable "energy," the NIH has proposed the distinction between veritable (measurable) and putative (unmeasurable) energy.[1] Some alternative therapies, such as electromagnetic therapy, use veritable energy, but make claims that are not supported by evidence.

براي منبع اين ادعا كه ، مدعاي انرژي درماني پايه علمي ندارد مي توانيد نگاه كنيد به :
http://nccam.nih.gov/health/backgrounds/energymed.htm

نكته جالبي كه در اين مورد هست، آن است كه يك بنياد علمي، James Randi Educational Foundation ، سالهاست كه يك جايزه يك ميليون دلاري براي كسي گذاشته است كه بتواند به شكل قابل تكرار، در يك شرايط كنترل شده، وجود انرژي حياتي را نشان دهد. و همانطور كه انتظار داريم، هنوز اين جايزه يك ميليون دلاري به كسي پرداخت نشده است.
 
اجازه منم یه چیزی بگم؟ نادر و شیدا، به نظر من اون چیزی که موثره توی درمان انرژِی نیست، روحیه هستش که تأثیرش شاید مثل تأثیر روان درمانیه.اون بیماریهایی که ریشه روانی دارند در اثر شادابی و امیدواری بهبود(نه درمان)پیدا می کنند.ایمان داشتن به آدمی که مثلاً!!!انرژی درمانی می کنه باعث ایجاد امیدواری توی اون آدم بیمار می شه و این امیدواری باعث بهتر شدن روحیه و در نتیجه بهبود حداقل علائم ناشی از غم و غصه ایجاد شده توسط بیماریش می شه.مطمئن هستم که این مورد روی کسانی مثل من و تونادر اثری نداره ولی برای آدمی که به درمانگر،امام زاده، دعا یا حتی پزشکش باور داره و ایمان داره که اون می تونه توی روند بیماریش تأثیر بذاره،اون پروسه درمان روحی براش اتفاق می افته.با یه عالمه حرف و بحث دیگه که حالا این اعتقاد و ایمان خوبه یا بد و تا کجاش خوبه و تا کجاش بد بحثیه که اتفاقاً من و هرمس زیاد راجع بهش صحبت کردیم و خواستین راجع بهش حرف می زنیم یعنی کامنت می زنیم!!!س
 
نادر جان

من شیوه های علمی درمانی را رد نمی کنم. بابای خودمم دکتر است و چشم دیدن هیچ دعا نویسی را هم خانوادگی نداریم. اما با اینکه انرژی وجود ندارد موافق نیستم. با اینکه در یکی از جلسات اخیر کلاسمان صحبت از این شد که وجود هاله های انرژی در اطراف هر فرد اثبات شده است ولی من منبع علمیش را سوال نکردم - می توانم این جلسه بپرسم و برای تو هم بنویسم - به نیرو و قدرت ذهن هم اعتقاد دارم. به اینکه احساسات ما از چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده است خبر می دهند.

البته که من هم مثل تو موافق نیستم که اینها پایه شیادی باشد. اصولا بعضی از این تجربه ها ، تجربه های منحصر به فردیست و قابل تکرار نیست.

شاید برای تو قابل باور نباشد اما با آن درد عجیب سزارین که من داشتم و واقعا هم داشتم نصف می شدم وقتی سینا را بغل می کردم هیچ دردی احساس نمی کردم، من نمی دانم اینها را چطور می توانم اثبات کنم ولی باورش دارم. در مورد هاله های انرژی حتما تحقیق می کنم و برایت می نویسم
 
راستی به جای اینکه بروم دنبال معماری می توانم بروم همین اثرات انرژی را ثابت کنم و یک میلیون دلار را به جیب بزنم!! مرسی از معرفی
 
آخ که حرف های دل منو زدی
 
راستی عشق هم مطالب علمی خودش را داره.میگین نه 14 تا سی دی عشق دکتر هولاکویی را ببینید
 
راستی یک مطلب دیگه: عشق مادری کیلویی چنده؟ چیزی به اسم عشق مادری وجود نداره.اینها همه اش بازیه.عشق مادر به فرزندش ممکنه وجود داشته باشه و ممکنه هم وجود نداشته باشه.ممکنه کم باشه و ممکنه زیاد باشه که تمامش هم برمی گرده به خصوصیات فردی و روانی مادر.و کاملا هم با علم می تونیم علت و چرایی بودن یا نبودش را توضیح داد.نمی دونم چرا اینقدر این پست بهم مزه داد.شاید برای اینه که الان درگیرشم و دارم توی کلاسم حرص می خورم
 
من کلاهم را به احترام نادر بر می دارم. نه به خاطر اینکه می داند شبه علم مزخرفی برای گول زدن ذهن های ساده است، به خاطر حوصله اش در بحث با خانم شین، به خاطر استفاده دقیقش از مضامین بسیار قطعی برای رد یک مساله کاملا غلط. بحثی که من به شخصه در همان سی ثانیه اول اتاق را ترک می کردم ولی نادر می ایستد و ادامه می دهد. من این را انسان دوستی معنی می کنم.
 
نادر جان با تمام چیزهایی که در مورد شبه علم گفتی موافقم اما در مورد علم هم صد در صد نمیتونم موافق باشم. درسته که استونمینوفنی که مثال زدی تب رو پایین میاره، اما همین دارو امکان داره هزار کار دیگه هم تو بدنه ما بکنه که علم هنوز شناخت درستی ازش نداره. نمونه اش هم کم نسیت هر دوسه ماه یه بار سر و صدای تاثیرات جانبی یکی از همین داروهایی (که دانشمندها با همون علمی که تو ازش حرف میزنی تاثیر گذاریشو ثابت کرده بودن) تو رسانه ها دیده میشه.
 
من با سولماز در مورد اينكه داشتن روحيه قوي يا اعتقاد و ايمان ممكنه به بهبود بيماري كمك كنه موافقم شايد اين روحيه به بدن كمك كنه هورمونهايي ترشح بشه كه به بالا رفتن مقاومت بدن كمك مي كنن. البته ممكنه بعضي از افراد كه زمينه ژنتيكي افسردگي يا اسكيزوفرني دارند خود بخود در بدنشون هورمونهايي ترشح بشه كه روحيه اونا رو ضعيف كنه و مقاومتشونو در برابر بيماري پايين بياره.اين كه چطور محركهاي خارجي ميتونن بكمك واسطه ذهن بر جسم ما تاثير بذارن خيلي پيچيده است و تحقيقات زيادي داره روش انجام ميشه در هر صورت بنظر نمي آد ربطي به مابعدالطبيعه داشته باشه.
 
مطلبی که نوشتی یک عالمه ذهنمو درگیر کرده.
به نظرم مطرح کدرن مثال و سوال راه خیلی خوبی برای بهتر دیدنه. من هم دوتا سوال دیگه به ذهنم رسید. به نظرت فکر و خیال از چه جنسیه؟ ماده یا اانرژی ؟اگه انرژیه فکر میکنی علم مدرن (نه علم درونی)براش په توضیحی داره؟ فرق فکر و خیال بد و خوب چیه؟ آیا ديژاوه تو قانون کلاسیک ماده و انرژی میگنجه؟
من با اون قسمت بحثت در مورد شیادهایی که از گوشههای شناخته نشده علم سواستفاده میکنن کاملا موافقم. ولی میخواهم بگم
علم و غیر علم موضعشون مثل سفیدو سیاه نیست و اینکه علم مدرن قادر به توضیح خیلی چیزها نیست. در ضمن اگه چیزی رو نشه ثابت کرد دلیل بر نبودنش نیست.
در مورد انرژی هم مشکل (به نظر من) از اون جایی شروع میشه که اسم ه اونی که وجودشو "حس" میکنیم میذاریم انرژی بعد هم خوب نمیشه با مفاهیم کلاسیک انرژی توجیهش کرد
.آسیای شرقیها این چیز رو "چی" صدا میکا نن. میشه صداش کرد "لبیدیبیدو".

آها یه چیز دیگه، اینجا بحث کاملا غیر فرماله اما در عالم علمی و آکادمیک رفرنس دادن به ویکیپدیا یه چیزی تو مایه های جرم و خودکشی محسوب میشه.
 
1- مسئله اثرات جانبی دارو، منافاتی با علم نداره. اصلا همین اثرات جانبی هم از روشهای علمی مشخص می شوند. کم نیستند داروهایی که آثار جانبی غیرقابل قبولی داشته اند و از لیست داروهای مجاز خارج شده اند. برخی هایشان هم آثار جانبی فجیعی دارند و علیرغم این امر هنوز استفاده می شوند. مثلا داروی راکوتان که برای جوش داده می شود ، انقدر آثار جانبی دارد که من می ترسم از پشت ویترین داروخانه ای که راکوتان می فروشد رد بشوم ! :-)
اما مسئله این است که در برخورد با این داروها، همچنان روش علمی کاربرد دارد، یعنی اینکه آزمایشهای مشخصی معرفی می شود، مقایسه ای با جسم خنثی صورت می پذیرد. آمارگیری می شود و بعد تصمیم گیری می شود.
مسئله برخورد آماری با موضوعات علمی خیلی مهم است، در واقع توجه به اینکه موضوعی که از آن صحبت می کنیم، چقدر امکان تکرار دارد است که آنرا به یک فرآیند قابل استفاده تبدیل می کند.
برای مسیحیان جای تردید نیست که حضرت مسیح مرده را زنده کرده است. اما متاسفانه چنین امکانی در دسترس بیمارستانهای ما نیست که هر کدام یک پیغمبر رزیدنت داشته باشند و ناچاریم که به روشهای احیای قلبی متوسل بشویم.

2- مساله هاله انرژی دور بدن انسان هم باز از همان چیزهاست که اگر دقیقتر نگاهش کنیم، در رده شبه علم جای می گیرد.
اول از همه لطفا یکی از فیزیکدانها ( مثلا آقای کاساندرا یا خانم مریم اینااا یا خانم بهار) برای ما توضیح بدهد که "هاله انرژی" اصلا یعنی چه؟
( من یک جستوجوی کوتاه اینترنتی کردم و به این نتایج رسیدم :
http://khalil118.blogfa.com/post-82.aspx
http://www.metaphysic.blogsky.com/Printable.bs?PostID=71
http://darkman62.persiangig.com/Ashram/Ash2.htm
http://www.aftab.ir/articles/applied_sciences/psychbiology/c12c1179392110_halo_p1.php
یک کتاب هم پیدا کردم به نام "هاله درمانی با دستان شفابخش"

من علی الخصوص می خواهم درباره نوشته سایت Metaphisics.blogsky.com صحبت کنم. در این نوشته آمده است :

" هاله انرژی های لطیف و ظریفی است که پیرامون تمام موجودات را فرا گرفته که:
1- از جنس انرژی است.
2- انرژی هایی با فرکانس متفاوت از آنچه ما می شناسیم.

به عبارتی هاله انرژی هایی با طول موج و فرکانس و ارتعاشی خارج از حوزه ادراک ما و متفاوت از انرژیهای معمول می­باشد.

کاملترین نوع هاله را از نظر کمی و کیفی انسان دارد. این هاله از هاله کالبد های ما می آید.

می دانید انسان دارای 7 کالبد می باشد که هرکدام از این هفت کالبد یک هاله دارد وقتی هفت کالبد روی هم منطبق شوند هاله هایشان بر هم منطبق می شود و هاله ما را بوجود می آورد. و از طرفی نیز به مبداء هستی متصل است و از انرژیهای کیهانی، انرژی دریافت می کند.

هاله انرژی های مرتعش شده از کالبد های ما است که به منابع عظیم انرژی کیهانی و مبدا هستی متصل است.
هاله در ابتدا دریافتش از درون بود ولی از آنجا که فیزیک پیشروی می کند و وارد حوزه های متافیزیک می شود هر روز بیشتر با ابزار فیزیکی قابل درک می شود. امروزه تکنولوژی روز از هاله به صورت فیزیکی عکس و فیلم می گیرد. این فیلم و عکس ها کاربردهای زیادی در حوزه پزشکی، روان شناسی و ... دارند.
در دنیا دانشکده های هاله شناسی وجود دارند که کارشان بحث های مرتبط با هاله می باشد. امروزه برای اثبات هاله به شدت روی فیلم برداری و عکس برداری از آن کار شده است بطوری که سیستم های مختلف و متفاوتی از آن ساخته شده است.
در علم امروز هیچ جایی برای انکار و تردید در بحث هاله نورانی وجود ندارد.

نظریه ها در مورد هاله:

1- هاله نورانی طیف های انرژی فیزیکی پایین تر و بالاتر از دامنه قابل رویت می باشد.
2- هاله نورانی مربوط به امواج فرا فیزیکی هستند.

امواج حاصل از آناتومی ما دارای طول موج زیاد و فرکانس کم و امواج حاصل از فیزیولوی ما دارای فرکانس زیادتر و طول موج کمتر هستند.

آنچه شما از هاله می بینید بصورت رنگی که شما می شناسید تداعی می شود.

صاحبنظران به این دو تئوری – فیزیکی نامرعی و ماورایی- برای هاله اعتقاد دارند ولی در حقیقت انرژی های هاله تلفیقی از هر دو می باشد.

می دانید همه چیز در عالم ذراتی است که در حالت موج می باشند. هاله نوسان یا امواجی است که هر موجود زنده و غیر زنده را احاطه می کند.

هاله فضای روانی و ذهنی پیرامون ما است. "

نویسنده عزیز وبلاگ متافیزیک به خوبی تمام آن چیزهایی را که نشاندهنده "شبه علم" بودن این ماجرای "هاله انرژی" است شرح داده است.
به زبان خودمانی بگویم : "شبه علم، شیادی ای است که از عدم اطلاع عموم از مطالب علمی سوئ استفاده می کند و چرندیات را با آمیختنشان به کلمات علمی بی ربط به خورد خلق الله می دهد".

تمام چیزهایی که نویسنده مطلب وبلاگ متافیزیک نوشته است، پرت و پلای کامل است :
الف- ایشان اول ادعا کرده اند که "هاله ، فرکانسی متفاوت با آنچه ما می شناسیم دارد." گمان می کنم که ایشان به کل از معنای "فرکانس" و همینطور از معنای انرژی بی خبرند. دوست عزیز ما نمی داند که انرژی فرکانس ندارد.

بعد هم مدعی شده اند که : "هاله انرژی هایی با طول موج و فرکانس و ارتعاشی خارج از حوزه ادراک ما و متفاوت از انرژیهای معمول می­باشد."
و البته بنده خدا توجه نکرده است که بسیاری از امواج خارج از محدوده درک بی واسطه ما هستند که معروفترینشان امواج رادیویی است. و البته این امر باعث نمی شود که "متفاوت از انرژیهای معمول" باشند. ظاهرا این بنده خدا تنها نوع انرژی ای که می شناسد، آتش شومینه است.

ب- ـم بخش را در مورد هفت کالبد انسان و هاله های متفاوت آنها فقط جهت تفریح و سرگرمی شما خوانندگان عزیز آوردم و قصد ندارم که چیزی در آن مورد بنویسم.

ج- ایشان مطرح نموده اند که که : "هاله انرژی های مرتعش شده از کالبد های ما است که به منابع عظیم انرژی کیهانی و مبدا هستی متصل است."
این "انرژی کیهانی" اصلا یک چیزی است که کاملا روی اعصاب آقای ب است. آخر این "انرژی کیهانی" مورد ادعای دوستان "انرژی" باز ما چیست؟ منظورشان تشعشع ستارگان است؟
جهت اطلاع ذکر کنم که درست است که ستارگان انرژی زیادی از خود پراکنده می کنند، اما این انرژی در فضا توزیع می شود و میزان شدت آن با مجذور فاصله نسبت عکس دارد. میزان انرژی ای که از نزدیک ترین ستاره به ما می رسد، از میزان انرژی حاصل از یک چوب کبریت کمتر است.

د- ایشان نوشته اند : "امروزه برای اثبات هاله به شدت روی فیلم برداری و عکس برداری از آن کار شده است بطوری که سیستم های مختلف و متفاوتی از آن ساخته شده است.
در علم امروز هیچ جایی برای انکار و تردید در بحث هاله نورانی وجود ندارد."
ظاهرا نگارنده فراموش کرده است که قبلا نوشته بود که "هاله" مورد نظر "قابل ادراک" نیست. بالاخره وقتی آقای رئیس جمهور با آن دبدبه و کبکبه می گوید "نفت سر سفره" را من نگفتم و آقای رئیس مجلس با آن یال و کوپال می گوید "ژاپن اسلامی" را من نگفتم، شما از یک وبلاگ نویس یک لا قبا چه انتظاری دارید؟
به هر حال، هر چیزی که قابل عکس برداری باشد، یعنی اینکه یک تابش (یا بازتابش) امواج نورانی از آن صورت می گیرد و این امواج فرکانس های قابل اندازه گیری و شناخته شده ای دارند. اصولا "فرکانس شناخته نشده" احتمالا از کشفیات نگارنده وبلاگ کذایی است.
هر چیزی هم که تابش یا بازتابش اشعه داشته باشد، می شود همانطور که از آن عکس گرفته می شود، انرژی اش هم توسط نوعی از سلول نوری جذب شود. در نتیجه همه نیروگاههای دنیا ول معطلند و برای تولید انرژی فقط کافی است که یک سری سلول نوری به هر آدمی ببندند تا به کل جامعه بی نیاز از انرژی ( اعم از هسته که حق مسلم ماست و دیگر انرژی ها که لابد حق مسلم ما نیست) بشوند.

ه- یک چیزی است که "شبه علم" باز ها خیلی از آن صحبت می کنند و آن "علم روز" است. منظورشان از "علم روز" هم چیزهای چرندی است که بدون هیچگونه مرجع علمی قابل استناد در وبلاگ خاله جانشان خوانده اند.
آقای ب اصلا این کلمه "علم روز" را که می شنود، تنش می لرزد و حالش یکجوری می شود و حس ششمش به او خبر می دهد که یک "شبه علم" همین نزدیکی ها است.

و- ایشان نوشته اند : "
امواج حاصل از آناتومی ما دارای طول موج زیاد و فرکانس کم و امواج حاصل از فیزیولوی ما دارای فرکانس زیادتر و طول موج کمتر هستند."
آقای ب این مورد را هم فقط جهت انبساط خاطر تکرار کرد تا توجه شما را به موضوع مفرح "امواج حاصل از آناتومی" و "امواج حاصل از فیزیولوژی" جلب کند. البته آقای ب می تواند یک جوک خیلی با مزه بر این اساس بسازد که چون آدم با ادبی است اینکار را نمی کند.

ز- آن چرندیات در مورد "هر چیزی هم حالت موجی دارد و هم ذره ای" که نیازی به پاسخ ندارد. دارد ؟ ( آقای ب خیلی خیلی وقت است که فیزیک نخوانده اما از همان چیزی هم که یادش است باید به دوستان یادآوری کند که برای آنکه حالت موجی یک جسم قابل تشخیص باشد باید جرمش خیلی خیلی خیلی کم باشد. در حد جرم ذرات بنیادی. اجسام بزرگتر از آن، فقط خاسیت ذره ای از خودشان بروز می دهند)

ح- پس اصلا این "هاله انرژی" که دور آدمها می بینیم و عکس هم از آن می گیریم چیست؟
آقای ب یک نظریه ساده دارد : شما "تفرق(پراش) نور در لبه اجسام" می دانید چیست؟
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B4

این مقاله ویکیپدیا را خوب بخوانید تا متوجه شوید که چقدر این موضوع "هاله انرژی" حرف بی اساسی است.

ت- متاسفانه خیلی از موضوعات "شبه علم"ی در اثر اظهار نظر افراد فاقد تخصص در موضوع رخ می دهد. ممکن است که کسی پزشک خوب یا روانپزشک خوب و یا استاد معرکه ای باشد، اما دلیل نمی شود که فیزیکدان خوبی هم باشد. عدم اطلاع از فیزیک هم گاهی به اظهار نظرهایی از نوع "هاله انرژی" منجر می شود.
 
من خواندن این مراجع را هم در مورد "هاله انرژی" توصیه می کنم :

http://en.wikipedia.org/wiki/Aura_%28paranormal%29
http://skepdic.com/auras.html
http://csicop.org/si/2000-05/i-files.html

این یکی هم زبان ساده ای دارد و لب مطلب را ادا کرده است :
http://www.phact.org/e/skeptic/field.htm
 
این یکی هم درباره جایزه یک میلیون دلاری :

http://en.wikipedia.org/wiki/James_Randi_Educational_Foundation#The_One_Million_Dollar_Paranormal_Challenge
 
این پستتون عالی بود. هم خود پست و هم جوابهای خیلی خوبی که به کامنتها داده بودید و البته این پست باعث آشنایی من با وبلاگ خوبتون شد. (از طریق وبلاگ خانم شین)
من که ابنقدر دور و برم حرف از انرژی شنیده بودم و خونده بودم از آدمهای مختلف که اصلا شک کرده بودم کسی موافق من و مخالف این انرژیها!!! پیدا بشه. اصلا داشت کم کم تعریف انرژی یادم می رفت!
باز کنار دریا یک انرژی پیدا میشه، انرژی برخورد امواج با ساحل! اما این انرژی سنگها و سنگ درمانی و اینها دیگه بدجوری رفته روی اعصابم. خوبه همش هم دور و برم مثلا آدمهای تحصیلکرده هستند!!
راستی یک چیزی بگم، روانشناس و روانپزشک با هم فرق دارند، یک روانشناس هیچوقت دارو نمیدهد چون اصلا پزشک نیست و روانپزشکها هم معمولا مشاوره نمیدهند و فقط دارو به خورد طرف میدهند!!!
 
بحث جالب و هيجان انگيزی است و بنابراين اظهار نظر ميکنم!
۱- با شما آقای ب در مورد کل مطلب بسيار هم عقيده ام. اما همانطور که اشاره کرديد شبه علم جايی وارد ميشود که علم هنوز توانايی کافی برای رفع شبهات را ندارد. در مورد سيستم فيزيولوژيکی بدن هم دقيقا وضع همينطور است: فرايند عملکرد سيستم عصبي بدن انسان و پاسخگويی به محرکها پيچيده تر از حد دانش امروز ماست. اما به شخصه فکر ميکنم مثل هر واکنش شيميايی ديگري يک محرک بيرونی ميتواند مثل کاتاليزور عمل کند و واکنش را تسريع ببخشد. البته خود هورمون ها هم کاتاليزورهای بدن هستند برای آنکه شکل به خصوصی از واکنش مورد نظر در بدن شدت بگيرد؛ اما عوامل محيطی (مثال ساده اش نور خورشيد و مثال بحث برانگيزش اعتقاد درونی) ميتوانند در ترشح هورمونها نقش داشته باشند و مثلا باعث شوند که بنده امروز حال خوشتری داشته باشم تا ديروز و به اصطلاح بگويم امروز سطح انرژيم بالاتر است.
۲- فکر ميکنم جوابهايتان در مورد هاله کمی اغراق شده
بود. فيزيک کوانتوم به درستی نظريه Wave-particle duality را بيان ميکند: يعنی ميتوان هر سيستمی را با يک wave function بيان کرد (معادله شرودينگر Schrödinger equation )؛ که جواب کلی معادله شرودينگر هم يک تابع موجی است:
pi = exp (ikx) = cos kx -i sin kx
بنابراين هم انرژی فرکانس دارد و هم جرم (هر فوتون به جای هر ذره معادل يک بسته hf انرژی دارد)
اما اين که انرژی هاله فراتر يا فرکانسش متفاوت با انرژی های شناخته شده است حرف کاملا چرندی است: انرژی کوانتيزه شده است و تنها سطوح معينی ميتواند داشته باشد.
فکر ميکنم انچه اين وبلاگ در مورد هاله‌ی پيرامون گفته تفسيری من درآوردی از مساله كاملا شناخته شده‌ی انرژی حاصل از حرکت ارتعاشی و چرخشی اتم هاست که مثلا به صورت گرمای تابش شده از بدن ميتوان آنرا با کمک اشعه‌ی مادون قرمز ديد.
فکر ميکنم کل ماجرای شبه علم هم از همين برداشت‌های من درآوردی (يا محترمانه‌ترش ميشود تفسير انتخابی) از موضوعات علمی نشات ميگيرد و بنابراين هيچگاه جامعيت ندارند. همين ميشود که نتايج و مثال‌های ارائه شده توسط شبه علم قابل تکرار نيستند. پديده های باورنکردنی و غير قابل توزيح با علم امروز اتفاق ميفتند اما همانطور که گفتيد به علت تکرار ناپذير بودنشان قابل تعميم و نظريه پردازی نيستند. به هر حال علم هم مثلا ثابت ميکند که Tunneling effect وجود دارد يعنی اگر دو جسم به حد مشخصی به هم نزديک شوند احتمال پرش الکترونها از سطح ديوار انرژی وجود دارد؛ اما روند توزيع اين فرايند طبق Boltzmann distribution است و به صورت اکسپوننشيالی کم ميشود؛ يعنی من هر چقدر هم به يک ديوار نزديک بشوم نميتوانم از آن عبور کنم ولي احتمال آن كاملا صفر هم نيست!
ببخشيد خيلي آشفته نوشتم.
 
من فکر می کنم این پدیده شبه علم از ایرادی منطقی هم رنج می برد. بیشتر استدلال هایی که در دفاع از شبه علم شنیده ام چیزی شبیه این هستند:

یک - چیزی بیشتر از این چیزی که به چشم میاد (در حال حاضر کشف شده است) وجود دارد*

دو - این چیز می تواند سبب پدیده های شگفت انگیز و خارق العاده شود

سه - پدیده ای شگفت انگیز و خارق العاده اتفاق افتاده اند. برای مثال شخصی با زنجیر کردن خود به حرم امام رضا سر انجام شفایش را از شخص امام بزرگواردریافت کرد.

نتیجه - وجود این پدیده های شگفت برای ما راهی را باقی نمی گذارد جز آنکه وجود آن چیزهای که به چشم نمی آیند را قبول کنیم و از آن مهم تر مصداث هایی را هم برای آنها می توان پیشنهاد کرد. انرژی درون یکی از همین هاست.

* برگرفته از کامنت خانم شین
 
در ضمن من دفعه اولی هست که وبلاگ شما را مطالعه می کنم. از حوصله تان در بحث خیلی خوشم آمد.

اما راستش یک جایی را خیلی تند رفته بودید.

انرژی و فرکانس. همان طور که خانم پانته آ گفت انرژی و فرکامس کاملا به هم مربوطند و در واقع نسبت برقرار کردن بین انرژی و فرکانس به فرمی کوانیزه یکی از انقلابی ترین ایده های فیزیک بوده است و به همراه یکی دو اصل انقلابی دیگر پایه های مکانیک کوانتوم را تشکیل می دهد.

البته من حرف شما را در پرت و پلا بودن استدلال دوست هاله دوستمان می فهمم اما چیزی که می خواهم یاد آوری کنم این است که شاید بهتر باشد حداقل دانشمندان گاهی ذهنشان را باز بگذارند و به ایده های عجیب عریبی از این دست هم فکر کنند و به بهانه شبه علم از پا گذاشتن به غلمرو نا مربوط معادل بودن انرژی و فرکانس نترسند.
 
نادر جان، من هم مثل آن کامنت دهنده ی دیگر صبر و حوصله و دقت ات را در این بحث تحسین می کنم. می خواستم چیزی بگویم اما شاید جای اش در این بحث نباشد، در واقع بحث در همین دوگانگی علم-شبه علم مانده است. اما باید حواسمان باشد که در دفاع از علم در مقابل شبه علم از آن طرف گرفتار علم گرایی نشویم، و در واقع با علم مثل یک دین رفتار نکنیم. البته از بحث ها و مثال های تو چنین برداشتی نمی شود. (محض ادای دین به فایرآبند و کوهن عرض کردم این تذکر را
 
با اجازه چون این موضوع از علئق شخصی من هم هست چند تا نکته بگم:
1- همه این بحثها برمیگرده به نوع نگاه کردن به قضایا. دو دسته میشن آدمها. آدمهایی که علم رو به عنوان تنها امکان موجود قبول میکنن که خوب تکلیف شون مشخصه. غرب هم از زمان لاوازیه هرکسی رو که خلاف این نگاه رو داشت آتیش زد و سوزوند تا از جادوگری و خرافه پرستی جلوگیری کنه. این قسمت هم وابسته است به تجربه پدیری یعنی هر واقعه ای تا تکرار پذیر و قابل به وجود اومدن در شرایط مشابه نباشه توجیهی براش نیست و مورد قبول هم نیست. اما دسته دوم که معتقد به متافیزیک اساسا اون قسمتهایی رو که علم در توجیهش دلیلی نداره یا در رده استثنا محسوب میشه رو به ماورالطبیعه نسبت میدن. این دسته هم تکلیفشون مشخصه. هیچکدوم از این دو دسته در نهایت نمیتونن نظر خودشون رو به طرف دیگه اثبات کنن چون اساسا مثال برای رد نظریات دوطرف بسیاره.
2- اما تاثیرات دعا یا روحیه مثبت و ... وجود داره چون باعث ترشح هورمونهایی میشه که مثلا سیستم دفاعی بدن را تقویت میکنه. مثلا امروزه پلاسبو یا همان دارونما اثرات اثبات شده ای داره که در بررسی ها مشخص شده که خوردن دارونما هم باعث فعال شدن قسمتهایی از مغز و ترشح هورمونهایی میشه که در بدن به طور ذاتی وجود داره و میتونه در بدن به مقابله با بیماریها بپردازه.
3- شاید سخت ترین حوزه برای علم تجربی همین حوزه روان باشه. چون بیشتر مکانیسمهاش ناشناخته است و به علاوه شرایطی گاها در بیماریهاش به وجود میاد که واقعا با هیچ توجیهی قابل اثبات نیست. یکی از این فرایندها پدیده فیوجی -فرار- است. بنابراین اصولا وارد کردن بحث در حوزه روان قابلیت اثبات در هیچکدام از طرفین رو نداره
4- اما این واقعیت وجودداره که آدمها در سطوح مختلف قرار میگیره . چه از لحاظ جسمی چه روانی. برای مثال دو نفر از یک غذا میخورن یکی دچار دیسانتری حاد میشه دیگری ککش هم نمیگزه. همین قضیه در سطح روان هم جاریه. ممکنه شما توانایی کنترل و تقویت مکانیسمهای درونی خودتون رو داشته باشید و دیگری نداشته باشه. در نتیجه کسی با تمرکز میتونه درد رو تسکین بده و دیگری نمیتونه . ولی با این نگاه تجویز کردن دعا و انرژی و ... برای عموم جنایت محسوب میشه. مثل کاری که علی اکبری میکنه و عملا کاری که میکنه اینه که پروسه درمان رو عقب میندازه.
5- اگه درباره این قضایا میخواین کتابی بخونین من جهان هولوگرافیک رو که تازه خوندم پیشنهاد میکنم حداقلش اینه که در این کتاب خیلی از مباحثش بر اساس تحقیقات علمی و آژمایشهای فیزیکیه.اما همین نظریات هم تقریبا توسط اکثر علمیون رد شده اما باز خوندنش خالی از لطف نیست
6- یک نکته آخر . به حرفهای دکتر هلاکویی هم زیاد رفرنس ندید یه مقدار مبسوطی اش بی اساسه.
7- در نهایت فکر کنم بر طبل شبه علم کوبیدن اونم در جامعه ما که همینجوری تا نگفتی ف همه در فرحزاد به سر میبرن جز ضرر و زیان و دامن به خرافه زدن چیزی به همراه نداره.
 
پسر عمو کوچیکه!نبینم به دکتر هولاکویی بگی حرف هاش بی اساسه.البته من را که می بینی از مریدانش هستم نمی گم همه حرف هاشو قبول دارم.اصولا من سالهاست که با تعصب و لجاجت خداخافظی کردم.خودم هم بر حسب اعتقادات خودم به بعضی از حرف هاش عمل نمی کنم .ممثلا دید" رفنار گرایانه اش" را.ولی اینکه یک مقدار مبسوطی ازش بی اساسه را به هیچ عنوان قبول ندارم!!
 
یعنی توجه کردی ما اگر بخوایم چهار تا پست قبل‌تر این وبلاگ رو بخونیم نمی‌تونیم؟
 
آقای ب چقدر این پست همراه با کامنت هاش به من مزه داد.به عیر از اینجا کلی خارج از کامنت دونی هم با دوستان بحث کردیم.هر چند که اعتقاد قلبی من اینه که باورها را با یک پست و چند تا کامنت نمیشه تغییر داد ولی نظریات و طرز فکر بقیه را دانستن همیشه به من مزه میده
 
chera emtehanat ro nemigi? in hame doa khoondim mogheye emtehana!!! farghi kard natije?
 
آقای ب، ببخشید که این کامنت بی‌ربط است. یادتان می‌آید که می‌خواستید درمورد رستوران کوه نور کیش مطلب بنویسید؟ می‌شود فقط بگویید که نظرتان مثبت بود یا منفی؟ چون من دارم می‌روم کیش و نظرتان برایم مهم است در رفتن یا نرفتن به این رستوران.
 
من از خوانندگانم عذر می خواهم که این کامنت به شبه علم ربط ندارد و عوضش به شکم ربط دارد :
رستوران کوه نور یکی از بهترین رستورانهایی است که در این مدت اخیر رفته ام : هم غذایش خیلی خوب بود و هم سرویسش.
در حقیقت تنها رستورانی در ایران است که من دیده ام که گارسونهایش تمام نکات خدمت رسانی به مشتری را دقیقا طبق ضوابط مربوطه رعایت می کنند. یعنی راستش آنقدر دقیق رعایت می کنند که من کم آوردم !
من به شخصه خیلی از این رستوران خوشم می آید و تقریبا هروقت که کیش می روم، اگر فرصت بشود، حتما یک سر به این رستوران ( و همینطور به کافی شاپ آن که در طبقه بالای آن است) می زنم.
 
1- من متاسفانه نه فيزيکدانم و نه پزشک. بنابر اين احتمال خيلي زيادي دارد که نکات فيزيکي يا پزشکي اي که در مثالهايم استفاده کرده ام، ايرادهاي خيلي جدي داشته باشد.
2- اما در مورد فرکانس داشتن انرژي فکر کنم که همان يک ذره دانش فيزيکي من کفايت مي کند که بگويم که انرژي فرکانس ندارد.
منظورم خيلي روشن است : درست است که انرژي را مي توان به عنوان حاصلضرب ثابت پلانک در فرکانس نوشت اما اين دليل نمي شود که انرژي فرکانس داشته باشد. همانطور که مي توان انرژي را به عنوان ضريبي از حاصلضرب جرم و مجذور سرعت يا جرم و ارتفاع نوشت اما عبارت سرعت انرژي يا ارتفاع انرژي خيلي معنا ندارد.
3- اما اصلا موضوع اين بحث اين نبود که فلان قانون فيزيکي چه مي گويد، موضوعش اين بود که تناسب علم و شبه علم چيست.
4- من به شخصه از علم خيلي خوشم مي آيد، اما کاملا کامنتي که يادآوري کرده بود که علم را نبايد مثل يک دين دنياي جديد ديد، را هم قبول دارم.
5- فرق علم با شبه علم ( و با مذهب ) همين است، علم قطعيت دين را ندارد. لازم نيست به نکته اي علمي ايمان بياوريم و به آن باور داشته باشيم. کافي است که بدانيم که فلان رابطه علمي يا فلان نظريه، نتايجي مي دهد که با واقعيت تجربه شده به اندازه کافي نزديک است. و قبول دارم که گاهي تقريب هايي که در علم وجود دارد بسيار بزرگ است، خيلي از روابطي که در حرفه من استفاده مي شود آنقدر تخميني است و آنقدر از پارامترهاي ناشناخته اي تشکيل شده است که استفاده از آن، خيلي هم تفاوتي با حدس تجربي فلان بناي دوران کهن ندارد. اما اين امر استثنا است. علم اين توان را دارد که پارامترهاي تاثير گذار در نتيجه را با دقت مناسبي پيش بيني کند. و آنجا که اين دقت هنوز خيلي خوب نيست، درست همانجايي است که علم هنوز به نتيجه نرسيده است.
آب با دقت مناسبي در 100 درجه به جوش مي آيد. سوختن هيدروژن درصد مشخصي آب توليد مي کند. استامينوفن هم با درصد موفقيت شناخته شده اي باعث کاهش تب مي شود.
اين همان چيزي است که علم را از شبه علم جدا مي کند. همان چيزي است که بين پزشکي و مثلا آب درماني (که چند سال پيش خيلي مد بود و امروز ديگر از مد افتاده است) فاصله مي اندازد. فرق ب کمپلکس و قارچ کمبوچا هم همين است.
6- شبه علم خيلي وقتها به چيزي استناد مي کند که مدعي است که وجود دارد، اما قابل تشخيص نيست.
من معتقدم که چيزي که قابل تشخيص نيست، اصلا اهميتي ندارد که وجود داشته باشد يا نه، يعني از نظر من اصلا وجود ندارد. چون چيزي که قابل تشخيص نيست يعني هيچ اثري بر هيچ چيزي نداشته است، چرا که در غير اينصورت بوسيله اثرش شناخته مي شد و قابل تشخيص بود.
مثالهاي بچه گانه اي که در کتابهاي مذهبي مي زننند در مورد اينکه جريان برق هم قابل تشخيص نيست و يا شادي و غم قابل تشخيص نيست کاملا غلط است.
جريان برق را آمپرمتر نشان مي دهد. غم و شادي را هم مي توان از حالات و از چهره فرد فهميد و هم از تغيير ترکيب هورموني اش. با تست هاي روانشناسي هم لابد بايد آنرا بشود تشخيص داد.
7- شبه علم از واژگان و مفاهيم علمي سوئ استفاده مي کند. نام انرژي را مي آورد اما آنرا در مفهومي استفاده مي کند که با مفهوم اصلي تفاوت بنياديني دارد، به آزمايشات و تحقيقاتي اشاره مي کند که بنيان علمي ندارند. چيزهايي از فلسفه و عرفان از شرق و غرب جمع مي کند و با به نام علم به خورد خلق الله مي دهد.
شبه علم ملقمه اي است از حلاج و بودا و هايدگر که اسانس شرودينگر به آن خورده است.
 
پست فوق العاده اي بود خود پست يك طرف كامنتها كه هركدام ارزش يك پست را داشت طرف ديگر
 
would you please write a bit about the God delusion.I would love to know more about it.
 
با اجازه خانم شين و آقاي ب با اين كه خودم شخصا به شبه علم اعتقادي ندارم ولي مي‌خواهم در دفاع از نظر خانم شين (كه جديدا وبلاگ باحالش رو پيدا كردم) مطالبي را بگويم. حتما اسم هاميوپاتي را شنيديد. هاميو پاتي داراي دو مفهوم اصلي است. اول مشابه درماني (كلمه هاميوپاتي هم به همان مفهوم است) كه يعني در اين روش از موادي براي درمان استفاده مي‌شود كه مصرف آنها در انسان سالم عوارضي مشابه عوارض بيماري مورد نظر ايجاد مي‌كند. دوم رقيق كردن هاي فوق مولكولي داروها. مثلا ممكن است يك قطره دارو را در 10 قطره آب بريزند و سپس محلول به دست آمده را يك تريليون بار و حتي بيشتر رقيق كنند. چند نكته اساسي در اين روش درماني وجود دارد كه مي‌تواند چالش خوبي براي آقاي ب باشد:

1- هاميو پاتي قطعا شبه علم است
بعد از اين ميزان رقيق كردن خيلي اوقات از نظر مولكولي نمي‌توان گفت چيزي از ماده اوليه در دارو باقي مانده است. يعني آن چه توليد شده از منظر علم جديد ارزشي بيشتر از آب هم وزن خود ندارد ولي از نظر معتقدين به هاميوپاتي هاله انرژپي ماده اوليه در آب حل شده (!) و اتفاقا هر چه ميزان رقيق شدن بيشتر باشد قدرت دارو بيشتر است.

2- اثر هاميوپاتي با آزمايش‌هاي علمي اثبات شده است
همان طور كه آقاي ب توضيح داده‌اند اساس علم جديد بر آزمايش‌هاي تكرارپذير و تحليل آماري نتايج اين آزمايش‌هاست. آزمايش‌هاي ثبت شده فراواني در مورد استفاده از داروهاي هاميوپاتي وجود دارد كه نتايج موثر اين داروها را اثبات كرده‌اند.

1+ 2: حداقل يك مورد شبه علم داريم كه با روش علمي اثبات شده است.
نتيجه اين كه: يا بايد وجود هاله انرژي در مواد را از شبه علم بيرون بياوريم و به عنوان علم قبول كنيم يا بايد شرط محكم‌تري (غير از اثبات به روش آزمايش‌هاي تكرار پذير) براي يك گزاره علمي قرار دهيم.

در ضمن واژه انرژي قبل از اين كه در فيزيك تحديد معنايي شود در زبان انگليسي به معناي قدرت (power) به كار مي‌رفته است و به نظر مي‌رسد در تركيباتي چون هاله انرژي معناي عام آن مورد نظر است
 
کامنت قبلی مال من بود ولی اسمم را نگرفت
 
من معتاد شدم به هر چند روز خوندن این مطلب ، چقدر این آقای ب دوست داشتنی است
:)
 
1- اول بروم سر وقت هومیوپاتی :
چند سال پیش تلویزیون جلسه ای را نشان می داد بین جمعی از پزشکان کلاسیک و چند نفر ( یا شاید هم یک نفر، رئیس انجمن هومیوپاتی) طرفدار هومیوپاتی.
تا آنجا که من از بحث بین این دو گروه متوجه شدم، پزشکان کلاسیک با توضیحات طرفدار هومیوپاتی قانع نشدند. من هم قانع نشده بودم. دلیلش هم همان چرندیات در مورد رقیق شدن فوق مولکولی و انرژی دادن به آب مقطر و اینجور چیزها بود که به کل با گروه خونی من نمی خواند. ( اصلا کسی که واژه "رقیق شدن فوق مولکولی" را گفته، هیچ چیزی از علم شیمی می دانسته ؟ )
2- با اینکه من پزشک نیستم و اطلاعات من از این علم محدود به اطلاعات عمومی می شود، می توانم حدس بزنم که آنچیزی که باعث موفقیت هومیوپاتی می شود ناشی از دو اثر است : اول اثر عزیز و دوست داشتنی پلاسبو و دوم توجه پزشک به بیمار. با آنچه از هومیوپاتی شنیده ام، پزشکی که با این روش اقدام به درمان می کند، زمان زیادی را صرف می کند که تشخیص دهد که مزاج بیمار در کدام دسته بندی هومیوپاتی می گنجد ( یک چیزی شبیه مزاج بلغمی!) همین امر که پزشک به بیمار توجه بیشتری نسبت به برخورد خشک و از سر بیحوصلگی پزشکان کلاسیک نشان می دهد، تاثیر مثبتی در بهبود بیماری دارد.
3- یک چیز دیگر هم هست که هومیوپاتی باید نشان دهد : آزمایش روی حیوانات.
در پزشکی رایج ابتداآثار داروها روی حیوانات آزمایش می شود و در صورت تاثیر مثبت نسبت به آزمایشات انسانی اقدام می شود.
برای من جالب است که بدانم آیا آب کاکتوس که یک میلیارد بار رقیق شده است و به آن انرژی داده اند، روی خوکچه هندی هم اثر دارد یا نه؟
4- در مورد اینکه کلمات دو معنی دارند، معنی علمی و معنی گفتاری، با شما هم عقیده ام. در واقع معنای علمی کلمات معمولا استعاره ای از معنای گفتاری آنها است.
چیزی که برای من جالب توجه است این است که امروزه، معنای علمی تبدیل به معنای مرکزی شده است و معنای گفتاری با توجه به آن سنجیده می شود.
برای من این پیروزی بزرگی برای علم است.

5- موافقید که این بحث را دیگر تمام کنیم و برویم سر وقت بحث شیرین آمار و شبه آمار ؟
یا اینکه برویم سر وقت بحث شیرین تر آموزش و کودکان ؟

6- راستی آن مقالات مجله شهروند امروز رادر مورد عشق خواندید ؟ در مورد اکسی توسین و دیاپرین و نوراپی فرین و امثالهم ؟
اگر نخواندید بدجوری از دستتان رفته است ( بدجوری ها!).
 
آقای ب عزیز با اجازه می خواستم یک یادداشت دیگر در ادامه بحث شبه علم بگذارم. اگر خواستید می توانید منتشر نکنید.
1- در مراجعی که من راجع به شبه علم خواندم کلیه آزمایش های دارویی مثل آزمایش های پزشکی مدرن بود. یعنی هم از دارونما در کنار داروی اصلی استفاده می شد و هم بر روی بیمارانی که اصلا اعتقادی به این روش درمانی نداشتند آزمایش می شد تا نتایج دقیق به دست بیایند.
2- در مورد آزمایش بر روی خوکچه هندی اطلاعی ندارم ولی جمعی از دوستانم که شاگرد دکتر ناصری (یکی از سردمداران هامیوپاتی در ایران) بودند آزمایش های جالبی روی گیاهان انجام داده بودند. اگر اشتباه نکنم یکی از آزمایش ها این بود: در 2 گلدان مثل هم گندم می کاشتند و یکی را با آب نمک چند هزار بار رقیق شده آبیاری می کردند و دیگری را با آب خالص و بعد از رشد گندم ها میزان مقاومت آنها را در برابر سرمازدگی با هم مقایسه می کردند. گلدانی که با آب نمک آبیاری شده بود خیلی دیرتر از گلدان دیگر در با سرما از بین می رفت. آنها از این آزمایش نتیجه می گرفتند که آب نمک چند هزار بار رقیق شده (که عملا چیزی از نمک در آن نمانده بود) حاوی هاله نمک است که خواص خود را به گیاه منتقل کرده است.
من نمی دانم نظریه هاله انرژی تا چه حد به واقعیت نزدیک است ولی به نظر می رسد که لااقل چندین مشاهده علمی( آزمایش تکرار پذیر) وجود دارد که نظریه های علمی موجود پاسخ دقیقی برای آن ندارند. ( قبول کنید که وقتی علم دلیل یک پدیده را به تاثیر تلقین ارجاع می دهد یعنی پاسخ دقیق برای آن ندارد) و نظریه ای جدید آن را توصیف می کند.
 
تو هنوز هیچ چیزی ننوشتی؟ ببین کامنت آخرت واقعا حرص منو در آورد. اگر تو می خوای عشقت رو در سطح اکسی توکسین و بقیه مزخرفات پایین بیاری البته مختاری ولی من یکی که خودمو و احساساتمو بالاترین از این می دونم که با یه زیر و رو کردن ساده مواد شیمیایی بشه شبیه سازیش کرد

ابوعلی سینای بیچاره با تمام رازهای دانسته ات از هستی... ای نیوتن بدبخت فلک زده ... ای داوینچی کلک ...و ای هزارها دانشمند قدیمی و معاصری که خدا پرست بوده اید... ببینید علم چه چیزهایی را کشف کرده است؟ خاک بر سرتان که یک عمر خدا را ستایش کردید... اگر علمتان به اندازه ویکی پدیا بود به جای آن می نشستید و فرمولها را عبادت می کردید و حال دنیا را می بردید
 
بریم سر وقت بحث شیرین آموزش و کودکان!مقاله عشق را هم لطفا لینکشو بزارید
 
kheili aali bood nader jan , dige berim sare bahse resturanhaye Tehran!
ghorbanet
Hooman
 
متاسفانه مجله شهروند امروز یک وبسایت درست و حسابی ندارد، بحایش یک وبلاگ دارد که مقالات مجله روی آن قرار می گیرد.
آدرس وبلاگ هفته نامه شهروند امروز هست : http://shahrvandemroz.blogfa.com/
و لابد باید مقاله مربوط به شیمی عشق باید در بخش "دانش" این مجله باشد.
 
نادر جان من شخصا خيلي از موضوعات مربوط به انرژي و فوت و اين چيزها رو قبول ندارم
اما فكر كنم تو بكل هيچكدوم رو قبول نداري درصورتيكه من بعضي موارد رو تا حدي قبول دارم
حالا چرا ميگم تا حدي؟ به اين علت كه توي اين مدت به اين نتيجه رسيده ام كه خيلي مهم نيست هر موضوعي از كجا آب مي خورد مهم عملكرد آن است
مثلا من قبول دارم كه اگه كسي تصميم بگيره و اراده كنه كه كاري رو انجام بده امكان انجام دادن اون كار براش بيشتره حالا اين موضوع مربوط به انرژي ميشه! يا به كيهان! يا به اراده يا به موادي كه از طرف مغز در بدن توليد ميشه خيلي برام فرق نمي كنه . دوست دارم بدونم چه عاملي وجود داره اما خودم رو خيلي درگيرش نمي‌كنم.
اما در مورد انرژي بايد بگم كه افرادي هستند كه از انرژي برخوردارند اما اينكه اين انرژي اصلا ارتباطي به مسائل ديگه داره يا نه رو من نمي دونم
بهترين مدلهايي كه قبول دارم اونهايي نيستند كه شفا مي دهند! اونهايي هستند كه كار فيزيكي انجام ميدن و من هم مثل تو به كار قابل تكرار اعتقاد بيشتري دارم كه بشه ديد
 
مثلا كساني كه مي توانند اجسام را حركت دهند يا افرادي مشابه به عنوان مثال افرادي كه ذهنشان قدرت تخريب دارد و ... حتي بعضي از اين افراد نمي توانند كارهايي كه صورت مي دهند را كنترل كنند. نظرت راجع به اين افراد چيه؟
من هميشه به اين موضوع به عنوان يه مبحث خيلي جدي نگاه كرده ام.
در ضمن خودم در مورد دعا خيلي مثبت فكر نمي كنم و قبول ندارم با دعا مشكل حل ميشه حتي با نفرين هم همينطور نميگم اصلا نميشه اما در حالت كلي ميگم نميشه يعني اگه يكي بگه نفرينت كردم ميگم دستت درد نكنه و برام مهم نيست
 
يه موضوع مهم اينه كه موضوعات شبه علمي راه خيلي خوبي براي دزدي كردنه و به همين علت مي بينيم كه متاسفانه بيشتر جاهايي كه از اينجور موارد سخن مي گويند تماما ساختاري كلاه بردار دارند. حتي خيلي از كتابها رو كه در اين زمينه ببيني داد مي زنند كه چرت محض هستند
 
1- راستش اینکه کسی بتواند با ذهنش چیزی را جابجا کند یا تخریب کند حتی از اینکه شفا بدهد هم نامربوط تر است. لااقل کسانی که به شفا معتقدند ادعایی در مورد ارتباط ذهنی و ارنژی مغزی و اینجور چیزها دارند، اما جابجایی اشیا فیزیکی یا تخریب آنها مستقیما نیازمند انرژی مکانیکی است. یعنی همانی که حاصلضرب نیرو در جابجایی است.
انتقال انرژی مکانیکی هم که می دانیم نیازمند یک واسطه فیزیکی است : یک وسیله مکانیکی، میدان الکتریکی یا مغناطیسی، میدان گرانشی و امثال آن.
بدیهی است که وسیله مکانیکی در هنگامی که کسی چیزی را با فکرش جابجا می کند دخیل نیست. بنابراین لابد یکی از میادین نیرو باید دست اندرکاری باشند. این میادین نیرو هم چند تا خاصیت دارند، یکی اینکه در تمام جهان گسترده می شوند و میزان چگالی میدان هم به فاصله مربوط است ( اگر فرض کنیم که مرکز میدان مغز شخص انرژی دهنده است، شدت میدان با مجذور فاصله رابطه عکس دارد).
در نتیجه شدت میدانی که در فاصله مثلا یک متری باعث می شود که اتفاق کوچکی مثل عوض شدن شیر یا خط یک سکه رخ دهد، در فاصله نزدیک باعث خواهد شد که دماغ کسی که دارد انرژی می دهد از جا کنده شود یا ابروهایش آتش بگیرد...

2- هفته نامه سلامت در این شماره اش مقاله ای دارد در مورد عشق. و شباهت آن با بیماری روانی وسواس.
 
ما راستش گاهی کامنت هایی می گیریم از اساتیدی که خیلی دلگرم می شویم. نمونه اش همینی که این زیر می نویسیم که البته کامنت نیست و قسمتی از ایمیلی است که یکی از دوستان فیزیکدان ( فیزیکدان ها! دارنده مدال و اینجور چیزها) برای ما نوشته است :

Alan dashtam on matlabe marboot be "Shebhe elm" o energy darmani ... ro mikhondam va residam be onja ke gofte bodi ke taklife maro ba in "Energy" rooshan konin. Mashti harfe dele mano zadi ... har dafe mishnavam ke in mellat migan energy-e mosbat, energy-e manfi mikham saramo bezanam be divaar. Nemidonam dastane in energy-e manfi ke migan chie? Ehtemalan chizi ke energy-e manfi dare bayad damaye manfi dar meghyase Kelvin dashte bashe !!!

Man hamishe migam ke baba toro khoda be in chiz nagin energy. Ye esme dige bezarin khiale maro rahat konin. Taklife energy kheili vaghte rooshan shode va anva o aghsaamesh shenakhte shode.
 
من علي‌الظاهر خيلي دير رسيدم؛ اما توضيحات‌ات و استدلال‌هات تويِ کامنت‌ها شديداً به‌م چسبيد! اتفاقاً چند روزي پيش، يه بحثي مشابهِ اين داشتيم با چند تا از رفقا، که ادعاهاي عجيب و غريبي در مورد روح و جن و آينده‌گويي و اين حرفا داشتن. و حرفِ اصلي من هم در مخالفت باهاشون، همون موضوعِ «تکرار پذيري» بود.
بازم ممنون‌‌ام شديداً...
 
آقا من ظاهرا خیلی دیر رسیدم و اون پلوی چرب و دست‌مالی شده‌ی ته ظرف بهم رسیده.
به نظر می‌آد که اون چیزی که مردم در اون چارچوب بهش می‌گن انرژی با چیزی که فیزیک‌پیشه‌ها بهش می‌گن انرژی فرق داره که در خوش‌بینانه‌ترین حالت تصادف و در بدبینانه‌ترین حالت سواستفاده است. انرژی در فیزیک تعریف مشخص و روشهای اندازه‌گیری مشخصی داره.
بنابراین اصولا بحث سر چیزهایی مثل این‌که ربط انرژی و فرکانس چیه یا معنی انرژی منفی چیه منتفی می‌شه.
راستی بد نیست به جریان سوکال که مریم هم در موردش نوشته اشاره بکنی.
 
Post a Comment

........................................................................................

Saturday, January 05, 2008

٭
آقای ب نوستالژیک می شود
------------------------

1- آقای ب به میدان تجریش می رود و نوستالژیک می شود.
2- دلیل نوستالژیک شدن آقای ب در میدان تجریش خیلی چیزهاست، مثلا کفش ملی: آقای ب یادش آمد که وقتی سالهای اولیه دبستان بود، چکمه های قهوه ای رنگی داشت که علامت فیل روی آن بود و داخلش پشمی بود. آقای ب واقعا آن چکمه ها را دوست داشت و واقعا ناراحت شد آن سالی که پایش بزرگ شده بود و دیگر چکمه فیل نشان به اندازه پایش پیدا نمی شد. آقای ب یادش افتاد که سالهای کودکیش چقدر زندگی ساده بود و چقدر اختلاف طبقاتی کم بود.
3- آقای ب زمانی که دبستان می رفت مجبور بود که روپوش بپوشد. تمام همکلاسی های آقای ب روپوشهای یک شکل خاکستری داشتند. آقای ب از روپوش یک شکل خاکستری متنفر بود. آقای ب اصلا از اینکه به زور مردم را یک شکل کنند متنفر است. از رنگ خاکستری هم بدش می آید. آقای ب وقتی که مدرسه راهنمایی رفت و دیگر لازم نبود که روپوش بپوشد خیلی خیلی خوشحال شد.آقای ب از تفاوت خوشش می آید و فکر می کند که لازم است که انسانها بتوانند تفاوتهایشان را با تفاوت در پوشش نشان بدهند.
آقای ب کراوات که می زند همین تفاوت را نشان می دهد: کراوات آقای ب نشاندهنده روحیه آقای ب در آن روز است. برای آقای ب خرید کراوات هیچ ربطی ندارد به اینکه برای چه لباسی چه شکل کراواتی لازم دارد. فقط مربوط است به اینکه چه کراواتی با روحیه اش در آن لحظه هماهنگ است.
آقای ب از اینکه مجبور بود روپوش بپوشد دلگیر است. اما راستش از اینکه بین همکلاسی ها امکان پز دادن درباره ریخت و قیافه نبود، بدش هم نمی آید.
آقای ب از همان زمان یاد گرفت که مهم نیست که انسانها چه لباسی می پوشند و یا وضع مالی شان چطور است، مهم اسن است که چقدر انسان هستند.
آقای ب خوشحال است که در دبیرستان و راهنمایی هم ، همان روحیه حفظ شده بود. دوستان عزیز آقای ب در دبیرستان در گستره ای از میدان خراسان، تا جاده کرج، تا قلهک تا شهرک غرب گسترده بودند. آقای ب خیلی هایشان را نمی دانست که پدرهایشان چه کاره اند. مهم نبود.
4- آقای ب باز هم چند ورقی از پرسپولیس مرجانه ساتراپی را خواند و باز هم چند قطره ای اشک ریخت.
5- آقای ب یاد آژیر قرمز افتاد: علامتی که هم اکنون می شنوید آژیر قرمز است و معنا و مفهوم آن این است که حمله هوایی آغاز شده است.
آقای ب از آژیر قرمز متنفر است. از حمله هوایی هم متنفر است و متنفر است از اینکه در زندگیش آنرا تجربه کرده است.
6- آقای ب متنفر است از شرایطی که باعث شده در زندگیش انقلاب، جنگ، کوپن و تحریم را تجربه کند.
7- اما آقای ب از کودکیش که در انقلاب، جنگ، کوچن و تحریم گذشته است متنفر نیست. برعکس، کودکی آقای ب سرشار از خوشی و شادی بود.
8- آقای ب فکر می کند که پدر و مادرش توانایی خارق العاده از خودشان نشان داده اند که در تمام آن دورانهای سخت، نگداشته اند چیزی از شادی آقای ب کم شود. آقای ب فکر می کند که پدر و مادرش انسانهای استثنایی بوده اند با توانی فرا بشری. آقای ب فکر نمی کند که هرگز بتواند برای فرزندش انقدر خوب باشد که پدر و مادرش برای او بوده اند.
9- جنگ بود، بمباران هم بود، اوضاع اقتصادی افتضاح بود. یادتان هست ؟ اما خوشی هم کم نبود. یکی و نصفی کاتال تلوزیون بود که بهترین برنامه هایش اوشین و بل و سباستین بود. ویدیو هم ممنوع بود. به جای لم دادن جلوی تلویزیون، همیشه یا مهمان داشتیم یا مهمانی می رفتیم و خیلی خیلی خوش می گذشت. یادتان هست؟ موشک باران شد و تهران را ترک کردیم، همه فامیل در متل قو دور هم جمع شده بودیم و شبها دبلنا بازی می کردیم. به ما بچه ها خوش می گذشت. اما نمی دانم به مادرم و پدرم چه گذشت: مادرم همراه ما شمال بود و پدرم تهران سر کار. آخر هفته ها با شوهر خاله ام می آمدند که 5 شنبه و جمعه را با ما باشند. دکتر سلطانی اگر باشد لابد می گوید که همه ما باید خل شده باشیم و جایمان تیمارستان باشد. اما کارمان به تیمارستان نکشید. پدرها و مادرهایمان نگذاشتند بفهمیم چه دارد می شود. ما از درختهای سیب بالا می رفتیم، دوچرخه سواری می کردیم و دبلنا بازی می کردیم و مادرم هر روز صبح در صف تلفنخانه بود که مطمئن شود که هنوز خانه مان در تهران سرجایش است و پدرم سالم است. و من خوشحالم که آنروزها این چیزها را نمی فهمیدم.
10- بمب خانه ما را نبرد. جنگ هم شکر خدا کسی از نزدیکان ما را نبرد. بجز آنها که خواسته و ناخواسته هجرت کردند. اما صدای آژیر و صدای بمب برای من باقی ماند. هنوز از صدای ناگهانی از جا می پرم. چهارشنبه سوری که می شود، روزی صدبار از جا می پرم. چیزی ناخودآگاه در ذهنم می گوید که باید به زیرزمین برویم. پدرم رادیو موج کوتاهش را به لوله آب وصل کند و منتظر باشیم که آژیر سفید کشیده شود. گاهی شب ها هم در همان زیرزمین می خوابیدیم و به کمک لوله آب، رادیو بی بی سی می شنیدیم. رادیو آمریکا هم بود. از همان رادیو آمریکا بود که بابک آهنگ Hello را ضبط کرده بود. روی نوار سبز رنگی که فکر می کنم پیش از آن آموزش زبان بود. شمال که بودیم، روزی صدبار می شنیدیمش، با همان خش خش هایی که از رادیوی موج کوتاهی که به لوله آب وصل شده باشد طبیعی است.
11- ورقهایمان دیگر رنگ و رویش رفته بود و هر کدام هم لکه ای، علامتی یا ترکی داشت که دیگر حفظ شده بودیم. من و دخترخاله ام یا رامی بازی می کردیم و یا حکم دو نفره. من حتی گاهی تنهایی هم با خودم حکم دو نفره بازی می کردم. و ورقها انقدر علامت داشت که هرکسی می توانست کل دست طرف مقابل را بداند.
12- گوبلن هم بود . یادتان هست؟ خاله بزرگم یک گوبلن داشت که هرکسی می رسید تکه ای اش را می بافت.
13- آقای ب بچه که بود همیشه در کوچه بود، یا فوتبال، یا دوچرخه سواری و یا قایم باشک. بزرگ که شد، همیشه یا خانه بود یا سر کار یا خانه دوستانش. این میان هم توی ماشین بود. آقای ب تمام ارتباطش را با جهان پیاده شهر از دست داد. تمام بستنی فروشی های کنار خیابان، جگرکی ها و مغازه هایی که هستند برای آنکه داخلشان بروی تا چیزی را که احتیاج نداری بخری. آقای ب دلش برای مسابقه دو در طول بازار تجریش هم تنگ شده است. آقای ب تصمیم گرفته است که گاهی به میدان تجریش برود و در میان بازار قدم بزند. راستش برای آقای ب اینکار لذت بخش تر از قدم زدن در تندیس سنتر است.
14- آقای ب می گوید شهر را از ما گرفته اند، با ترافیک و با گشت ارشاد. اجازه لذت بردن از شهر تهران را از دست داده ایم. امکان شاد بودن در فضای بیرون از خانه. برای همین شاد بودن در بیرون از خانه است که آقای ب به سفر می رود. برای اینکه از این سنگینی فضای عمومی بگریزد.
15- آقای ب از خانم ساتراپی ممنون است. یک نفر باید این چیزها را می نوشت. می نوشت تا یادمان نرود.

16- راستی شما این ویدیوی "خلیج گوانتانامو، یا چطور حرامزاده های سفید ترتیب میمون پشمالو را دادند؟" که جدیدترین ساخته برادر سفرکرده ماست را دیده اید؟
http://www.youtube.com/watch?v=o1Lopv9VCZo

Labels:




Comments:
manam kheyli yade un ruz ha miyoftam, ba inke 4-5 salam bishtar nabud, vali hameye chizayi ke migi ro yadame, derakhtaye sib, dabelna, bastaniye ghoo, va albate ajhire ghermez... bavaret mishe ruze avale january ke inja baraye jashn havapeyma az balaye khunamun rad shod, man ba vahshat az khab paridam va fekr kardam ke bayad beram zir zamin...
delam baraye tajrish tang shode :(
 
ای آقا !
بدو زندگی کن ... لذت بردن پیش کش
همین امروز و فرداس که حق اینم نداشته باشیم
 
My very dear Mr. B: you brought tears to my eyes it could have not been written any better. Now that I am far away from there, I think a lot more about good times and bad times. No place in the word can replace Tajrish. But you know what I am glad that we had those good days I am glad that we have your mom and dad too, and of course the rest of the family. Love to see you in one of your trips here.
 
چیکار به آقای سلطانی داری آقای ب؟ در مورد جنگ من هم مثل تو فکر می کنم. فکر می کنم بار اصلی قضیه را پدر و مادرها تحمل می کردند و هر چه برای ما می ماند قسمتهای خوش با هم بودن و زیر یک سقف زندگی کردن بود. اما موشک و بمباران و ترس جز لاینفک روان و درون ماست. همچین هم که آدمهای متعادلی نیستیم نه؟ شاید شما هم باید بچه دار بشین که بفهمین که در بخش تعادل کمی کم داریم
 
آخ که چه روزهایی بود.نمی دونید ما که توی آبادان و اهواز بودیم بعد کوچ کردیم تهران و بابا مونده بود و...چی کشیدیم ولی واقعا یه دنیای دیگه بود.من هم خیلی اون موقع ها رو دوست داشتم و من هم در مورد پدر و مادرم یه فکر اسطوره ای دارم .کاش وبلاگ یک ایرانی در امریکا رو می تونستید بخونید که اون هم یه همچین متنی داشت و ما رو با خودش برد به اون روزها با این اهنگ که براتون ایمیل می کنم .دوست دارم بعد از گوش دادنش احساستون رو بهم بگید.
 
ای بابا ایمیل نداری که.یه ایمیل بهم بده تابرات بفرستم
 
ای بابا آقای ب یه فکری به حال این آرشیوت بکن دیگه. روش که کلیلک می‌کنم می‌ره تو Page not found بلاگر
 
خونديم و همراه با شما نوستالژيك شديم و بعدشم فكر كرديم كه آخه چرا؟
و بعدش باز فكر كرديم كه گذشته ساده و گرم كجا رفته؟
دور هم شدنها كجاست؟
بعد فكر كرديم كه كاش ميشد دهنه زد به اين اسب رم كرده زندگي
 
کلی احساساتی و این حرفا شدیم. تو مدرسه ما از این خبرا نیود که اصلا فرقی نکنه تو از کجای تهران اومدی. خیلی هم فرق داشت. مثلا من هیچوقت به جمع دوستانه خیلی از بچه ها وارد هم نمیتونستم بشم. و دوستیهامون یک محدوده خاصی رو شامل میشد. فکر کنم ماها وقتی از یه چیزی دور میشیم فقط جنبه های مثبتشو می بینیم. البته قبول دارم که بدتر شده ولی اون موقع هم خوب نبود. شما جزو خوش شانس ها بودید.
 
يادم رفت بگم كه در مورد روپوش مدرسه خيلي باهات موافق نيستم
من هم خوشم نمي اومد اما فكر مي كنم وجود روپوش چيز خوبيه
مگه در جامعه هايي مثل آمريكا
 
من یه مدتی نبودم. اگه هنوز هم پرسپولیس رو گیر نیاوردی یه ای میل به من بزن به دستت برسونم.
natell@gmail.com
 
مسابقه دو در طول بازار تجریش رو یادم رفته بود.
 
آقا شرمنده اینجا همه چی داچه! حدس می زنم ان بار برات پیام گذاشته باشم. اگه اینجوره اضافیهارو پاک کن
 
سلام شما لینک ساکاری رو هم که نگذاشتید که بتونم برم روحجیاتش رو بکاوم
 
داداش شما و خانم ساتراپي منو كجاها كه نمي بريد...
دستت طلا!
 
Post a Comment

........................................................................................

Monday, December 24, 2007

٭
پیشگویی های پیامبرانه آقای ب
-------------------------------
بعضی ها هستند که در روشن بینی و آینده نگری و توانایی غریب آقای ب در پیش بینی آینده و توانایی غریب تر ایشان در پیش بینی حماقت تردید دارند.

آقای ب برای آنکه دهان مخالفان و معاندان را ببندد، نمونه ای از پیشگویی های خود را که بیش از دو سال پیش انجام شده است در ادامه تکرار می کند.
آقای ب دو سال و اندی پیش که آقای احمدی نژاد بالاترین پست اجرایی کشور ایران را بدست گرفت، از اوضاع احساس نگرانی کرد، سروران و اساتید بزرگوار در جواب نگرانی شدید آقای ب، نکات دلگرم کننده ای را به ایشان گوشزد کردند.
آقای ب هم در جواب مقاله سه قسمتی ای را نوشت که نامش را گذاشت : دکتر محمود یا چگونه یاد گرفتم بترسم و به بمب اتم نفرت بورزم.

بعد از دو سال و اندی ، پیش گویی های پیامبر گونه ایشان را مجددا به سمع و نظر شما می رسانیم:

-------------------------------------

جناب سر هرمس ماراناي کبير فرموده اند :
"وضعيتِ عموميِ ما و دنيا هم اصلاً جايي براي شلنگ‌تخته‌هاي جورواجور نيست. واقعيت را قبول كنيم و به قولِ فرنگي‌ها با آن deal كنيم. قرار نيست چادر اجباري شود و ملت را شلاق بزنند و اختناق حاكم شود. گولِ تبليغاتِ روانيِ چپ‌ها را نخوريم و اين همه احساساتي و نااميد نباشيم. روندي كه دارد طي مي‌شود، چه اسم‌اش را اصلاحات بگذاريم و چه بنيادگرايي، تقريباً قابلِ پيش‌بيني است. يك چيزهايي به همه‌ي ملت‌هاي در حالِ توسعه دارد تحميل مي‌شود. بايد كه روندِ غني‌سازيِ اورانيوم كنترل شود، بايد عضوِ WTO شويم، بايد كه اوپك كمي هم به فكرِ باقيِ دنيا باشد، بايد كه آزادي‌هاي اجتماعي و فردي و حتي سياسي به مرور بيش‌تر شود و اين‌ها همه گنده‌تر و اساسي‌تر از آن است كه دولتي مثلِ آمريكا بخواهد آن را تحميل كند. فرايندي تحميلي از طرفِ زمان است. چه بخواهيم و چه نخواهيم."

آقاي الف هم معتقدند :
" هيچ اتفاق شگرفي نمي افتد، احمدي نژاد چاره اي ندارد جز بها دادن به قشر عظيم جوانان ايران! هيچ اتفاقي در اين چهار ساله نخواهد افتاد، اين جناب رئيس جمهور جديد آنقدر تشنه اين تخت است که به اين راحتي ها تختش را از دست نمي دهد! آمده است که 8 سالش را کامل کند، پس مطمئن باشيد که روند اصلاحات و روشنفکري را هم کور نخواهد کرد! خودش خوب مي داند که دور و بري هايش چقدر خطرناکند و اگر روند اصلاحات و ميانه روي را کور کند، دور و بري هايش چنان حکومت نظامي در مملکت ايجاد خواهند کرد که يک شبه مملکت را از دست خواهد داد! پس خيلي نگران نباشيد، هيچ اتفاق عجيبي در مملکت اتفاق نخواهد افتاد. کساني که به عنوان حامي از وي دفاع مي کنند از زيرک ترين انسان هاي روزگارند، خوب واقفند که مملکت به سوزني بند است براي ترکيدن! خوب مي دانند که مملکت از دستشان خواهد رفت اگر خاطرات تلخ دهه 60 و 70 را تکرار کنند! خوب مي دانند از من و شما بهتر، که براي حفظ مقام شان محتاطانه تر بايد عمل کنند.
*
پيش بيني هاي آقاي الف :

من پيش بيني مي کنم که احمدي نژاد چند خواننده معروف لس آنجلسي از جمله گوگوش را به ايران خواهد کشاند!
من پيش بيني مي کنم که سينما آزادي جزو اولين افتتاح پروژه هاي احمدي نژاد است! (بدش نمي آيد ميان آرتيست ها محبوبيت پيدا کند)
من پيش بيني مي کنم که ملک ارزان مي شود (حتي به صورت فرماليته) چون از آن چيزهايي ست که در ذهن خوب باقي مي ماند.
من پيش بيني مي کنم که اکبرگنجي و ناصرزرافشان اگر نميرند تا شهريور، آزاد خواهند شد! (اگر کمي عاقل باشد، اين بهترين کارش در تمام زندگيش خواهد بود، چون چنان روي اصلاح طلبان را سياه مي کند که حد ندارد، مردم مي گويند خاتمي بر و بچه هاي خودش را نتوانست آزاد کند، دشمنانش آمدند آزادشان کردند!)
احمدي نژاد عوام است، به معناي تام کلمه عوام. مطمئن باشيد عوامانه ترين کارهاي ممکنه را در اين 4 سال خواهد کرد! ايمان داشته باشيد...

آقاي نوستر الفوس!

پ.ن: از هيجان شنيدن کابينه متشکله از دولت هاشمي، خاتمي و چند تا نخودي، خواب ندارم! بهترين و خنده دارترين کابينه تاريخ ايران است، آدمهايي که هيچ ربطي به هم ندارند! فقط براي اينکه اين رئيس جمهور عزيز، به آن ادعايش يعني وفاق ملي عمل کند! صبر کنيد و ببينيد، چه آدمهاي باحالي دور هم جمع مي شوند! مثلا ترکيب بي طرف و حبيبي با احمدي نژاد مثل ترکيب سس تاباسکو و کلم بروکلي با نان سنگک نيست؟
"
-----------------------------------------

وضعيت به آن خوشرنگي هم که آقاي سر هرمس ماراناي کبير ( که ما هنوز منتظريم تا ببينيم بالاخره کي قراراست فيلم نشان ما بدهند ) و آقاي الف در نوشته هايشان پيش بيني کرده اند نيست. يا لااقل من انقدر بوهاي خوبي از اوضاع نمي شنوم. شنيدن اين جمله از زبان من که اصولا آدم خوشبين و مثبتي هستم شايد عجيب باشد.
بنابر اين يک چند روزي بايد در وبلاگ من مقاله تحليلي اي را تحمل کنيد که تلاش مي کند وضعيت پيچيده پيش رويمان را بررسي کند.


دکتر محمود يا چگونه يادگرفتم بترسم و به بمب اتم نفرت بورزم
------------------------------
1- سونامي فقر
بسيار مرسوم شده که انتخاب احمدي نژاد را سونامي فقر بنامند. کساني که از اين عبارت استفاده مي کنند، تاکيد اصليشان بر اين است که در اين انتخابات فقرا به وعده هاي انتخاباتي احمدي نژاد رو کرده اند و شعار " پول نفت بر سر سفره مردم" شعار برنده اين انتخابات بوده است.
مدعيان اين امر، راي پنجاه هزار توماني کروبي را هم در کنار راي احمدي نژاد براي تقويت نظر خود دارند.
من مجموع راي ناشي از "پنجاه هزار تومان"و "پول نفت سر سفره" را بسيار آراي خطرناکي براي آينده کشور مي بينم.
قابل انکار نيست که راي کسب شده توسط احمدي نژاد بيش از هر چيز از حاشيه نشينان و طبقات فرودست بدست آمده است. قابل انکار هم نيست که اين طبقات فاقد ديد اقتصادي و اجتماعي بلند مدتي هستند که مزاياي برنامه ريزي و سرمايه گذاري بلند مدت دولت را در پروژه هاي صنعتي درک کنند. براي اينان، اين نکته قابل درک نيست که رفاه آنان محصول توسعه و رشد اقتصادي کشور است. اين موضوع در چگونگي راي آنان کاملا مشخص است. کروبي و احمدي نژاد دو کانديدايي هستند که مدعي تاثير سريع و کوتاه مدت بر وضع زندگي آنان اند. در عوض معين و هاشمي کانديداهايي هستند که بر برنامه ريزي براي رشد و توسعه بلند مدت کشور تبليغ کرده اند. اگرچه مجموع آراي اين دو سبد با يکديگر برابر است، اما وجود يک دسته بيش از ده ميليون نفري که خواستار دغيير سريع وضع اجتماعيشان، بدون توجه به عواقب آن هستند، دولت را بر يک دو راهي بسيار دشوار قرار مي دهد که هر دو سوي آن وضعيت ناپسندي را باعث مي شود.
حالت اول آن است که دولت احمدي نژاد به وعده خود وفا کند و بر اين اساس قسمت قابل توجهي از سرمايه کشور را به صورت انواع سوبسيد، وام و تسهيلات در اختيار مردم بگذارد.
در اين وضعيت از سويي دولت دچار فقدان منابع براي سرمايه گذاري و کارآفريني و انجام فعاليتهاي عمراني مي شود و از سويي افزايش حجم نقدينگي باعث افزايش تورم مي شود و در نتيجه دولت احمدي نژاد برخلاف وعده اوليه خود در کنترل تورم، با تورمي بسيار شديد روبرو خواهد شد. اين رفتار ممکن است براي مدت يکي دو سال، تا زماني که آثار تورمي بروز کند باعث رنگين شدن سفره مردم شود، اما به سرعت وضعيت دشواري را در پيش رو خواهد داشت که ديگر سوبسيدها، وامها و تسهيلات کفاف مقابله با قيمتهاي جديد ناشي از تورم را نخواهد داشت و در نتيجه مردم اثر تورم را به شدت "سر سفره هاي خود" احساس خواهند کرد.
از سوي ديگر عدم سرمايه گذاري در پروژه هاي عمراني و توسعه صنعتي کشور باعث خواهد شد که امکان توليد کار کافي براي بيکاران وجود نداشته باشد. آمارها نشان مي دهد که براي حفظ بيکاري در شرايط موجود بايد هر سال در حدود ششصدهزار شغل جديد ايجاد شود و براي کاهش ميزان بيکاري بايد اين مقدار به هشتدهزار افزايش يابد. امري که نيازمند رشد اقتصادي هشت درصدي در اين کشور است و بدون شک با چنين سياستي، غير ممکن خواهد بود. بنابر اين ، چنانچه احمدي نژاد تلاش کند که شيريني پيروزي خود را سر سفره هاي مردم حاضر کند، حتي پيش از پايان دور اول رياست جمهوري با اکثريتي روبروست که دست به گريبان فقرند و بي کارند و مقروض. و دولتي خواهد داشت که ورشکسته شده است و وعده هايش همچون حبابي از ميان رفته اند.
حالت دوم آن است که دولت احمدي نژاد به وعده خود عمل نکند و در همچنان برنامه آقاي خاتمي را پيش بگيرد، سعي کند با دنيا تعامل کند، سرمايه خارجي جلب کند، خصوصي سازي را ادامه بدهد، بورس و بانکهاي خصوصي را پر و بال بدهد، سرمايه گذاري صنعتي انجام دهد و توريست ها را جذب کند و آنچه را دولت خاتمي خواست انجام دهد و با مخالفت مجلس و شوراي نگهبان و دستهاي پنهان و آشکار روبرو شد، انجام بدهد.
در اين حالت کشور به سمت رشد پيش مي رود اما اين رشد بدون همراهي با توزيع نامتعادل نخواهد بود و در نتيجه "فقر و فساد و تبعيض" گسترش خواهد يافت و آقاي احمدي نژاد خود را در برابر مردمي خواهد ديد که او را نه فقط ناموفق که دروغگو هم مي دانند.
وضعيت پيچيده اي است، بخصوص اگر به افراد و گروههاي پشتيبان ايشان هم نگاه کنيم و مطالبات آنان را هم در نظر بگيريم. که کاملا مخالف رشد صنعتي و تعامل جهاني به اين شکل است.
و بخصوص وضعيت ناگوارتر به چشممان مي آيد اگر دقت کنيم که ما به عنوان يک کشور واردکننده، نمي توانيم بر اضافه قيمت نفت چشم داشته ابشيم، چرا که افزايش قيمت نفت، واردات ما را هم به همان نسبت گرانتر مي کند. از سوي ديگر بايد توجه کنيم که درآمد دولت ما از فروش نفت به دلار است و دولت احمدي نژاد براي وعده هايي که داده است به ريال نياز دارد. اما بازار ارز کشور ما توان تبديل اين حجم دلار به ريال را ندارد.
وضعيت ناگواري است ، نه ؟
گمان کنم که تنها نظر لطف خود امام زمان مي تواند ايشان را به سلامت از چنين ورطه اي گذر دهد.
من اگر بودم، قطعا مانند ايشان خنده بر لبانم نمي آمد، بلکه از هراس وضعيتي که کشورم گرفتارش خواهد بود به خود مي لرزيدم.


دکتر محمود يا چگونه يادگرفتم بترسم و به بمب اتم نفرت بورزم (قسمت دوم)
-------------------------------------
2- جامعه دو پاره
انتخاب احمدي نژاد ، ايران را با خطري روبرو کرد که آمريکا در هنگام انتخاب مجدد بوش با آن روبرو شد : دوپارگي شديد جامعه.
جامعه ايران بر سر انتخاب احمدي نژاد به شکل ملموسي به دو قسمت تقسيم شد : آنان که به احمدي نژاد دل بسته اند و آنان که از احمدي نژاد متنفرند.
( در اين دسته بندي آن گروه بزرگي از جامعه را که هميشه همه چيز برايشان علي السويه است را وارد نکرده ام (
گمان نمي کنم که هيچيک از دولتمردان ايران اين چنين از نفرت قشر عظيمي از جامعه بهره برده باشند. و اين چنين آماج تمسخر مردمان قرار گرفته باشند.
به نظرم مي آيد که تعداد طنز هاي به شدت تحقير کننده اي که در مورد احمدي نژاد در اين مدت شنيده يا خوانده ام، بيش از آني باشد که در مورد هريک از دولتمردان اين نيم قرن اخير گفته شده است. و ابن گفته ها بسيار تحقير آميزتر از تشابهات گربه و کوسه و امثالهم است.
اقشار تاثيرگذاري در جامعه ايشان را در حد رئيس جمهور قبول ندارند و با او همکاري نخواهند کرد.
اين پارادوکسي است که احمدي نژاد و خاتمي هر دو با آن روبرو بودند : پشتيبان خاتمي اقشار تکنوکراتي بودند که گردش امور به عهده آنان است و مخالفانش ابزارهاي توقف آنان را بر عليه او بکار مي بردند. امروز احمدي نژاد رئيس جمهور است و بايد کشور را با نيروهايي اداره کند که در اين سالها تمام هم شان توقف امور بوده است. و بر عکس آناني که از گردش امور آگاهند، از همکاري با او کراهت دارند.
روزگار سختي و ناگواري است. از هر سو که مي نگرم، امکان بهبودي در اوضاع جهان نيست.

3- شاه و اميني
اميني را از دولتمرداني شناخته اند که در دوران حکومت شاهنشاهي به اصلاحات متمايل بود. به اين صفت هم، طرفداراني داشت در هر دو سوي مرز. در اقشاري از مردم، محبوبيتي هم به هم زده بود. همين را دليل آن مي دانند که شاه از او ترسيد و تصميم گرفت که آن جام زهر اصلاحات را خود سر بکشد اما ديگري را در کنار خود دخيل نبيند. بسيار معروف است که شاه با آمريکا توافق کرد که اصلاحات را خود به انجام برساند اما اميني را نزديک قدرت نبيند.
شاه نتيجه اصلاحاتش را دو دهه بعد ديد : اصلاحاتي که هدفش افزايش رفاه عمومي و گسترش ظاهري دموکراسي بود در نهايت به اعتراض هر دو قشر فرودست و تحصيل کرده جامعه منجر شد و حکومت شاه را فروريخت. شاه فراموش کرده بود که آنچه که بايد اصلاح شود، وجود خود اوست.
آنان که گمان مي کنند با يکپارچه شدن قدرت، اصلاحات همچنان ادامه پيدا مي کند و کشور راه رفاه و دموکراسي را اينبار زير سايه ديگري خواهد پيمود، فراموش کرده اند که سد رفاه و دموکراسي ايران همين وجود نگرشي است که از بالا فرمان مي دهد و تنها فرمان پذيري مي خواهد.
اصلاحات فرمايشي و رفاه فرمايشي تنها به کار پرده آرايي مي آيد.


دکتر محمود يا چگونه يادگرفتم بترسم و به بمب اتم نفرت بورزم (قسمت سوم)
-------------------------------------
2- بي ريشگي
آنجا که در جهان عقل حکمران است، سياست و احزاب را پيوندي ناگسستني است. عمل سياست تنها از طريق حزب انجام مي شود. و حزب داراي پايگاه اجتماعي مشخصي است. برنامه سياسي و اجتماعي معلومي دارد و در قبال تصميماتش مسئول است.
در اينجاي جهان که ما هستيم، حزب ، ناسزايي است در کنار تمام آن دستاوردهاي دوست داشتني بشري که به عنوان فحش و تهمت و ناسزا از آن نام مي برند، مانند ليبرال و سکولار.
دليلش بيش از آنکه دوري عارفانه ما از ماديات و قدرت باشد، ناتواني ماست در عمل جمعي.
احمدي نژاد کانديداي هيچ حزبي نيست. پايگاه اجتماعي مشخصي هم ندارد. برنامه سياسي و اقتصادي هم ندارد. در قبال تصميماتش هم هيچ مسئوليتي نمي شناسد. اعضاي کابينه اش مشتي گمنامند که از مديريت تنها آن مي دانند که به کار اداره چکمه پوشان مي آيد: فرمان پذيري و فرمان راني.
احمدي نژاد ريشه در هيچ چيزي ندارد، انديشه اي هم از خود ندارد و هر آن رنگي عوض مي کند. چيزي مي گويد و تکذيب مي کند. آسفالت تهران را 45 روزه درست شده مي خواهد و بعد تکذيب مي کند. کلهر را به مصاحبه مي فرستد بعد تکذيب مي کند. شعار معيشت و نفت سر سفره را هم بعد تکذيب مي کند.
دشمنان هم که هميشه هستند تا همه چيز را به آنان نسبت دهيم و از خود سلب مسئوليت کنيم. لازم باشد همه چيز را به گردن دولت خاتمي و هاشمي مي اندازيم. کم آورديم ، سياست هاي غلط رژيم شاه را بهانه مي کنيم. بيشتر کم آورديم تقصير را مي اندازيم گردن هخامنشيان.

Labels:




Comments:
حالا بامزه این جاست که درست همین امروز ظهر دقیقن داشتیم به همان حرف ها و مواضع استراتژیک آن روزهای مان در باب انتخابات و همین آقای رییس جمهور فکر می کردیم. داشتیم پیش خودمان یواشکی اعتراف می کردیم که در میزان بلاهت و بیماری این آقا کمی تخمین اشتباه زدیم. زیادی خوش بین بودیم. حق با شماست. باید جسارت اش را داشته باشیم و این را همین روزها با صدای بلند هم اعلام کنیم. تا یادمان نرفته این را هم بگوییم که این بار، رای خواهیم داد.ـ
 
آقا نادر لذت بردم از خوندن این نقد نفس گیر. برای من که هیچ دید سیاسی مشخصی ندارم خیلی آموزنده بود. ولی بالاخره شما نگفتید که آخرش چی میشه؟
 
Post a Comment

........................................................................................

Monday, November 19, 2007

٭
آقای ب و شاخ غول
---------------------
1- آقای ب بالاخره شاخ غول را می شکند و وبلاگ می نویسد.
2- آقای ب حقیقتا حرف بدردبخوری برای نوشتن در وبلاگش ندارد و صرفا برای این می نویسد که دوستانش از دیدن وبلاگ آپدیت نشده اش اعصابشان خراب نشود.
3- آقای ب واقعا از دست خانم رولینگ عصبانی است. آقای ب به خانم رولینگ می گوید: " بله خانم، خودمان می دانستیم که آقای دامبلدور گی تشریف دارند ، لازم نبود شما در وسط جلسه عمومی این را بگویی و آن مرحوم را بی آبرو کنی. خانم جان کتاب تمام شد، الخلاص. ول کن باباجان، بیخود مردم را خراب نکن"
4- آقای ب دلش فیلم جدید می خواهد. آهنگ جدید هم می خواهد. فیلمی که اقای ب دلش می خواهد، باید یک چیزی باشد شبیه بیگ لوبوفسکی و آهنگی هم که دلش می خواهد آلبوم جدید مارک نافلر است. آقای ب فعلا کتاب جدید احتیاج ندارد. فیه ما فیه مولوی را دارد می خواند و بعدش هم لابد مقالات شمس را.
5- نامه آقای رئیس جمهور به آقای سارکوزی را دیدید؟ خداییش حال کردید؟ بخصوصو آنجا که اقای رئیس جمهور به آقای سارکوزی که یک سال از ایشان مسن تر است و سابقه حضور در سه کابینه مختلف را هم داشته است می گوید "شما جوان و کم تجربه اید".
6- این بند را آقای ب سومین بار است که می نویسد. اولش دو تا موضوع دیگر نوشت که به نظرش بی خود آمد.به همین دلیل آنها را پاک کرد و بجایش این را نوشت.
7- دروغ چرا؟ آقای ب از ضد مرگ آقای تارانتینو بدش نیامد. اما آن لذتی را هم که از بیل را بکش چشیده بود، نبرد. درست است که آقای ب برخلاف روح لطیفش، کلی از صحنه تصادف کذایی لذت برد اما فکر می کند این برای لذت بردن از یک فیلم کافی نیست. یا شاید هم دلیلش این است که این صحنه ها در بیل را بکش اصل بود و در ضد مرگ کپی.
آقای ب اصولا از کپی ایده های هنری خیلی بدش می آید. حتی وقتی که هنرمندی از خودش کپی می کند.
آقای ب به آقای تارانتینو می گوید : خب این حرفها را که در بیل را بکش هم زده بودی. حرف تازه چی داری؟
8- آقای ب از اینکه در استان سیستان و بلوچستان بعضی از ادارات دولتی روی سربرگشان و دم در ساختمانشان می نویسند "استان س و ب " هم خیلی حرصش می گیرد.
9- آقای ب سرش درد می کند. و وقتی سرش درد می کند، خیلی خیلی خیلی بی حوصله و بداخلاق می شود.
10- کسی این آلبوم جدید Kill to get crimson مارک نافلر را ندارد؟ اگر دارید، برای آقای ب ضبط کنید. ثواب دارد.

Labels:




Comments:
در مورد آقای دامبلدور: وای راست میگی؟ شما از کجا خبر داشتین؟
 
سلام آقا نادر بابا چه عجب. خدائیش منم جزو اون دسته بودم که با باز شدن صفحه و دیدن عقاید نوکانتی اعصابم له میشد میرفت پی کارش. بسیار کار پسندیده ای کردید. یه سوال. چرا گفتن این موضوع که دامبلدور گیه آبروشو میبره؟ فیلم heaven خیلی خوشگل بود. تازگیا دیدمش. کتاب اتوبوس پیر هم دستمه مال براتیگان که بسی با حال و هوای بارونی این روزا حال میده. علی الخصوص با آش رشته کنار بخاری. به دوست نازنین من هم سلام برسونید.
 
sazandehaye Big Lebowski alan ye film e jadid sakhtan ke shenidam kheeeyli ghashange. "No Country For Old Men". age tunesti gir biar negah kon shayad khoshet umad!
 
پناه بر خدا!! دامبلدور گی بود ؟ پارتنرش کی بوده ؟ فلیچ؟ منبعتم بگو منم برم تحقیق!!! آی امان
 
والله راست می گویم. خبرش یک روز خبر اول یاهو بود. در ویکیپدیا هم اگر مدخل دامبلدور را ببینی در قسمت مربوط به گریندلوالد نوشته است :
While speaking at Carnegie Hall, New York City on October 19, 2007, J.K. Rowling was asked by a young fan whether Dumbledore finds "true love". Rowling said Dumbledore was gay and that he had fallen in love with Grindelwald; whether Grindelwald returned his affections, Rowling did not explicitly state. That love, she said, was Dumbledore's "great tragedy."[5][6]
 
این هم لینک خبر مصاحبه کذایی :

http://www.newsweek.com/id/50787
 
Post a Comment

........................................................................................

Tuesday, August 21, 2007

٭
عمر آقای ب
---------------------
1- آقای ب به وطن بازگشت. با روحیه ای کاملا بازیافته و با انگیزه ای دو چندان.
اصولا آقای ب معتقد است که یک چنین مسافرتهایی برای روح انسان خیلی مفید است.
آقای ب در این سفر خورد، نوشید، خوابید ، شنا کرد و آفتاب گرفت. همین و بس.
کتاب هم خواند.
2- درست در بدو ورود به کشورایران، آقای ب مورد استقبال گرم هموطنانی قرار گرفت که آنها هم مانند آقای ب در فرودگاه امام تاکسی پیدا نمی کردند. آقای ب شماره 48 را گرفت وقتی که برای تاکسی تا شماره 16 صدا شده بود. بقیه همسفرانش هم به ترتیب تا شماره 130 را دریافت کردند. یا توجه به آنکه آقای ب حدود سه ربع منتظر تاکسی ماند تا نوبتش شد، احتمالا بقیه همسفرانش از این خوش آمد گویی گرم در فرودگاه امام خیلی خوشحال شده اند.
آقای ب یادش است که قبلا ها همیشه دم فرودگاه امام پر بود از تاکسی و بدون لحظه ای معطلی می شد تاکسی پیدا کرد.
مسئول تاکسی ها می گفت دلیل نبود تاکسی ها این است که بنزین ندارند.
دست آقای رئیس جمهور درد نکند.
3- آقای ب از سفر رفتن غصه می خورد. به هرکجای دنیا که می رود از خودش می پرسد: کی ممکن است بالاخره وضع ما هم مانند اینها بشود. ( البته بجز سفر هند که از خودش پرسید حالا کو تا اینها مثل ما بشوند! )
4- آقای ب به سفر می رود چون دلش می خواهد در کنار همسرش، کنار دریا لم بدهد و نتیجه معجزه آسای تخمیر جو را بنوشد. چون دلش می خواهد راحت کنار همسرش قدم بزند و در گرمای تابستان هیچکدامشان مجبور نباشند چیزی بیش از یک شلوار کوتاه و یک پیراهن آستین کوتاه داشته باشند.
5- آقای ب از خودش می پرسد : چند سال دیگر ممکن است که در این کشور حجاب اجباری نباشد؟
6- دوست خوب قدیمی آقای ب از ایران رفت.
دوست خوب قدیمی آقای ب نیمی به شوخی و نیمی به جدی می گفت دلیل رفتنش آن است که دلش می خواهد با شلوار کوتاه سر کار برود.
7- برادر آقای ب هم همین شنبه هفته دیگر می رود.
8- آقای ب در سفر که بود، "خداحافظ گاری کوپر" نوشته رومن گاری و "هرگز رهایم نکن" نوشته کازوو ایشی گورو را خواند. هری پاتر هفت را هم دوباره خواند.
آقای ب از "خداحافظ گری کوپر" حظ وافری برد. از "هرگز رهایم نکن" هم هیچ خوشش نیامد. اگرچه روایت روانی داشت، اما داستان مزخرفی بود.
9- آقای ب از خودش می پرسد : آیا واقعا به عمر ما قد می دهد که وقتی در خیابان راه برویم، کسی کاری به کارمان نداشته باشد؟
10- همسر دلبند آقای ب معتقد است که همه چیز زیر سر نفت است. دولتی که نفت دارد، هیچ احتیاجی به ملت ندارد. اصلا برایش بهتر است که همه ملت مهاجرت کنند تا نانخور کمتری داشته باشد. اگر حرفش را قبول کنیم، لابد حدود بیست سال دیگر که نفتی برای صادرات نداشته باشیم، اوضاع فرق خواهد کرد.
11- آقای ب اما با حسرت سالهای تقویم را نگاه می کند و از خودش می پرسد آیا به عمر ما قد می دهد؟

Labels:




Comments:
حالا درباب آن ماجرای ریزان روح حضوری صحبت می کنیم ولی نقدن آمدیم بگوییم یک ندا به ما می دادید، می دادیم اسب این حضرت عباس را برای تان بفرستند به عنوان رکاب در فرودگاه. بعد هم که دل مان نیامد با این همسر دلبندتان در باب ریشه در نفت بودن بی نیازی دولت به ملت، شدیدن وحدت نکنیم و کلاه مان را به شدت بالا نیندازیم خب
 
شما هم دچار جذب نخبگان شدید؟
 
آقای ب خیلی باحال بود
فقط کمی به جیم می زد
 
واقعا این فاجعه کی باید تموم بشه؟
من هم فکر می‌کنم تا حد زیادی مشکل از نفته. مساله نفت دوطرفه هم هست. یعنی هم دولت به مردم نیازی نداره و هم نوع دولت به حال مردم خیلی فرق مهمی نمی‌کنه.
دولت احتیاجی به پول مردم نداره و درآمد مملکت هم چندان ربطی به نوع دولت نداره. به همین دلیل فکر می‌کنم انگیزه‌های مردم برای انتخاب نوع حکومت و دولت انگیزه‌های اقتصادی نیست و اگر هم باشه صرفا انگیزه‌های اقتصادی خیلی کوتاه مدت و گذراست، مثل همون قضیه ماهی پنجاه هزار تومان آن کاندیدای معروف!
دوست ندارم این رو بگم اما غیر از نفت مشکل از بی‌سوادی و کم فرهنگی عامه مردم هست.
 
من با همسر دلبندتان در مورد نفت شدیدا موافقم. خداحافظ گری کوپر هم عالیست!
و اما غمگونه ای درباره آفتاب: فکر کنید بتونین هر وقت خواستین با شلوار کوتاه برین بیرون؛ ولی اصولا توی شهرتون/کشورتون توی تمام تابستون اونقدرها آفتاب درنیاد که به شلوار کوتاه پوشیدن برسه! باز فکر کنید که نتونین مرخصی بگیرین برین کشورهای آفتابگیر، چون بخواین مرخصیهاتون رو جمع کنین واسه شهر خود خودتون، تهران... سخته ها، نه؟
 
این نوشته رو تازه خوندم و به عرض شما می رسونم که نه تنها با شلوارک سر کار نرفتم بلکه در این که موهام رو بلند کنم و ببندم هم مرددم.
 
Post a Comment

........................................................................................

Monday, August 06, 2007

٭
آقای ب و هفتاد و دو ساعت تا رهایی
------------------------
1- آقای ب هفتاد و دو ساعت تا رهایی فاصله دارد. آقای ب، هفتاد و دو ساعت دیگر، فارغ ازتمام پروژه ها، تمام کارفرماها، تمام نقشه ها و محاسبات، لب دریا لم داده است و به مدت یک هفته تمام ، بی خیال بی خیال آفتاب می گیرد و بستنی می خورد.
آقای ب مطمئن نیست که این هفتاد و دو ساعت را زنده دوام بیاورد: تغییرات سه عدد ایستگاه مترو، طرح توسعه یک ساختمان 15 طبقه، اصلاحات یک ساختمان 12 طبقه، هماهنگی نقشه های ساخت کارگاهی یک ساختمان دیگر، هماهنگی طراحی یک پل و تنظیم یک مقاله 16 صفحه ای کارهای موجود در برنامه امروز او هستند. بقیه روزها هم مثل همین.

2- آقای ب برای همسر دلبندش تعریف می کرد که چطور اوضاع هواپیمایی این مملکت به هم ریخته است و هواپیماها با تاخیرهای چندساعته پرواز می کنند و چه بسا ( همان گاس خودمان) هم که اصلا به کل پرواز کنسل بشود.آقای ب می گوید:
واقعا که این رئیس جمهورتان به اوضاع هواپیمایی ر..ده است.
همسر دلبند آقای ب می پرسد: مگر جایی مانده که ایشان به آن نر..ده باشند؟
آقای ب کمی فکر می کند، به سمت آینه می رود و فرق سر خود را نگاه می کند، بعد جواب می دهد : نه

3- آقای ب یک مدتی است که دلش هوس دل و جگر کرده. کسی جگرکی خوب سراغ ندارد؟ البته لطفا یک جایی همین نزدیکی ها، با این وضع بنزین که نمی شود رفت شابدولزیم ( همان شاه عبدالعظیم) دنبال جگر.

4- نمی شد خانم رولینگ آن موخره مسخره را نمی نوشت؟

5- آقای ب این مدت انقدر که از دست کوانتم کشیده است، از دست رئیس جمهور نکشیده است.
آق ی ب می گوید : آخر پدر جان، کوانتم چه ربطی به این مزخرفات دارد. آخر چرا باید مکانیک کوانتوم توجیه کند که "قانون جذب" درست است.
می خواهید یک حرفی را بزنید ، خوب همان حرف را بزنید ، چرا آنرا پشت کوانتم قایم می کنید. بگویید که "شاد و خوشحال باشید و به چیزهایی که می خواهید فکر کنید" چرا پای مرحوم انشتین و پلانک و ماکسول را می کشید وسط.
در ضمن اصلا هیچ فکر کرده اید که بلور آب چه ربطی به افکار آدم دارد؟ آخر چرا مدعی می شوید که اگر به یک بطری آب بگویید "از تو متنفرم" بلور یخ اش زشت می شود اما اگر بگویید "دوستت دارم" بلورش خوشگل می شود. باباجان این حرفها را نزنید. لااقل جلوی آقای ب نزنید.

Labels:




Comments:
آقاي ب ساعت نه شب فرق سرت را جلو در بگذار حتما ساعت 9 باشد كه شهرداري ساعت ديگري نمي آيد آنوقت شايد ارتباطت با رئيس جمهور كمرنگ تر شود
مي گفتند فيزيك كوانتوم توجيه كرده اما مكانيك رو نشنيده بودم
اين بلور يخ در مقابل موسيقي متال از خود بي خود شده و اشكال به قول ديگران زشتي را توليد مي كند
مساله اين است كه به چه شكلي مي گوييم زشت و به چه شكلي مي گوييم زيبا
!!!
 
آقا با این بند 4 و 5 تان اکیدن وحدت می کنیم
 
با بند 4 کاملا موافقم.سفر خوش بگذره
 
قربان! شما که اینهمه کار دارین احیانن کارمند هم استخدام میفرمایید قسمت باشه بیایم در رکاب کار کنیم؟
 
man ham ba bande 4 movafeghat mikonam. dar morede bande 5 ham miporsam ke ahianan in ***sheraye "The Secret" be unjaha ham reside?
dar zemn filme 5 e HP kheyli khub bud, az hameye ghablia behtar.
 
salam Nader jaan. in yek comment nist!
dishab dar yek bar ee boodam va dar heyne masti va khalse ba sedaye Morrison e aziz dar hamoon haparoote haftom naagah yaade to oftadam, nemidoonam chera va az koja peydat shod, ehtemalan be khatere in boode ke midoonestam morrison ro doost dashti hamishe. anyway, goftam ye hali beporsam.
Arman
 
لب دریا خوش گذشت؟ تا دوباره سر آقای ب شلوغ نشده یک آپدیت مسافرتانه بکنه اینجا رو خیلی خوب میشه ها
 
Post a Comment

........................................................................................

Saturday, July 28, 2007

٭
آقای ب و تحفه های مرگ
--------------------
1- آقای ب معتقد است که "قدیسان مرگبار"بسیار ترجمه اشتباهی برای این کتاب آخری هری پاتر است.
ترجمه درست برای واژه "Deathly Hallows" ، "تحفه های مرگ" است.
شما هم اگر کتاب را بخوانید با آقای ب هم عقیده می شوید.

2- آقای ب کمتر از دوهفته دیگر اگر دوام بیاورد ، نجات پیدا کرده است. بعدش می رود یک هفته استراحت و حسابی خستگی و اعصاب خوردی این مدت را از تنش در می کند.

3- دیدید که آقای گابریل هکر دروغ گفته بود و آخر کتاب All was well.

4- گاهی حتی یک نفر آقای ب هم خسته می شود. گاهی حتی آقای ب هم از عدد و منطق و ماشین حساب حالش به هم می خورد. گاهی حتی یک آقای ب هم دلش می خواهد یک گوشه لم بدهد و کارتون تام و جری ببیند و از ته دل بخندد.

Labels:




Comments:
قدیسان که اصلن شوخی محسوب می شود اما آن دِثلی را هم سخت بشود به یک مرگ فقط ترجمه کرد. زبان فارسی اصولن نحیف است وگرنه گاس که یک چیزی در مایه های مرگانه به تر به ماهیت آن ها شبیه می بود.
 
man dar morede ghedisan e marg o tohfe haye marg o inha ke chizi nemidunam. vali dar javab e commentet bayad begam ke agar be chapter e dastgirishun moraje'e koni, az ruye lebasesh un mu ro peyda karde, chon muhaye un zan kheyli moshakhase agar ruye lebas e hermione bashe. tuye sahneye shekanje, un mu be lebasesh chasbide...
alan so'al e mohem tar ine ke shamshir e Gryfindor chejuri resid daste Neville akhare ketab...
 
Post a Comment

........................................................................................

Thursday, July 12, 2007

٭
آقای ب بیات می شود.
------------
1- آقای ب می گوید : هجدهم تیرماه هر سال ، ، هجده تیر آن سال است.
و اضافه می کند : اما یادتان باشد، اتفاقات تاریخی در سالگرد اتفاقات تاریخی قبلی رخ نمی دهند. در تاریخی رخ می دهند که مختص همان روز است.

حکومت ها سالگردهای اتفاقات تاریخی را دوست ندارند. چون چیزهایی را درباره حقیقت وجودشان به یادشان می آورد که دلشان نمی خواهد به یاد بیاورند.
سالگرد هر اتفاقی که می خواهد باشد. چه 22 بهمن. چه 18 تیر.
حکومت ها وجودشان به تغییر تاریخ، به تحریف وقایع تاریخی بسته است. می خواهد سخنرانی امام خمینی در بهشت زهرا باشد، یا وقایع شب 17 تیر.
برای همین است که حکومتها که عوض می شوند، اولین کتابی که تغییر می کند کتاب تاریخ است. کتاب ریاضی را نمی شود خیلی تغییر داد، جمع را هر کاری کنی بالاخره جمع است و جذر 4 همیشه 2 می شود. اما انوشیروان را می توان به تناوب عادل و ظالم کرد.
برای همین است که هنر اسلامی و هنر سوسیالیستی داریم، اما فیزیک اسلامی و کمونیستی نداریم.

2- باز هم آقای ب بیات شد. یعنی اینکه آن بالایی را روز 18 تیر نوشته بود و می خواست بقیه اش را هم بنویسد که گرفتار شد و حالا هم که می خواهد بقیه اش را بنویسد، دیگر انقدر داستان جدید درست شده است که حد ندارد.

3- آقای رئیس جمهور محبوب و مردمی در سالگرد 18 تیر به مردم ایران یک هدیه داد و سازمان مدیریت و برنامه ریزی را منحل کرد.
آقای ب به شخصه این امر را نقطه روشنی در کارنامه سازمان مدیریت و برنامه ریزی می بیند. این سازمان نشان داد که تا پای انحلال حاضر نیست که به نظرات کارشناسی اش پشت کند، حتی اگر تمام مدیران ارشدش عوض شده باشند، حتی اگر رئیسش آقای برقعی باشد که لیسانسه مکانیک است و هیچ ربطی به مدیریت، اقتصاد یا برنامه ریزی ندارد.
بدنه کارشناسی سازمان مدیریت و برنامه ریزی با این اتفاق در تاریخ سیاسی ایران از اتفاقات و تصمیمات دولت نهم مبری شده و تبرئه خواهند شد.

4- حکم دلارام علی را هم دادند : دو سال و ده ماه حبس و ده ضربه شلاق، همه اش هم بخاطر شرکت در کمپین یک میلیون امضا و تجمع 22 خرداد. وبلاگ ساکاری را بخوانید.
http://sakari.blogsky.com/
اینجا را هم بخوانید :
http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2669674,00.html

5- فکر کردید آقای ب به همین راحتی از ماجرای داغ سازمان مدیریت و برنامه ریزی می گذرد؟ کور خوانده اید. تازه گیرم که آقای ب بگذرد، مگر ماشین حساب آفای ب مرده است ؟
سازمان مدیریت و برنامه ریزی بالاترین مرجع فنی این مملکت و بالاترین مرجع تدوین بخشنامه ها و معیارها در این زمینه است.
بدون سازمان مدیریت، چه کسی قرار است شرایط عمومی پیمان را تدوین کند، چه کسی ضرایب تعدیل فهرست بها را مشخص کند، اصلا چه کسی خود فهرست بها را تدوین می کند ؟ رتبه بندی مشاوران و پیمانکاران و کنترل ظرفیت آزاد آنان چه می شود؟ مرجع رفع اختلاف بین کارفرما و مشاور و پیمانکار چه کسی خواهد بود؟ بودجه های استانی و عمرانی را چه کسی تقسیم خواهد کرد؟ مرجع بررسی طرح امکان سنجی پروژه ها چه کسی خواهد بود؟ ویرایش جدید آیین نامه بتن ایران را چه کسی ارائه خواهد کرد؟ مشخصات فنی عمومی کارهای ساختمانی چه می شود؟
جامعه مهندسان مشاور ایران که خبرش را دارم، چند روز است که در شوک است. سندیکای پیمانکاران هم نباید وضع بهتری داشته باشد.


6- عاشقان هری پاتر بشتابند که غفلت موجب پشیمانی است. کتابفروشی بیان سلیس در محمودیه کتاب 7 را پیش فروش می کند ( به قیمت تقریبی 32000 تومان) و راس ساعت 3:30 بامداد شنبه 30 تیر هم همزمان با تمام دیگر نقاط دنیا کتاب را تحویل می دهد. قرار است که کتابفروشی از 2:30 باز باشد، چه بسا که خانم کتابفروش دلش به رحم آمد و کتاب را زودتر از بقیه نقاط دنیا هم به عاشفان سینه چاک هری پاتر داد.
البته همینجا اعلام کنم که لعنت بر پدر مادر کسی که زود آخر کتاب را در وبلاگش بنوسید.
در ضمن لعنت به پدر و مادر آقای گابریل هکر که مدعی شده کتاب را از کامپیوتر بلومزبری دزدیده است و آخر کتاب ولدمورت هرمیون را می کشد. الهی کور بشود این آقای گابریل. الهی درد و بلای هرمیون توی سر آقای گابریل بخورد.

7- ها فکر کردید که کار ما با سازمان مدیریت تمام شد ؟ سوژه به این خوبی را به همین راحتی ول می کنیم ؟
آقای ب می گوید : بودجه را قرار است چه کسی بنویسد ؟ برنامه پنج ساله پنجم چه ؟ همین کارشناسان اومانیست و لیبرالیست فعلی که بخاطرشان سازمان منحل شد یا اینکه کارشناسان جدیدی قرار است از زیر بته بیرون بیایند ؟
اصولا مگر بودجه نویسی به همین سادگی و الکی ای است ؟ باورتان نمی شود؟ یک ماه خرج و دخل خانه تان را سعی کنید که از قبل برنامه ریزی کنید. سعی کنید که پیش بینی کنید که چقدر میوه می خرید و چقدر گوشت و مرغ و چقدر خرج کادو می کنید و چقدر خرج رفت و آمد.
اگر توانستید با تخمین زیر 10 درصد این اعداد را تخمین بزنید !
آنوقت حساب کنید که با بودجه 200 هزار میلیارد تومنی چه باید کرد. و چه مقدار کار کارشناسی لازم است تا این بودجه بسته شود.

8- آقای خاتمی یادت بخیر. چقدر این مردم حق نشناس ایران بدت را گفتند. حالا بکشند ببینند چه مزه ای دارد.

9- فرض کنید که موساد و سی آی ای بخواهند که کشور ایران را نابود کنند. و بیایند یک کسی مثلا همین آقای ب را استخدام کنند و به او چمدان چمدان دلار بدهند برای اینکه کشور ایران را نابود کند. ( البته همینجا اعلام می کنم که ما دیگر برای موساد کار نمی کنیم چونکه آن دفعه قبلی آن همه با آقای الف زحمت کشیدیم و برایشان جاسوسی کردیم ولی موقع حق الزحمه که شد گفتند که فعلا دستمان تنگ است و پول نداریم و به جای حق الزحمه به ما مرغ و خروس دادند که کباب کردیم و خوردیم. بی انصاف ها نکردند لااقل پول کارت اینترنتی که با آن به گوگل ارت وصل شدیم و از سایت نطنز عکس گرفتیم را بدهند)
حالا فرض کنید که این آقای ب بخواهد در عوض آن چمدانهای دلار که گرفته است یک کارهای فوق مخربی در این کشور بکند. به نظر شما کارهایش چه خواهد بود ؟
الف- روابط خارجی مملکت را با حرفهای دری وری نابود خواهد کرد.
ب- اقتصاد کشور را با بخشنامه های عوضی چنان نابود خواهد کرد که تا 7-8 سال دیگر هم سر جایش بر نگردد
ج- نخبگان مملکت را بلایی سرشان خواهد آورد که بروند و اگر کلاهشان هم افتاد دیگر بر نگردند
د- سیستم مدیریت کشور را به کل نابود خواهد کرد
ه- انشالله به امید خدا به زودی انقلاب فرهنگی دوم خواهد کرد
و- هرچه مدیر درست و حسابی هست برکنار خواهد کرد و آدمهای بی سواد و نامربوط به جایشان خواهد گذاشت
ز- انقدر وعده های بی خودی خواهد داد که همه مردم را ناراضی کند
ح- بانکها و بیمه ها و سازمان مدیریت و بخش خصوصی را نابود خواهد کرد.
و از اینجور کارها

10- یادش بخیر اوایل انقلاب همین آقای عسگراولادی با استناد به آیه قران که "خدا روزی شما را از جایی که فکرش را هم نمی کنید خواهد داد" می گفت که باید سازمان مدیریت نابود شود چونکه آدم نباید فکر کند به اینکه روزی اش از کجا می آید.

11- اصولا فکر نکنید که روزی تان از کجا خواهد آمد، خوش باشید. بی خیال.

Labels:




Comments:
خدا نکنه آقای ب بیات بشه.آدم به جز آه کشیدن چکار میتونه بکنه؟آه
 
با این برنامه دقیقی که شما در بند ۹ ارائه کردید انصافا که موساد و سی‌آی‌ای باید خیلی احمق باشند که آقای ب را استخدام نکنند.
 
man kheyli system e mamlekat ro balad nistam, vali tebghe un chizayi ke man shenidam, mage mishe sazman e modiriat barnamerizi ro monhal kard?!? har adami ke man mishnasam ke tu Iran kar mikone ta hala tu sohbataye dar morede karesh ye harfi dar morede karash ba in sazman zade. age in sazman enghadr kilidie, vaghean mishe monhalesh kard?!?!? system az ham nemipashe??
dar zemn, aghaye B aziz, hala un gabriel hacker e bipedar ye kari kard o tahe ketab ro lo dad, shoma chera tahe blogetun neveshti ke un gabriel hacker e bipedar chi gofte? alan age un dorost gofte bashe, shoma ham tahe ketab ro lo nadadi?!?
 
بند 3 خیلی درست بود
 
بنده اطاعت امر کردم. در ضمن با بند نهم شما کلی حال کردم!

راستی احوال شما؟
 
Post a Comment

........................................................................................

Home