BOLTS




Sunday, April 17, 2011

٭
كتاب گمشده پيامبران دروغين
-------------------------
كتاب نخست ماه بر
-------------------------

اين گواهي طيلات است پسر افرند بر راستي گفتار ماه بر پسر هوال پسر ساريك پسر راش
طيلات گواهي مي دهد كه به چشم خويش فرشته خداوند را ديده كه به ماه بر فرود آمد و به گوش خود صدايش را شنيده كه به ماه بر پيام آورد.

-------------------------

1- چون پاره اي از روز گذشت به آن اندازه كه سايه درخت نارون بر سنگ ساهان برآمد، فرشته خداوند بر ماه بر فرود آمد.
2- و او را گفت كه وقت آن شده كه دعوت عام كني.
3- و آنگاه كه اين شد با ماه بر طيلات بود و اسپر و زادورز و شاماك و سرار و ستاك.
4- پس ماه بر روي بگشاد و به ميدان آمد و چون آفتاب بر روي او افتاد تمام ميدان به هفت رنگ روشن شد.
5- و آن پاره ميدان كه دكان بارفروشان بود سرخ شد و آن پاره ميدان كه دكان نانوايان زرد .
6- و باقي ميدان هر پاره رنگي شد.
7- پس مردمان به شگفت شدند از اين.
8- پس ماه بر سخن آغاز كرد كه خدايتان شما را گفته كه مردان بايد مي از سر برگيرند و زنان بايد سرمه در چشم كنند تا آنان كه سخن خداوند را شنيده اند از گمراهان جدا شوند.
9- پس شامات تيغ برآورد و موي سر زادورز تراشيد. ماه بر گفت كه ترا پيراينده گناه از مرمدان كردم و چون روز رستخيز پسين رسد تو گناه از مومنان بپيرايي.
10- و ستاك سرمه در چشم اسپر كرد پس ماه بر گفت كه تو را آراينده مردمان كردم به نيكويي هاي دين كه چون روز رستخيز ريد تو بر مومنان آرايه هايي از زر و ياقوت بيفكني كه نزد خداوندگارشان درخشان درآيند.
11- پس ماهبر گفت كه من فرستاده شده ام تا شما را از گناه بپيرايم و به نيكي بيارايم.
12- پس مردمان گفت كه مردمان بايد از خوردن اسفناج سبز پرهيز كنند كه برگش چون تيره شود روح را تيره كند و بايد كه هر شبانروزي روي به درخت نارون كنند و نام خداوند را بگويند.
13- و در ميان مردمان مردي زشتروي و زشتخوي بود بات رنگ نامش. پس گفت كه اگر تو به راستي از فرشته خداوند پيام آوردي بگو كه نخستين گيه كه رست كدامست و نخستين مرغ كه پريد كدامست و بهترين كار كدامست و از اسب ها كدام راهور تر است و از خوراك ها كدام بهتر.
14- پس ماه بر گفت از گياهان نخستين كه رست تاك نورآگين بود كه هر دانه اش به رنگي بود و هر دانه چون به خاك افتاد درختي رست. و ار آن دانه كه سبز بود درخت انجير بر آمد و از آن درخت كه سرخ بود درخت سيب.و نخستين مرغ كه پريد شاهين چشمه ها بود و بهترين كار كشت گندم است و راهورترين اسب، اسب كهر و بهترين خوراك شير بز است با نان.
15- پس بات رنگ را زبان بريد از اين همه كه ماه بر دانست و مردمان دانستند كه ماه بر به راستي گواهي مي دهد.

Labels:




Comments:
یا حضرت خضر! اینا چیه نوشتی؟ انتظار که نداری من سردربیارم؟
 
Post a Comment

........................................................................................

Saturday, April 02, 2011

٭
توجه : خواندن اين پست براي آدمهاي زير 33 سال ممنوع است. براي قلبشان ضرر دارد. براي جاهاي ديگرشان هم ممكن است ضرر داشته باشد. اصلا ممكن است باعث بشود كه آمار خودكشي در جوانان زير 33 سال بالا برود كه اين خيلي بد است چونكه جوانان زير 33 سال هنوز حتي نصف عمر مفيدشان را هم طي نكرده اند و در نتيجه جامعه بشري دچار زيان خيلي زيادي مي شود. البته زيانش مستقيم نيست. بيشتر از نوع هزينه فرصت است. منظورم اين است كه جوان 33 ساله بردارد خودكشي كند هزينه اش مي شود خرج مراسم و كفن و دفن و چلوكباب و گل و مسجد و اينها كه زياد نيست. اما عوضش هزينه فرصتي كه در اثر كار و تلاش مفيد و سازنده او در سي سال آتي زندگيش براي جامعه (آن هم در سال جهاد اقتصادي) ايجاد مي شود خيلي زياد است.
توجه 2 : خواندن اين پست براي آدمهاي بيشتر از 35 سال ممنوع نيست، اما لطفي ندارد، خودشان همه اين چيزها را مي دانند. اما نمي گويند. بهتر هم هست كه نمي گويند. بخصوص به جوانان زير 33 سال چونكه براي قلبشان ضرر دارد. براي جاهاي ديگرشان هم ممكن است ضرر داشته باشد. اصلا ممكن است آمار خودكشي در جوانان را بالا ببرد. 33 ساله ها مي توانند اين چيزها را بخوانند، در اين سن كم كم بو برده اند كه قرار است چه بشود. قبلش نه، هنوز برايشان زود است.

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

35 سالگي يك سال خيلي مخصوصي است. از آن سالهايي است كه آدم تكليفش با خيلي چيزها روشن مي شود. مثلا با اينكه زندگي همين است كه هست. كورت ونه گات جونيور اگر بود مي گفت "آري رسم روزگار چنين است" كه البته اينرا خود خود ايشان نگفته است بلكه آقاي بهرامي كه مترجم سلاخ خانه شماره 5 است از قول ايشان گفته است. خود ايشان گفته است "So it goes." كه اگر مي خواستم با حروف فارسي بنويسم، آخرش بي ادبي مي شد.

آدم 5 سالش كه هست فكر مي كند كه بزرگ كه شد دانشمند مي شود و دواي مخصوص سوپرمن شدن را اختراع مي كند و مي خورد و سوپرمن مي شود و هي هر روز كره زمين را از دست آدمهاي بد نجات مي دهد. 15 سالش هم كه هست خيال مي كند بزرگ كه شد براي خودش كسي مي شود. كاري مي كند ، اصلا جهان را تغيير مي دهد، يك چيزهايي را كشف مي كند، يك حرفهايي مي زند، مي نويسد، مي نوازد ، كه دنيا را تكان مي دهد. 25 سالش كه شد فكر مي كند هنوز وقت هست، فكر مي كند كه تا اينجا همه اش مقدمه بوده براي اينكه يك كار خيلي مهم بزرگي بكند، براي خودش آدمي بشود.
35 سالش كه مي شود مي داند كه از اين خبرها هم نيست.

بخصوص اگر به اندازه آقاي ب تند رفته باشد. تمام زندگيش كارش اين بوده باشد كه امتياز جمع كند، افتخار بيافريند، انواع تقديرنامه ها را به در و ديوارش بزند، هر كجا كه فكر كنيد سركي كشيده باشد، پروژه هايي را انجام داده باشد كه فراتر از آرزوي حرفه اي خيلي هاست، عناويني را گرفته باشد كه از دور براي حيلي ها فراتر از روياست.

اما حتي يك نفر آقاي ب هم وقتي 35 سالش مي شود مي داند كه همه اينها ، خيلي چيز خاصي هم نيست. مي فهمد كه مسابقه عنوان و تقدير نامه و اينها آخرش حوصله سر بر مي شود. مي رسد به اينكه هيچ پروژه اي به هيجانش نمي آورد. هر چقدر بزرگ و پيچيده كه باشد. حتي يك نفر آقاي ب هم مي داند كه الباقي زندگي همين است، گيرم كه چند تايي عنوان و چند تايي تقديرنامه به تالار افتخاراتش اضافه مي شود. 35 سالگي پايان هيجان است.

آقاي ب يك اصلي از اول نوجواني براي خودش داشته است : اينكه چنان زندگي كند كه هر لحظه اگر زندگيش تمام بشود بتواند نگاه كند و بگويد خوب زندگي كرده است، بگويد كه بهتر از اين نمي توانسته است. و تا اينجا به اصلش پايبند بوده است. گمانش هم اين است كه بعد از اين هم بماند. آقاي ب با انگيزه زيادي كار مي كند و زندگي مي كند و لابد بعد از 35 سالگي هم همينقدر با انگيزه مي ماند. اما يك چيزي هست كه از دست رفته است و آن هيجان زندگي است. قبلش آدم از ماهها قبل براي ديدن بوداپست يا پراگ هيجان دارد. بعدش مي داند كه وين هم يك جايي است شبيه بوداپست، گيرم قشنگ تر. مي داند كه سوييس هم يك جايي است شبيه بقيه اروپا، گيرم شيك تر از بعضي حاها و قشنگ تر از بعضي جاهاي ديگر. براي همين اگرچه خيلي خيلي چشم انتظار سفر پاييزه اش است، اما برايش هيجان ندارد. حتي وقتي كه مي داند كه كنفرانسي كه هر سال مي رود، امسال قرار است در داووس سوييس باشد، وقتي كه فكر كند كه روي صندلي اي مي نشيند كه موثرترين سياستگذاران اقتصادي دنيا نشسته اند.

آقاي ب مي داند كه چرا بعضي ها بانجي جامپينگ مي كنند، مي داند كه چرا بعضي ها مي روند به اكتشاف قطب. تاثير 35 سالگي است.



Comments:
ممنون.
این پستت در آستانه 35 سالگی بسیار به دلم چسبید.
 
آقای رفیق بهش می گن سندروم 40 سالگی فقط شما یه چند سالی زودتر بهش رسیدی:)
راه حل هم داره الکی مردم نا امید نکن:)
اگه اینا رو نوشتی که کارایی رو که باید انجام بدی بپیچونی جواب نمیده
 
رفتی...حاجی حاجی مکه ها!!!!!!!!بی وفا نباشیووو
 
oh... ma ham kheili vaght ast digar fekr mikonim az chizi tajob nemikonim ba inke hanooz 33 sal ham nadarim... ama fekr mikonim in hame vaghiat nist... ma hanooz vaghti kafshdoozak mibinim ehsase taravat mikim... yejoor gharibi zogh mikonim... kashdoozak ma ra balad ast gool bezanad v yademan bebarad k gharar bood digar tajob nakonim...
 
من فلک زده ۲۵ سالگی به این رسیدم. حالا هم که ۳۳ هستم ببین چی می کشم.
 
30 va andi saleham, khoshvaghtam dadash :)
 
Post a Comment

........................................................................................

Home